تبليغاتX
زيستيكاتور
                       

معلم گفت: خوب بچه ها . حالا من یک داستان برایتان می خوانم که بی ارتباط با درس امروز نیست بعد از شما یک سوال می پرسم . این یک داستان کوتاه از یک نویسنده انگلیسی به نام  برایان بارنس است .

 

چشم های قهوه ای حیوان، سرشار از معصومیت و اعتماد به تام خیره شد.

تام تفنگ را بین چشم های او گذاشت و ماشه را کشید. موقع قصابی کردن حیوان به جلز و ولز کردن استیک فکر می کرد.

بعد حسابی از گوشت آن خورد.

وقتی گوشت خوب پخته شده از گلویش پایین رفت، حیوان تازه انتقام را آغاز کرد.

 

- خوب حالا سوال اینه که حیوان چگونه انتقام می گیره؟ هرکس نظری داره بگه که روی تخته بنویسم. سعی کنید متفاوت فکر کنید.

یکی از دانش آموزان : - آقا اجازه ؟ من می گم احتمالا رسوب چربیهای اشباع و کلسترول آن باعث  بشه مثلا مسیر رگهای غذا دهنده قلب که دیگه خیلی تنگ شده اند این بار دیگه کاملا مسدود بشه  . در نتیجه باعث سکته قلبی تام بشه .

یکی دیگر: شاید هم در روده بزرگ خروجش رو لفت بده و به علت آبگیری شدید تام دچار یبوست بشه . اونوقت تام اگه آرنولد هم باشه به التماس می افته که : تورو خدا جونور از درون من بیا بیرون . غلط کردم .

بچه ها خندیدند.

- آقا احتمالا یکی از لقمه ها از قاط زدن اپیگلوت سوء استفاده کرده می پره توی نای و باعث خفگی تام می شه.

بعد از سکوتی یک دقیقه ای .

یکی از بچه های عقب کلاس که همیشه ساکت بود گفت : من فکر می کنم آقا ،  تام از عذاب وجدان خودکشی می کنه . من مطمئنم که اون نگاه آخر حیوان ، آن نگاه معصومانه مثل شلیک یک تیر تاثیر خودش را می گذارد .

معلم که همه نظرات دانش آموزان را روی تخته می نوشت ، چشمش برقی زد  . نظر آخر را هم نوشت و دور آن خط کشید. معلم به هدفش رسیده بود.                                       

                                                                                            پایان .     ع م حجازی

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 4:55 |
                                              

                                                            به نام خدا

 دخترک دوازده بهار از زندگی اش گذشته بود ولی به اندازه هزار سال می فهمید. حالا روی تخت بیمارستان بود و کتاب درون یک آینه ، درون  یک معما اثر یوستین گوردر را مطالعه می کرد .به بیماری سرطان خون دچار بود .تعداد گلبولهای سفیدش افزایش یافته و تعداد گلبولهای قرمز و پلاکتهایش کاهش یافته بود . با دریایی از علائم : کم خونی ، رنگ پریدگی ،  ضعف،  تپش قلب ، تنگی نفس ، عفونتهای چرکی خفیف پوستی ،  خون دماغ و خونریزی از لثه ، بی اشتهایی ،  کاهش وزن .

به خودش گفت: خدا کند مثل داستان کتاب،  یک فرشته هم برای من بیاید.

صدایی به گوشش رسیدکه پرسید: حالت چطوره کوچولو؟

نوری کنار تختش درخشید. شبحی کنار تختش ایستاده بود . یک شبح سفید پوش و بی نهایت زیبا مثل تابلوی فرشتگان . دخترک پرسید: تو فرشته ای ؟ 

  فرشته جواب داد: آره دختر کوچولو.از کجا فهمیدی؟ حتما از این بالها . این یک علامته وگرنه من برای پرواز احتیاجی به اینها ندارم. من اومدم که توی این سفر همراهی ات کنم.

فرشته دخترک را در آغوش کشید که ببرد. دخترک به چشمان فرشته نگاه کرد و پرسید: این عدالته ؟  

– به بهشت خواهی رفت . پروانه خواهی شد.

 – آخه چرا من؟   

 - این قانون زندگیه . تو معنی قانون رو می دونی؟ به بهشت خواهی رفت .

- من اونجا می تونم  بازی کنم ؟  من اونجا می تونم شکلات و شیرینی بخورم ؟ غذا چی ؟ غذاهای خوشمزه؟             

 – هرچی که بخوای.

- چه فایده؟ یعنی می خوای بگی اون دنیا فقط می خورم و می خوابم.

