تبليغاتX
زيستيكاتور
                                          

من همیشه به فکر رودخانه یخ زده چارلز هستم / واژه گزندگی سرمایش / ورد زبان سالها بود / کاهلانه در آنجا گردش می کردم . واقعه ای بزرگ / یک میلیون بچه ماهی مرده / علفزار کنار راه را آلوده کرده بود. / روزگار نو جان آنها را گرفته بود / در عمق سدها / عمرشان کوتاه بود و قد نمی داد /در هوای سرد این آهن پوسیده از کمبریج / به صدا در آمد / دوستم گفت: نقد ادبی و سموم شیمیایی کشاورزی / دوقلوهای سیامی هستند . چی ؟ با من بودی / هنگامی که صحنه جالبی آن جا در کنار رود چارلز دیدم ؟ / ماهیگیری امیدوار نمی دانم به چه چیز/ با توکل به خدا ماهی قرمزی گرفته بود. / از میان شاخه و برگ قهوه ای در آب / از عمق صدها مایل و هزاران شکل کاذب / رودخانه چارلز ./ که مطمئن بودم آن شکار صد در صد سمی است. / ماهی قرمز چاق و درشت نه اینچ درازا داشت / یقینا در آپارتمانی عزیز رشد کرده بود / و از آن رها شده بود در رود. / که دوباره به دام افتاد . پیشنهادی تازه و خوب / آزادش کن شنا کنان برود ./درون لجن حل می شود / در همان نقطه ما - من و تو - موجهای کوچک را / تماشا کردیم که تلاطم داشت .

                    **************************  

منبع: بخشی از شعر گزندگی از کتاب عاشقانه هایی برای سیلویا پلات اثر تد هیوز ترجمه اسدالله امرایی و سایر محمدی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 6:51 |
                                      

موضوع : کمبود ویتامین D  و نرمی استخوان ( راشیتیسم )

کاریکاتور از : محمد مهدی رجبی  دانش آموز سال اول دبیرستان شاهد معراج – مشهد

حرف آخر: محمد مهدی دانش آموز سال اول دبیرستان است ودرردیف جلو می نشیند .ساکت و کم حرف است. برای اینکه حرفهایم را متوجه شود به چهره ام نگاه می کند  . پشت گوش راستش سمعکی قرار داده است . وقتی می گویم هر کسی اگر علاقه مند است می تواند مطالب درس را به شکل شعر،  لطیفه ، داستان کوتاه  یا کاریکاتور بیان کند ، برقی در چشمانش می درخشد . محمد مهدی ذوق طنزش را با کاریکاتورهایش ثابت کرد . با توجه به درک خودش برای کمبود ویتامین آ سگی را در مطب چشم پزشک کشیده است در حالیکه دکتر روی تابلو جهت استخوانها را از او سوال می کند . در کاریکاتوری دیگر معتادی که سابقا ورزشکاربوده با مدالی به گردن رسم کرده است که درمرحله بعد در اثر ابتلا به بیماری گواتر و بزرگ شدن غده تیروئید ، مدال از گردنش کنده  شده است . دنیایش همه ، رنگ و تصویر است  .به آینده محمد مهدی خیلی امیدوارم . در نگاهش برقی می درخشد.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 5:59 |
 

Dating Dinosaur Bones

Some tourists in the Chicago Museum of Natural History are marveling at

the dinosaur bones. One of them asks the guard, "Can you tell me how old

?"the dinosaur bones are  

The guard replies, "They are  65  million, four years, and six months old."

"That's an awfully exact number," says the tourist. "How do you know

?"their age so precisely

The guard answers, "Well, the dinosaur bones were sixty five million

years old when I started working here, and that was four and a half years

."ago 

عمرسنجی  استخوان های دایناسور

 

چند توریست در موزه تاریخ طبیعی شیکاگو با حیرت به استخوان های دایناسور نگاه می کردند. یکی از آنها از نگهبان پرسید: می توانید به ما بگویید این استخوان ها چند سالشان است؟

نگهبان جواب داد: آنها 65 میلیون و 4 سال و شش ماهه هستند.

