تبليغاتX
زيستيكاتور
             

-  پیشرفت علم امروزه در مسیر علوم سلولی مولکولی و بخصوص تحقیق در مورد ساختار و رمز و رموز مولکول  دی ان آ پیش می رود .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه سی ام خرداد 1384 و ساعت 6:38 |
 

 

(ننه بابا) یک بار علی پلویی را نجات داده بود . کسی به علی پلویی کفته بود  " دهاتی گدا " و او هم جوابش را داده بود : من هرسال هرسال شبهای عید پلو می خورم ، گدا نیستم .  واین دهان به دهان گشته بود و اسمش شده بود ٌ " علی پلویی" . آدم زحمتکشی بود . از بیابان خار می کند و کول می کرد و می آورد به آبادی و می فروخت . علی پلویی در زمستانی سخت که برف کوهها را پوشانده بود کاری نداشت . نصرالله خان صدایش می کند و میش مرده مان را نشانش می دهد و می گوید : علی چاله ای بکن واین رو بذار توش و روشو خاک بریز که بو نکنه .

 علی دور از چشم آغ بابا ، میش را پوست می کند . پوست را می برد تو اتاقش ، که نزدیک رودخانه زیر درخت بلند و قدیمی چنار بود . بقیه اش را هم می ریزد توی چاله .

شب پوست را تکه تکه می کند . می اندازد روی آتش . پشم ها که می سوزد و پوست گرم و نیمه پخته می شود می خورد . تا صبح نصف پوست را می خورد از گرسنگی . روز بعد دلش درد می گیرد وبه خود می پیچد. می آورنش پیش ننه بابا که خوبش کند.

-شکمش دم کرده بود ، مثل طبل شده بود ، داشت می ترکید. مثل مار به خودش می پیچید. سرش را به زمین می زد ، از زور درد . به زمین چنگ می زد . پوستهای نیمه پخته تو روده ها و معده اش جمع شده بود دلم به حالش می سوخت . اما نمی دانستم چه کار کنم . یکهو به فکرم رسید که چکار کنم . به نوکرمان گفتم ، دست و پاهاش رو با ریسمون ببند که تکون نخوره ، آغ بابات هم یک شیشه ی بزرگ روغن کرچک آورد ، روغن کرچک  را کم کم ریختیم تو حلقش ، آغ بابات رفت و ساچمه هایی که مال تفنگش بود ، آورد . گلوله های سربی ساچمه ها رو می انداخت تو گلوش ومن به زور روعن کرچک می ریختم تو حلقش. وقتی همه ساچمه ها و شیشه روغن کرچک تموم شد شکمش رو حسابی مالش دادن .

ریسمون دست ها و پاهاش رو وا کردیم. نوکرمون زیر بغلشو گرفت و بلندش کرد و آغ بابات گفت: راه برو . علی گفت: نمی تونم خان ، دارم می میرم. گفتم: باید راه بری ، بدوی . آغ بابات رفت و شلاق آورد . به من که نمی تونستم ببینم گفت: برو تو اتاق .

پیراهن بلندی کردن تن علی و شلوارشو در آوردن. با شلاق علی رو دور حیاط خونه دواندن . دواندن ، دواندن ، علی ناله می کرد ، داد می کشید ، نعره می زد ، التماس می کرد و می دوید . بالا و پایین می پریدوبا دست شکمش را می مالید.وچنگ می زد.گلاب به روت ،یکهو بنا کرد به پس دادن پوستهای خام و نیمه پخته از پایین.ساچمه ها و روغنهای کرچک کار خودشونو کرده بودن.تو حیاط، زیر درخت، پر از ساچمه و روغن کرچک وتکه تکه پوست بود. کم کم آروم شد.بالاخره افتاد تو باغچه کنار حیاط.زیر بغلشو گرفتن و آوردن دراز به دراز  کنار جو. بیهوش شد .ناله کرد تا بیهوش شد. همه گفتن  " علی پلویی مرد "  ولی نمرد.روز بعد حالش خوب خوب شد .