 وادامه داد:

- من اونجا می تونم درس بخونم و رازهای طبیعت رو کشف کنم؟

- حیوانات هم در بهشت خواهند بود؟  آنجا ستیز و گریز برای زیستن برقرار خواهد بود؟ یا اینکه شیرها آنجا گیاهخوار خواهند شد؟

- هدف وجود کد های ژنتیک و رفتارهای ژنی ما ادامه حیات در روی زمین است ،  در آن دنیا چه خواهد بود؟

- من آنجا می تونم گناه کنم و از خدا معذرت بخوام ؟       

- من اونجا می تونم به دیگران کمک کنم و از این کارم لذت  ببرم ؟   

 - من اونجا می تونم واسه آزادی مبارزه کنم؟  

 - من آنجا مادر خواهم داشت ؟    

– من اونجا مادر خواهم شد؟    

 - من اونجا عاشق خواهم شد؟      

 فرشته گفت:  نه. فقط یک عشق وجود داره . فقط یک عشق.

  - به نظرت زود نیست من بیام اونجا؟       

  فرشته گفت:زندگی این دنیا یک سرگرمی و بازی کودکانه بیش نیست ، حیات حقیقی اون دنیا ست* .  علت تردید تو اینه که درک درستی از بهشت وزندگی حقیقی نداری . درست مثل کرم ابریشمی که هیچ تصوری از پروانه شدن نداره . پروانه خواهی شد دختر کوچولو . ارزش این راز در ایجاد امید ، برقراری عدالت وافزایش میل به نیکوکاری است .راز بودنش بهتر از نبودنش است . فراموش نکن برای خدا تغییر قوانین و روابط کاری نداره.

                           

سیبی در دست فرشته ظاهر شد . فرشته پرسید : یکبار دیگه می خوای این سیب رو بخوری ؟

دخترک گفت: یادم نمی یاد قبلا از دست شما سیبی خورده باشم . ولی اگه با خوردن اون به آرزوهام می رسم آره می خورم.

فرشته گفت: تو می دونی پشیمونی یعنی چی؟

دخترک گفت: نه .

فرشته گفت: شاید برای اینکه اینو بفهمی زمان زیادی لازم باشه. باز هم همدیگر رو می بینیم عزیزم.

دختر کوچولو سیب را خورد.فرشته دختر کوچولو را روی تختش خواباند.

صبح روز بعد همه دکترها و پرستارها از معجزه ای صحبت می کردند. یک دختر سرطانی به طرزی معجزه آسا از مرگ نجات یافته بود .     

                                                                  پایان .   ع م حجازی

 

·                                                     * سوره عنکبوت آیه64  

·                                                   حرف آخر: ایده این داستان با مطالعه کتاب درون یک آینه ، درون یک معما اثر یوستین گوردر نویسنده نروژی به ذهنم رسید . خیلی دلم می خواست با این داستان نوعی پیوند بین زیست شناسی و دین و فلسفه ایجادکنم .راستش دلم نمی خواست فرشته در مقابل دختر کوچولو کم بیاورد بنابراین روی پاسخ آخر فرشته با برخی دوستان از جمله دوست و همکار  خوبم آقای فرزاد نجفی فوق لیسانس فلسفه و کلام اسلامی  مشورت کردم . نظر ایشان این بود که ما درک درستی از حقیقت آنچه قرار است روی دهد نداریم ولی بی گمان چیزی فراتر از تصور ما خواهد بود . ایشان  دوران جنینی ودوران پس از تولد را مثال آورد . من تصور کردم رابطه دگردیسی کرم ابریشم و تبدیل شدن آن به پروانه شاید بهتربه این برداشت کمک کند. جالب اینکه  بعد هم آیه 64 سوره عنکبوت به کمکم آمد . سیب هم در فرهنگ غربی نماد آگاهی است و از نظر من در این داستان نماد پذیرش مسئولیت .

·                                                    این داستان را حدود یک ماه قبل نوشتم .چند روز قبل که  شبکه چهار فیلم پروانه آبی را نشان داد ، گرچه به دلیل مشغله کاری متاسفانه نتوانستم همه آن را ببینم ولی از همان اوایل فیلم مشخص بود که به داستان من نزدیک است . در فیلم پسری مبتلا به سرطان بود و دوست داشت قبل از مرگش پروانه آبی را شکار کند و از نزدیک آن را ببیند . او در روئیاهایش دیده بود که به پروانه آبی تبدیل شده است .

·                                                   نمی دانم ، شاید هر کسی برداشت خودش را از این داستان من داشته باشد واین اتفاقا خیلی خوب است .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 5:17 |
        

-  شما باید برای حفظ سلامتی بدن  حداقل روزی ۸ تا ۱۰ لیوان آب بنوشید.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 18:22 |

تذکر: وقایع این داستان کاملا تخیلی است و برای جهانشمول بودن موضوع از آوردن هرگونه اسمی برای اشخاص خودداری شده است .

