نزدیک ظهر بود وایوان پاولوف فیزیولوژیست روسی در آزمایشگاهی نزدیک خانه ییلاقی اش آخرین روز آزمایش شرطی شدن کلاسیک را می گذراند . چند وقت بود که هنگام غذا دادن به سگی زنگی را به صدا در می آورد . حالا منتظر نتیجه بود . در دهان سگ لوله ای برای جمع آوری بزاق قرار داده بود و داشت به سگ چپ چپ نگاه می کرد .
- باید به این محرک جواب بدی آقا سگه.
زنگ را به صدا در آورد و منتظر ماند . ماهیچه های چهره اش از خوشحالی منقبض شدند وقتی دید بدون اینکه غذایی در کار باشد بزاق سگ ترشح می شد . سگ داشت دم تکان می داد. پاولوف در دفترش وقایع آنروز را نوشت.
در این هنگام صدای زنگی دیگر به گوش رسید که برای پاولوف آشنا بود. پاولوف آب دهانش را که ترشح شده بود قورت داد .
پس از مدتی صدای زن پاولوف بلند شد : ایوان . ایوان . زود باش بیا غذات سرد شد.
پاولوف خودش هم شرطی شده بود. اینبار این آقا سگه بود که داشت پاولوف را چپ چپ نگاه می کرد.
********************************
حرف آخر: ایده این داستان از مشاهده یک کاریکاتور در یکی از کتابهای قدم اول به ذهنم رسید که متاسفانه نام کتاب خاطرم نیست.
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه یکم مهر 1384 و ساعت
5:41 |