هوا تاریک شده بود که دکترفیلپپس جوان کوله پشتی اش را به شانه انداخت و برکه ماهیگیری را ترک گفت.
وقتی به آزمایشگاه تجارتی اش رسیداز پله های چوبی بالا رفت و در را گشود . موشهای سفید در قفسها، گربه های زندانی ،قفسهای شیشه ای مارهای زنگی، مردنگی های انباشته از نمونه حیوانات دریایی را از نظر گذراند.
کوله پشتی اش را روی میز برابر نور سفید رنگ چراغ گذاشت و ده بیست تا ستاره معمولی از آن در آورد .آنها را پهلوی هم روی میز چید.از قفسه یک میکروسکوپ و یکدسته ظرفهای شیشه ای کوچک در آورد.ظرفها را از آب دریا پرکرد.از کشو قطره چکانی در آورد و روی ستاره های دریایی خم شد.در این هنگام در را کوبیدند.
دکتر جوان دررا که باز کرد در آستانه در زن بلند قد ، لاغرو سیاهپوشی را دیدکه با صدایی نرم گفت: اجازه هست بیایم تو؟ می خواهم با شما حرف بزنم.
مو های صافش را انگار باد آشفته کرده بود.سیاهی چشمش درست همرنگ مردمک چشمش بود و در آن نوری می درخشید.
دکتر با بی میلی گفت: الان سرم شلوغه. زن گفت: صبر می کنم کارتان تمام شود.
دکتر تعارفی زد وزن داخل شد. مرد به سراغ ستاره های دریایی رفت . با قطره چکان مایعی را که از میان شیارهای ستاره دریایی تراوش میکرد جمع آورد و در کاسه آب ریخت . بعد مایع سفید رنگی را هم در همان کاسه ریخت و با قطره چکان آبرا به آرامی بهم زد و توضیح داد: وقتی ستاره دریایی به سن بلوغ می رسد اگر در آب آرامی قرار گیرد نطفه های نر یا ماده را از خود خارج می کنند. من اکنون نطفه ها را به هم آمیخته ام بعد قدری از این مایع را در ده گیلاس مدرج می ریزم و به فاصله بیست دقیقه با جوهر نعناع یک دسته آنها را می کشم و در زیر میکروسکوپ آنها را مطالعه می کنم. می خواهید ببینید.
زن گفت: نه . من از شما می خواهم یک مار زنگی نر بخرم و یک موش سفید . آنها را با خودم نمی برم . می خواهم ببینم چگونه مار موش را می بلعد . از یک نقطه نظر از جنگ گاو وحشی دیدنی تر است.
دکتر یک طبیعیدان بود . می توانست هزارها حیوان را به خاطر علم بکشد اما برای لذت شخصی نه!
نفهمید چه شد که تسلیم حرف زن شد.بی اعتنایی زن نسبت به کاری که می کرد خاطرش را رنجاند.
دکترموش سفیدی را انتخاب کرد و در قفس مارزنگی نر انداخت.مار آرام و آهسته تکان خورد . زبانش را مدام بیرون می آورد و در هوا می لرزاند. موش نگاه کرد ، مار را دید ولی بی خیال سینه اش را می لیسید. ضربه نیش وارد شد . مثل برق بود .دیدنش ممکن نبود. موش ناگهان به هوا پرید و به پهلو به خاک افتاد . پاهایش متشنج شد و مرد . زن نفس راحتی کشید.مرد گفت: ارضاء احساسات بود نه ؟
زن گفت: حالا می خوردش؟ می خواهم ببینم چطوری می خوردش؟
مردگفت: شما باعث شدید آزمایشات مربوط به ستاره دریایی ام به هم بخورد.قهوه میل دارید.
زن در حالیکه بلعیده شدن موش را توسط مار نگاه می کرد گفت: نه ! من خواهم رفت ولی باز خواهم گشت. زود به زود مارم را غذا می دهم البته پول موشها را می دهم.یادتان باشد او مال من است زهرش را نگیرید.شب بخیر. و رفت .
مرد اندیشید: خیلی چیزها راجع به علامت و رموزجنسی از نظر روانشناسی خوانده ام . اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاید خیلی تنها هستم. کاش مار را می کشتم.اگر می دانستم ......... نه دستم به کاری نمی رود.
مرد هفته ها منتظر ماند . اما او هرگز نیامد. بارها دکتر وقتی از شهر می گذشت دنبال او هم گشت . چند بار زنهای بلند قامتی دید و دنبالشان رفت به خیال آنکه شاید او باشد . اما او را دوباره هرگز ندید . هرگز!!
************************************
حرف آخر : این داستان 15 صفحه ای از کتاب مجموعه داستان ماه عسل آفتابی ترجمه سیمین دانشوررا برای وبلاگ خلاصه کرده ام .شاید خلاصه تر هم می شد ولی حس و حال داستان از بین می رفت.اصلا فکر نمی کردم جان اشتاین بک داستانی به این زیبایی در مورد زیست شناسی داشته باشد. از اینکه حوصله کردید و آنرا خواندید از شما متشکرم.
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت
5:1 |