 

پشت میز کافی شاپ بیهایو نشستم و به چشمان آبی اش خیره شدم و به خودم گفتم : یعنی من در بوجود آمدن این موجود بی گناه مقصرم ؟

پسرم دوازده بهار از زندگی اش گذشته بود و منتظر حرفهای من ، روبروی من نشسته بود و به فضای خالی بین دستهایم در روی میز می نگریست.می دانستم می داند.

گفتم:خوب شازده کوچولو، همیشه از مثالهای زیستی من خوشت می اومد . این بار هم از یک مثال زیستی استفاده می کنم .در زندگی حشرات بخصوص مورچه ها و زنبورها یک نظام خاصی حاکم است . مثلا علی رغم وجود زنبورهای کارگر ماده این ملکه است که تخم ریزی می کند . زنبورهای سرباز هر گونه تخطی از این امر را با خشونت جواب می دهند . با این وجود گاهی پیش می آید که یک زنبورکارگر ماده تخم ریزی می کند .زنبورهای سرباز تخمهای اورا از بین می برند و اورا می کشند .

پسرم پرسید : اینکار برای چیه؟

گفتم:برای بقای نسل ملکه . برای جلوگیری از ایجاد نسلی که با آنها تفاوتهای ژنتیکی دارد .

پسرم گفت: حالا برای چی باید بروید؟ با شما چکار خواهند کرد؟

گفتم: در افسانه های یونانی اسطوره ای وجود دارد به نام ایکاروس . ایکاروس برای فرار از جزیره کرت بالهایی درست کرد و با موم آنها را چسباند و به آسمان پرواز کرد ولی آنقدر به خورشید نزدیک شد که گرمای خورشید مومها را ذوب کرد و ایکاروس سقوط کرد و مرد . در این مثال خورشید سمبل حقیقت است و سرنوشت ایکاروس سرنوشت همه کسانی است که به حقیقت نزدیک شده باشند .

پسرم گفت: یعنی می خواهید بگویید به حقیقت نزدیک شده اید و تخم ریزی کرده اید .

ادامه دادم : گوش کن پسرم تو خیلی زود بزرگ می شی . خیلی زود . حالا من باید بروم . فقط همین قدر وقت به من داده اند . مواظب خودت و مادرت باش .

پشت شیشه های کافی شاپ دو زنبور سرباز منتظرخروج من بودند .بیرون دم در کافی شاپ به دستهایم دستبند زدند . حالا فضای خالی بین دستهایم پرشده بود . برگشتم و با آخرین نگاه از پسرم خداحافظی کردم .

                                                                                                   پایان.   ع م حجازی

    ********************************************************************

 

حرف آخر: ایده این داستان حاصل برخورد چند مطلب بود که اینگونه به هم جوش خورد . مدتها پیش مطلبی خواندم در وبلاگ حشره شناسی استاد گرامی احمد عطامهر در مورد زندگی وتولید مثل زنبورها . سالها قبل فیلمی دیده بودم از هانری ورنوی با بازی ایو مونتان به نام ترور که در آن ماجرایی مشابه ترور کندی اتفاق می افتد و قاضی تحقیق پی به فساد در ارکان حکومت می برد .  قاضی ( ایو مونتان ) را زمانی ترور می کنند که زن قاضی پشت تلفن حکایت ایکاروس را تعریف می کند . در مجله دنیای تصویر شماره خرداد ماه85  در مورد فیلم ک مثل کین خواهی به تهیه کنندگی برادران واچوفسکی کارگردانان سه گانه ماتریکس  مطلب جالبی در مورد نظامهای توتالیتر خواندم  . به این ترتیب در یک بعداز ظهر داغ این فکر در خیابان به صورت طرح داستانی در من زنده شد و تا وقتی ننوشتم، راحتم نگذاشت .

    ********************************

حرفهای ماقبل آخر:

نتیجه سیاسی : اولین کشوری که مصداق این داستان به ذهن می رسد انگلستان است که ملکه دارد . ملکه اما در انگلستان قدرت تولید مثل ندارد بنابراین بهتر است جهانشمول فکر کنیم.

نتیجه ادبی: وقتی با زیست شناسی به مسائل اجتماعی سیاسی یک جامعه نگاه کنید قطعا نام یک کتاب در ذهنتان نقش می بندد: باغ وحش انسانی

نتیجه طبیعی: نمادسازی و سمبل سازی بیشترین کاربرد را در نظامهای توتالیتر دارند .در این داستان تولید مثل نماد چیست؟ لطفا پاسخ ندهید .
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 5:51 |
                                                        

رابرت لنگدان استاد نماد شناسی مذهبی از دانشگاه هاروارد ناگاه حس کرد به دانشگاه برگشته و در کلاس نمادپردازی در هنر ایستاده است و اعداد مورد علاقه اش را روی تخته می نویسد.  618/1

پرسید: کی می تونه بگه این عدد چیه؟   

 یک دانشجو: عدد فی .  