ننه بابا از معالجاتش در آبادی ، حکایت ها داشت.

 

از کتاب : شما که غریبه نیستید  اثر : هوشنگ مرادی کرمانی

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384 و ساعت 5:26 |
من به این باور علاقه مندم که جهان یک موجود مقدس است و این که به زندگی کردن  حیوانات  و فضای اطراف باید مثل یک رابطه انسان با انسان نگاه کرد  نه مثل رابطه انسان با شیء.

از: جی آر آر تالکین  نویسنده سه گانه ارباب حلقه ها

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:32 |
        

مراحل تشکیل ادرار: ۱- تراوش  ۲-  بازجذب  ۳- ترشح

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 و ساعت 5:23 |
 

یه روز بهاری – یه خاطره -  یه کلاس

 

آنها برای خنده و شوخی آمده بودند

معلم گفت: جلسه گذشته قرار گذاشتیم برای مبحث استخوانها و مفصلها و فواید ورزش نمایشنامه بنویسید واجراکنید .

لگزایی و عباسی و صادقی آمده بودند ولی برای خنده و شوخی آمده بودند.

معلم گفت: اگر می خواهید مسخره بازی در آورید بنشینید .

لگزایی خواست بنشیند که معلم اورارا منصرف کرد .

- حالا ادامه بدید ببینم چی میشه؟

آنهاجلوی کلاس  به ردیف ایستادند و دستهای هم را گرفتند. لگزایی دست راستش را بلند کردودردستش موجی ایجاد کرد که سراسر بازو و شانه وگردن و دست دیگرش را طی کرد و به نفر وسطی یعنی عباسی رسید و موج همینطور ادامه یافت تا سرانجام دست چپ صادقی بالا آمد .

بچه ها خندیدند. معلم گفت:آفرین در واقع نمایشتان بسیار عالی بود . حالا دوباره اینکار را انجام دهید وبه ترتیب هر مفصل و ماهیچه واستخوانی را که در اینکار نقش دارند   نام ببرید.

 

لگزایی به ترتیب از دست راست شروع کرد و ضمن حرکت موج مانند  نام استخوانها و ماهیجه ها و مفصلها و نوع آنها را گفت .و همینطور دونفر دیگر .

- حالا نوبت انقباضات ایزو متریک وایزوتونیک است. این را عباسی گفت.

بعد عباسی با حرکات منقطع نوعی پانتومیم را اجرا کرد .او انقباضهای ایزومتریک و ایزوتونیک را به ترتیب به کار می برد.

 ابتدا قلبش را که با حرکات دست نشان می داد به شدت می تپد  از دهانش در آورد و مثل کبوتری  پرواز داد. ابتدا نشان داد که با قلاب ماهیگیری می خواهد قلبش را مجددا بگیرد. چند بار قلاب خیالی را کشید . نتوانست. اینبار اسلحه شکاری را از جیبش در آورد و به طرف قلبش در هوا شلیک کرد . با سومین گلوله قلب در هوا متلاشی شد.  ناگهان صورتش سرخ شد و چشمانش درشت شد و...... مرد.

به طرف جلو سرنگون شد . قبل از اینکه  به زمین بخورد  دستش را به میز گرفت و بلند شد وخندید.او به خوبی حرکات ایزوتونیک و ایزومتریک را با انجام حرکات پانتومیم  نشان داده بود .

آنها به قصد خنده و  شوخی آمده بودند ولی بهترین نمایش علمی را ارائه دادند.

معلم گفت: آفرین. این بهترین نمایش علمی بود که فی البداهه اجرا شد.

 

باتشکر از دانش آموزان کلاس 204 دبیرستان آیت الله کاشانی .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه یازدهم خرداد 1384 و ساعت 4:45 |
                             

کرم خاکی وقتی بارون می یاد مجبوره از خاک بزنه بیرون .چون تنفس پوستی داره و آب همه هوای خاک رو خارج کرده . این پرنده اما آخر مرام و معرفته .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه دهم خرداد 1384 و ساعت 6:12 |
 

نوزاد قورباغه به مادرش گفت: من بچه واقعی تو نیستم. تو منو از سر آب برداشتی . مادر گفت: چرا همچین فکری می کنی عزیزم .

