دیوانه نبود ، می گفتند دیوانه است . با لباسهای مندرس در خیابانها گام برمی داشت و بلند بلند حرف می زد و می خندید . پای صحبتش نشستم . با سواد بود ولی مشکل این بود که حرفهایش را نمی فهمیدم .
می گفت: ما جزئی از یک جهان و یک سیستم زنده ایم . زمین زنده است و ما را می بیند. او مادر راستین ماست و به ما ماموریتی داده . ماموریت ما زادن و حفظ زاده ها است . هرکس ماموریتش را به انجام نرساند مغضوب زمین خواهد بود .
می گفت: هر موجودی موجودیتش به یک چیز وابسته است تولید مثل .
می گفت: تو باید خودت را برای نسل آینده فدا کنی .
می گفت: نوعی عنکبوت ماده هست که پس از تخم گذاری و تغذیه نوزادانش برای اینکه طعم اولین شکار را به نوزادانش بچشاند و آنها را برای تغذیه جدیدشان آماده کند، خود را طعمه آنان قرار می دهد . مادر در میان خیل عظیم بچه هایش ، تکه تکه بدنش را تقدیم بچه هایش می کند و خودش از بین می رود .اینجوری اون ماموریت برنامه ریزی شده توسط ژنهایش را انجام می دهد .
از خودش پرسیدم . گفت : من مغضوب زمینم . چون من زن و بچه هایم را فدای خودم کردم . در یک حادثه رانندگی جان خودم را نجات دادم و از فاصله دور سوختن و خاکستر شدن آنها رادر ماشین به چشم دیدم .حتی از یک عنکبوت هم کمتر بودم .
به صدای بلند خندید و رفت درحالی که از چشمانش اشک می ریخت .
می گفتند دیوانه است ولی من می دانستم او از مغضوبین زمین بود .
پایان ع. م . حجازی
***********************************
حرف آخر:
1- یک برنامه مستند تلویزیونی بود. اسمش یادم نیست. در یک بعداز ظهر بهاری میان خواب و بیداری چشم باز کردم دیدم برنامه مستندی پخش می شود و صدای دوبلور معروف فیلمهای مستند داوود نماینده بر تصویر، از عنکبوتی می گفت که خود را در میان نوزادانش می اندازد که اورا تکه تکه کنند واین شد جرقه این داستان .صحنه عجیب و فراموش نشدنی بود .درجا گریه ام گرفته بود.
2- مقاله ای در روزنامه شرق در یکی از روزهای اریبهشت چاپ شده بود از قول دانشمندانی که فرضیه زنده بودن جهان را مطرح کرده بودند . من فقط این دو مورد را در این داستان به هم وصل کردم .
3- به نظرم کمی گوشت تلخ شده ام . خیر سرم مثلا قرار بود وبلاگ در مورد زیست شناسی از دیدگاه طنز و کاریکاتور باشد .اول اینکه از این بابت عذر خواهی می کنم شاید مقداری گرفتاری روحی در این قضیه موثر بوده است دوم اینکه سعی می کنم به صورت یک در میان لااقل مطلب طنز داشته باشم . نمی دانم تا کی می توانم ادامه دهم . امیدوارم شرمنده شما نشوم .
حرف ماقبل آخر:
نتیجه فلسفی : زندگی و زنده بودن آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم. موجودات دو دسته اند . برخی زنده اند و برخی خود را به غیر زنده بودن می زنند .
نتیجه اجتماعی: گاهی حرفهایی که یک دیوانه می زند از روی زیادی عقل است و گاهی حرفهایی که یک دانشمند می زند به نظر دیوانگی است .
نتیجه اخلاقی : این خیلی غیر اخلاقی است که شما حق زندگی داشته باشید ولی بچه های شما نداشته باشند .چون شما یک نفرید و بچه های شما چند نفرند. حق، بیشتر با آنهاست . حتی طبیعت هم این را فهمیده است.
نتیجه سینمایی : کمدی موقعیت بهترین کمدی است. یک چیزی شبیه اینکه روی یک تراژدی نتیجه گیری طنز بنویسی یا اینکه افسرده باشی ولی طنزنویسی کنی..راستش مورد اول را مدیون سبک سید ابراهیم نبوی هستم .
این نتیجه گیری طنز را عمدا اینجا قرار دادم تا اگر داستان حس وحالی دارد از دست نرود . در اصل جایگاهش بعد از داستان است.