  لنگدان گفت : آفرین استتنر .

 وادامه داد : علی رغم این که به نظر می رسد فی در ریاضیات پدید آمده باشد وجه شگفت انگیز فی  نقش آن به عنوان خشت اول طبیعت است . گیاهان ، حیوانات ، حتی انسانها همگی با دقتی بسیار بالا وجوهی از ضرایب فی به 1 هستند .نسبت فی یعنی 618/1 را نسبت الهی گویند .

زن جوانی در ردیف جلو گفت : ببخشید من زیست شناسی می خونم ولی هیچ وقت چیزی از نسبت الهی توی طبیعت نشنیدم .

لنگدان خندید : اگر تعداد زنبورهای ماده یک کندو را به تعداد نرها تقسیم کنید این عدد ثابت بدست می آید . هر کندو در هرجای این دنیا .

 در صدف ناتیلوس که نرم تنی از دسته سرپایان است  نسبت قطر هر مارپیچ نسبت به بعدی عدد فی است .

تخمه های آفتابگردان به شکل مارپیچ روبروی هم رشد می کنند نسبت قطر هر دایره به دایره بعدی عدد فی است .

مارپیچ گلبرگهای مخروط کاج ، آرایش برگها روی ساقه گیاهان ، حتی بندهای حشرات این نسبت الهی را دارند .

هیچ کس بهتر از داوینچی تناسبات الهی بدن انسان را درک نکرد . او اولین کسی بود که ثابت کرد تمام تناسبات استخوانهای بدن انسان همیشه ضریبی از عدد فی است .

لنگدان ادامه داد : باورتان نمی شه؟ فاصله سرتون تا زمین رو اندازه بگیرید بعد اون رو تقسیم بر فاصله شکمتون تا زمین کنید . یک مثال دیگه . فاصله شانه ها تا نوک انگششتتون رو اندازه بگیرید ، تقسیم بر فاصله آرنج تا نوک انگشت کنید باز عدد فی حاصل می شود . یکی دیگه؟ باسن تا زمین تقسیم بر زانو تا زمین .مفاصل انگشت .  تقسیمات ستون فقرات . فی. فی. فی . دوستان من هرکدام از شما مظهر متحرکی از نسبت الهی هستید.

 

منبع:خلاصه ای از فصل بیستم  کتاب راز داوینچی اثر دن براون  ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی

 

*********************************

 حرف آخر: دن براون نویسنده مشهور از کالج امهرست و اکادمی فیلیپ اکستر فارغ التحصیل  شده است . داشتن پدری ریاضیدان و مادری موزیسین اورا در تناقضی بین علم و مذهب گرفتار کرده است . کتاب پرفروش او راز داوینچی نام دارد که ران هاوارد فیلمی برمبنای این کتاب با بازی تام هنکس در نقش رابرت لنگدان ساخته است که هم اکنون بر پرده سینماهای ایالات متحده آمریکا است .

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 13:47 |

گلسنگها

 

- به نظر تو چرا گلسنگها که اولین جانداران خشکی زی بودند و توانایی زندگی در هر جایی را  از جمله بیابان بایر ، قطب شمال ، تنه درختان ، صخره های داغ آفتاب خورده  را در سخت ترین شرایط آن دوران داشته اند ولی امروزه این توانایی را ندارندو اینقدر کاهش پیدا کرده اند.

- شاید  به خاطر اینکه آن زمان دنیا به این گندی نبوده است.

 

آپاندیس

مردی نصف شب به دکتر خانوادگی شان تلفن زدکه: دکتر خواهش می کنم زود بیا منزل ما که همسرم دارد از شدت درد به خودش می پیچد. به گمانم دچار آپاندیسیت شده . چون علاوه بر درد در اطراف ناف حالت تهوع دارد و.......

دکتر با آرامش جواب داد: غیر ممکن است جانم .آپاندیس همسرت را خودم سال پیش در آوردم . هیچ بشری هم تاکنون دو تا آپاندیس نداشته .

مرد گفت: یقینا همین طور است ، ولی بعضی آدمها هستند که همسر دومی هم دارند.

 

عیادت

پیتر کوچولو به عیادت معلمشان رفته بود . وقتی برگشت ، با تاسف سری تکان داد و به همکلاسی هایش گفت: متاسفانه هیج امیدی نیست . او فردا به مدرسه می آید .

 

منبع لطیفه های آپاندیس و عیادت: لطایف آلمانی مجله گل آقا

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 7:25 |