نوزاد قورباغه گفت: آخه من خیلی با تو فرق دارم . من بادمم  تو بی دمی . من آبشش دارم تو شش داری  . من گیاهخوارم تو گوشتخواری . حتی می دونم طول روده ام نسبت به جثه ام بیشتر از تویه . مادر سکوت کرد و نم اشکی که آمد توی آب برکه گم شد .

تا آنکه آن اتفاق افتاد . دگردیسی روی داد.

قورباغه کوچولو دیگه نمی تونست توی چشم مادرش نگاه کنه . سرش رو انداخت پایین و در حالی که زیر چشمی به مادرش نگاه می کرد گفت: ببخشید . شما...شما به بزرگواری خودتان ببخشید.

قورباغه کوچولو که حالا بعدازدگردیسی شبیه مادرش شده بود با شنای قورباغه دنبال مادرش حرکت کرد. پشت سرش همه بچه هایی که اعتراض کرده بودند واسه منت کشی حرکت می کردند.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه هفتم خرداد 1384 و ساعت 8:2 |
 

آن دانشمند نخودی . آن مبطل نظریه تولید خودبخودی .آن یابنده علت هربیماری . آن سازنده واکسن هاری .آن کاشف میکروبهای مستور . عالمنا و کاشفنا لویی پاستور .

 متولد به شهر دول فرانسه بود و از مدت عمر اورا سال هفتادوسه بود.

 

نقل است در کودکی به دنبال چیزهای ریز بودی و خود از نظر اندازه چون مویز بودی .

گویند مادرش در بدر دنبال او همی گشتی و گویا اول بار این او گفته بودستی : پاستورریزه  پاستورریزه  ورپریده  کجا هستی .

واینچنین بود که این قول پاستوریزه  بعدها شهرت جهانی یافت و اطلاق شد به شیوه ی کشتن میکروبها ی شیر در حرارت 70 درجه سانتی گراد به مدت 15 ثانیه . و چنین شد که  شیر ماندنی شد .

 

 نقل است روزی پیرمردی بیامد و بگریست که ای کوفته قلقلی  کرمهای ابریشمم گرفته اند بیماری دانه فلفلی .  و او در این اندیشه چند سالی مشغول بود و سر انجام عامل بیماری و طریقت انتقال آن بیافت و صنعت ابریشم سازی را از ورشکستگی برهانید .

 

نقل است  علاقه داشت به چیزی  اینکه در پشت میزی در کنار تحقیقات میکروسکوپی بخورد دیزی . و پیوسته به این دو مشغول بودی .

 تااینکه روزی آزمایشی انجام دادی به این نحو که گوشت دیزی بکوبید و بخورد و آب آن را  نخورد.

آن آب دیزی به دو قسم کرد و در دو ظرف بالونی شکل بریخت و بر دهانه ی یکی لوله ی خمیده ای بنهاد.  پس از چند مدت بدید که آن ظرف که دهانه باز است  آلوده به بوی گند و گاز است  و آن ظرف که بر دهانه داشت لوله خمیده  چون به باکتریها گیر سه پیچ داده   هیچگونه گزندی ندیده . پس نهاد به زیر میکروسکوپ قطره ای از آن آبگوشت آلوده و در آن دید هزاران باکتری چشم دریده .

 

پس سراسیمه سوی خیابان دوید که یافتم . یافتم .  گفتند : چه را ؟ گفت : باطل کننده ی نظریه تولید خود بخودی را .

 

نقل است جون مرگش نزدیک آمد در یک دستش میکروسکوپی بود و در دست دیگرش دیزی بود و پیوسته گوئیا زیر لب زمزمه می کرد  : نظریه تولید خودبخودی باطل است . باطل است . باطل است .  و در این حال بود که جان به جان آفرین تسلیم کرد . روانش شاد.

با پوزش از روح بزرگوار پاستور

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه یکم خرداد 1384 و ساعت 8:28 |