تبليغاتX
زيستيكاتور
           

                                                         نوروز مبارک باد

 

 باکتری ساده ترین راه را برای تکثیر انتخاب کرد / دونیم شد

 پارامسی تا هفتاد نسل غیر جنسی تولید مثل کرد / آخر ادامه حیاتش جز با تولید مثل جنسی ممکن نشد که نشد

 جلبک اسپیروژیر برای تولدی دیگر / تکه تکه شد/ آب برکه ها ازحضورش سبز شد

 دانه پوسته خود و خاک را شکافت / تن خویش بالا کشید / گل شد

 نوزاد ماهی چشم در دریا گشود / خود را تنها ندید / گم شد

 جوجه ازدرون تخم، چشم بسته نوک به پوسته سقف دنیایش سایید / خاطره پروازش ماندنی شد

 نوزاد کرمی شکل مگس چشم گشود / خود را غرق در غذا و کثافت دید /باز هم شاکر شد

 بچه  لاکپشت از تخم پنهان در شنهای ساحلی بیرون آمد / یکسره رهسپار دریا شد

بچه کانگورو نارس به دنیا آمد / آرام در کیسه مادر خزید / کوچکترین دیده بان دنیا شد

 زهرا کوچولو که چشم به جهان گشود / از این پیشینه عجیب انگشت حیرت به دهان گرفت / 

 مبهوت این دنیا شد.

 

 

                                   **************************

حرف آخر:

برای همه شما عزیزان سال خوشی را آرزو می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 4:45 |
                                                        


 شتر کوچولو از مادرش پرسید: مادر این کوهانهای بزرگ ما برای چیست؟
    -  برای اینکه در اینها انرژی به صورت ذخیره چربی وجود دارد و ما بتوانیم از آن در بیابان بی علف  استفاده کنیم.  
   - ولی مادر این پشمهای بلند برای چیست؟
   - برای اینکه شبهای بیابان خیلی سرده  بدون آنها ما سرما میخوریم.     
   - مادر! این پاهای پهن و بزرگ برای چیست؟ 
   - برای اینکه در شنهای بیابان فرو نرویم.
  -  مادر چرا ادرار ما اینقدر غلیظ است؟

  - برای اینکه در بیابان آب کمتری به هدر بدهیم.تازه شکممان اینقدر بزرگ است که تا ۱00 لیتر آب را در مجاری ومنابع آن ذخیره می کنیم.

   - اوه  مادر پس ما در این باغ وحش لعنتی چه می کنیم؟

 

             ********************************************************

      

حرف آخر:

این لطیفه زیستی را دوست و همکار عزیزم آقای حسین جعفرزاده نویسنده وبلاگ

 انجمن زبان انگلیسی ناحیه 5 برایم فرستاده اند .من لطیفه را با استفاده از اطلاعات

وبلاگ زیست شناسی گناباد که  متعلق به دوست و همکار عزیز دیگرم آقای رضا بختیاری

 می باشد ، قدری تغییر دادم تا علمی تر شود . بدینوسیله از هردو بزرگوار تشکر می کنم

و برای آنها آرزوی موفقیت و سلامتی دارم. 

 

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 14:41 |
                                                  

 

هوا تاریک شده بود که دکترفیلپپس جوان کوله پشتی اش را به شانه انداخت و برکه ماهیگیری را ترک گفت.

وقتی به آزمایشگاه تجارتی اش رسیداز پله های چوبی بالا رفت و در را گشود . موشهای سفید در قفسها، گربه های زندانی ،قفسهای شیشه ای مارهای زنگی، مردنگی های انباشته از نمونه حیوانات دریایی را از نظر گذراند.

کوله پشتی اش را روی میز برابر نور سفید رنگ چراغ گذاشت و ده بیست تا ستاره معمولی از آن در آورد .آنها را پهلوی هم روی میز چید.از قفسه یک میکروسکوپ و یکدسته ظرفهای شیشه ای کوچک در آورد.ظرفها را از آب دریا پرکرد.از کشو قطره چکانی در آورد و روی ستاره های دریایی خم شد.در این هنگام در را کوبیدند.

 دکتر جوان دررا که باز کرد در آستانه در زن بلند قد ، لاغرو سیاهپوشی را دیدکه با صدایی نرم گفت: اجازه هست بیایم تو؟ می خواهم با شما حرف بزنم.

مو های صافش را انگار باد آشفته کرده بود.سیاهی چشمش درست همرنگ مردمک چشمش بود و در آن نوری می درخشید.

دکتر با بی میلی گفت: الان سرم شلوغه. زن گفت: صبر می کنم کارتان تمام شود.

