- مريستمهاي انتهاي ريشه فقط به تكثير و تقسيم ميتوز فكر مي كردند.
بغضشان تركيده بود . آخه خيلي انتظار بهار را كشيده بودند.
- تار كشنده به نفس نفس افتاده بود .آنقدر طبق انتقال فعال املاح را به درون خود كشيده بود كه آب از ديواره اش طبق اسمز شر شر نشت مي كرد. جريان تازه اي راه افتاده بود.
- آوندهاي چوبي به هيچ چيز فكر نمي كردند . ازبس كه سيتوپلاسم نداشتند . از بس كه ليگنين روي ديواره شان داشتند . ازبس كه مرده بودند. ( برداشت آزاد از ديالوگهاي فيلم مادر اثر علي حاتمي)
- قناري پا به روي شاخه گذاشت و كنار برگ نورسي سر نهادو با آواي خوش زمزمه كرد: ما باهم بهار را معني مي كنيم . كيه كه بگه نه.
- رسوب كالوز بين ديواره ي عرضي آوندهاي آبكشي حل شده بود و سلولهاي آبكش با همراهشان به يكديگر آمدن بهار را از طريق منافذ ديواره ي عرضي تبريك مي گفتند .
- كلروپلاست حرارت بهار را حس كرد . استروماي درونش گرم شده بود و به DNA اختصاصي اش مي نازيد . وظيفه اش را به خاطر آورد . او قول داده بود حيات روي كره ي زمين را تداوم بخشد. پس گرانومهايش را مرتب كرد . بايد غذا سازي را شروع مي كرد . دلش مي خواست آمدن بهار را فرياد بزند.
آمدن بهار بر همه مبارك .