توریست: اه ، این عدد کاملا دقیق است! شما چه طور با این دقت این عدد را می دانید؟

نگهبان: چهار سال و شش ماه پیش که من شروع به کار کردم این استخوان ها شصت و پنج میلیون ساله بودند.

 

                                              ********************  

 

حرف آخر : تعدادی لطیفه زیستی انگلیسی را برای دوست عزیزم سعید ضروری که نویسنده وبلاگ زبان انگلیسی و علاقه مند به ترجمه است فرستادم ، ایشان لطف کردند و آنها را ترجمه کردند.این لطیفه ها با هدف تقویت زبان  انگلیسی برای دانش آموزان  به تدریج در وبلاگ قرار خواهد گرفت  .بدینوسیله ازهمکاری ایشان تشکر می کنم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 5:53 |
                                         

معلم گفت: خوب بچه ها . حالا متن کوتاهی برمبنای یک داستان علمی تخیلی می خوانم و بعد سوالی مطرح می کنم . هرکس نظری دارد بگوید.

نه کسی اورا می دید ، نه او کسی را می دید . در عجیب ترین حالت از موجود بودن . با خود گفت : کاش هرگز آن کار را نکرده بودم.

سوال این است که جرا این مرد نابیناست؟

چند لحظه در سکوت گذشت.

یکی از دانش آموزان: شاید روح است.

یکی دیگر دانش آموزان: یا یک جن .

معلم گفت : یک راهنمایی می کنم .فیلمش را چند وقت قبل تلویزیون پخش کرد . مرد نامرئی .

 حسین دانش آموز عقب کلاس که معمولا ساکت بود گفت: مرد نامرئی نابیناست چون شفافه و نور ازش رد می شه در صورتیکه تصویر باید روی شبکیه چشم تشکیل بشه؟

معلم گفت: آفرین . اگر دید ما دید تجربی باشد این قضیه فقط در مورد مرد نامرئی صدق می کند .این مرد نامرئی است که نابینا است . دلیل آن این است که برای دیدن ، باید نور در اتاق تاریک چشم که به کمک لایه ملانین دار بوجود آمده ، به دام افتد. نقش این لایه جلوگیری از بازتابش نور درون کره چشم است به طوریکه در افراد زال به دلیل فقدان ملانین وبازتابشهای حاصل از آن قدرت بینایی کاسته می شود .  مرد نامرئی اگر واقعا نامرئی باشد باید این لایه هم شفاف شده باشد که در این صورت به دلیل اختلالات نوری و عدم تشکیل تصویر نابینا می شود .در واقع هربرت جورج ولز نویسنده داستان ، این قضیه را نادیده گرفته است.

چند لحظه در سکوت گذشت .

حسین گفت: ولی آقا آدم اگه کور باشه بهتر از اینه که دیده نشه؟

حسین دانش آموز با استعدادی بود که همیشه قبل از دیگران محاسبات یک مسئله را ذهنی حل می کرد و به برخی پرسشها تیزهوشانه پاسخ می داد ولی تقریبا همیشه نمره پایینی می گرفت .او همیشه نادیده گرفته می شد. غمی پنهان در نگاه حسین موج می زد.

معلم به فکر فرو رفت وهمچون حسین از پنجره کلاس به دوردستها نگاه کرد.   

 

                                 ********************************************* 

 

حرف آخر: بیشتر رویدادهای این داستان واقعی است و من حتی از دانش آموز گرامی حسین ع برای قرار دادن این داستان در وبلاگ اجازه گرفتم .  این داستان را چند ماه پیش به صورت کاملا خیالی نوشته بودم ولی پایان آن به گونه دیگری بود که اصلا به دلم نمی چسبید تا اینکه تصمیم گرفتم در کلاس برای تنوع ، قضیه مرد نامرئی را مطرح کنم در نتیجه این موقعیت در کلاس پیش آمد . فقط جمله آخر حسین را من با توجه به خصوصیات حسی او به داستان اضافه کردم .گمان می کنم اصولا سیستم آموزشی ما با این شیوه ارزش گذاری استعدادهای متفاوت بسیاری از دانش آموزان را نادیده می گیرد .

این داستان را تقدیم می کنم به همه حسین ها .                        

                                                                                           ع م حجازی  ۶/۱۰/۸۵

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 15:52 |