دکتر تعارفی زد وزن داخل شد. مرد به سراغ ستاره های دریایی رفت . با قطره چکان مایعی را که از میان شیارهای ستاره دریایی تراوش میکرد جمع آورد و در کاسه آب ریخت . بعد مایع سفید رنگی را هم در همان کاسه ریخت و با قطره چکان آبرا به آرامی بهم زد و توضیح داد: وقتی ستاره دریایی به سن بلوغ می رسد اگر در آب آرامی قرار گیرد نطفه های نر یا ماده را از خود خارج می کنند. من اکنون نطفه ها را به هم آمیخته ام بعد قدری از این مایع را در ده گیلاس مدرج می ریزم و به فاصله بیست دقیقه با جوهر نعناع یک دسته آنها را می کشم و در زیر میکروسکوپ آنها را مطالعه می کنم. می خواهید ببینید.

زن گفت: نه . من از شما می خواهم یک مار زنگی نر بخرم و یک موش سفید . آنها را با خودم نمی برم . می خواهم ببینم چگونه مار موش را می بلعد . از یک نقطه نظر از جنگ گاو وحشی دیدنی تر است.

دکتر یک طبیعیدان بود . می توانست هزارها حیوان را به خاطر علم بکشد اما برای لذت شخصی نه!

نفهمید چه شد که تسلیم حرف زن شد.بی اعتنایی زن نسبت به کاری که می کرد خاطرش را رنجاند.

دکترموش سفیدی را انتخاب کرد و در قفس مارزنگی نر انداخت.مار آرام و آهسته تکان خورد . زبانش را مدام بیرون می آورد و در هوا می لرزاند. موش نگاه کرد ، مار را دید ولی بی خیال سینه اش را می لیسید. ضربه نیش وارد شد . مثل برق بود .دیدنش ممکن نبود. موش ناگهان به هوا پرید و به پهلو به خاک افتاد . پاهایش متشنج شد و مرد . زن نفس راحتی کشید.مرد گفت: ارضاء احساسات بود نه ؟

زن گفت: حالا می خوردش؟ می خواهم ببینم چطوری می خوردش؟

مردگفت: شما باعث شدید آزمایشات مربوط به ستاره دریایی ام به هم بخورد.قهوه میل دارید.

زن در حالیکه بلعیده شدن موش را توسط مار نگاه می کرد گفت: نه ! من خواهم رفت ولی باز خواهم گشت. زود به زود مارم را غذا می دهم البته پول موشها را می دهم.یادتان باشد او مال من است زهرش را نگیرید.شب بخیر. و رفت .

مرد اندیشید: خیلی چیزها راجع به علامت و رموزجنسی از نظر روانشناسی خوانده ام . اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاید خیلی تنها هستم. کاش مار را می کشتم.اگر می دانستم ......... نه دستم به کاری نمی رود.

مرد هفته ها منتظر ماند . اما او هرگز نیامد. بارها دکتر وقتی از شهر می گذشت دنبال او هم گشت . چند بار زنهای بلند قامتی دید و دنبالشان رفت به خیال آنکه شاید او باشد . اما او را دوباره هرگز ندید . هرگز!!

 

                          ************************************

 

 حرف آخر : این داستان 15 صفحه ای از کتاب مجموعه داستان ماه عسل آفتابی ترجمه سیمین دانشوررا برای وبلاگ خلاصه کرده ام .شاید خلاصه تر هم می شد ولی حس و حال داستان از بین می رفت.اصلا فکر نمی کردم جان اشتاین بک داستانی به این زیبایی در مورد زیست شناسی داشته باشد. از اینکه حوصله کردید و آنرا خواندید از شما متشکرم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 5:1 |
                                     

هرکدام از اصطلاحات زیر با چه فیلمی تعریف می شوند؟

 

اصطلاح علمی = نام فیلم

 

آنزیم روبیسکو = دکتر جکیل و مستر هاید

 

دلیل: این آنزیم ماهیتی دوگانه دارد وجه دکتر جکیل همان وجه کربوکسیلازی اش در فتوسنتز است یعنی نقش اصلی آن در ترکیب دی اکسیدکربن با ریبولوز بیس فسفات  . وجه آقای هایدش وجه اکسیژنازی آن است که به نظر می رسد ناخواسته در شرایط نوری شدید این آنزیم را به سمت تنفس نوری می کشاند یعنی مخالف فتوسنتز .البته در این ویژگی هم حکمتی است.

 

تیومارگاریتا نامیبین سیس = کینگ کنگ

 

دلیل: نام یک باکتری غول پیکر با اندازه 500 میکرون در حالی که اغلب باکتریها یک میکرون قطر دارند . درست مثل نسبت کینگ کنگ با  ما.

 

ویروس = بازگشت به خانه

 

دلیل: می گویند ویروسها روزی روزگاری جزئی از سلول بوده اند و حالا چون گردنکشی تمکین یافته می خواهند به اصل خود باز گردند به همین دلیل میزبانهای اختصاصی دارند  ولی غافل از اینکه روزی که از سلول اخراج می شدند سلول مادر گفت: ننه،الهی بری که دیگه برنگردی.

 

باکتری ترموفیل = بعضی ها داغشو دوست دارند.

 

دلیل: این باکتریها آبهای داغ 60 تا 80 درجه ای را می پسندند.در ضمن این باکتریها آنزیم لازم برای همانندسازی سلولها در جهنم را هم می توانند تامین کنند.

 

ریزوبیومها = اجاره نشینها

 

دلیل: باکتریهای تثبیت کننده ازت که در ریشه گیاهان تیره نخود جای گرفته درواقع آنجا را به ازای تولید آمونیوم برای گیاه اجاره کرده اند و مواد غذایی هم دریافت می کنند.

 

آندوسپور = می خواهم زنده بمانم

دلیل: آندوسپور ( هاگ درونی )باکتری نسبت به تنشهای محیطی مقاوم است و راهی است برای زنده ماندن ، نه روشی برای تولید مثل.

منبع مطالب علمی: زیست شناسی پیش دانشگاهی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 4:51 |
                                              

دو دشمن خونخوار مقابل هم بودند و چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند. اسکندرمقدونی ولی دراز کشیده بود و پشه آنوفل ماده روی فرودگاه بینی او نشسته بود . اسکندر پشه را با دست پراند .

پشه آنوفل که قبلا یک شکم سیر خون اسکندر را نوشیده بود ، رفت. اسکندر نمی دانست که پشه آنوفل ماده در آن اتاق  نیمه تاریک با او چه کرده بود. پشه ، پلاسمودیوم ها عامل بیماری مالاریا را که در این حال  اسپروزوئیت گفته می شدند ،از طریق بزاقش  به اوتزریق کرده بود .

اسپروزوئیتها مدام آدرس جگر را از هم می پرسیدند. در کبد آنها مدام تقسیم شده و مروزوئیتها را ایجاد کردند.این بار مروزوئیتها به درون گلبولهای قرمز رفتند. تقسیم شدند و ترکاندند. تقسیم شدند و ترکاندند.

اسکندر هر سه روز یکبار دچار تب ولرز می شد وبعد خوب می شد. و این چرخه ادامه داشت. اطرافیانش که اورا درشت می دیدند فکر می کردند حرکات موزون انجام می دهد.این بود که به نوازندگان امر کردند برایش بنوازند.

بعضی مروزوئیتها به گامت تبدیل شدند و خدا خدا می کردند که توسط یک پشه آنوفل ماده مکیده شوند تادر بدن پشه مراسم لقاح را انجام داده و به زیگوت (تخم ) تبدیل شوند.

اسکندر تشنه، لب بسته  در هذیان گرم تب ولرز، عرق می ریخت آهسته.

اسکندرکه در اثر کم خونی رنگش پریده بود دچار نارسائی کلیه و کبد شده بود و مغزش دیگر کار نمی کرد.شنید که کسی گفت: از اول هم مغز درست و حسابی نداشت.

پشه  آنوفل ماده دیگری آمد . از گرمترین قسمت بدن اسکندر خون نوشید . مراسم عقد و عروسی گامتها در بدن پشه انجام می شد و قرار بود از تخمها در روده  تعداد زیادی اسپروزوئیت تشکیل شود و به غدد بزاقی پشه بروند .در آن صورت قربانی دیگری نیاز بود. پشه آنوفل روی باند فرودگاه بینی اسکندرنشست.  اسکندر دیگرمی دانست که به بیماری مالاریا دچار شده است.

اسکندر لحظات آخر عمر را در حالی گذراند که تصویر پشه آنوفل در مردمک چشمش خندان نقش بسته بود . اسکندردر آخرین کلام قبل از مرگ به پشه گفت: حقا که تو قویتر بودی. حقا که از بزرگان بودی ولی ما ریز می دیدیمت.

 

منبع مطلب علمی : کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی

              *********************************

 

حرف آخر: داستان طنز زندگی اسکندررا از  کتاب " چنین کنند بزرگان " اثر ویل کاپی با ترجمه خوب نجف دریابندری  می خواندم و یادم آمد که در کتابی دیگربه نام " مرگ مردان نامی"  مرگ اسکندر رامحققان در اثر بیماری مالاریا می دانستند با توجه به مطلب زیست پیش دانشگاهی در مجموع این حس به من دست داد که می شود داستان مرگ اسکندر را هم اینگونه نوشت.امیدوارم داستان قابل قبولی از آب در آمده باشد.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 5:51 |
                                

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

منبع: کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس . گزیده و ترجمه : سارا طهرانیان. انتشارات کتاب خورشید.1381

                                  *************************

حرف آخر: فکر می کنم  این داستان مثال خوبی برای نقش پذیری است .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 5:17 |