تبليغاتX
زيستيكاتور
                           

-         پدر، من امروز  به معلمم توهین کردم .  در یک لحظه به خاطر نمره بدی که گرفتم به او ناسزا گفتم که چیزی بلد نیست .ولی او عصبانی نشد .به من توهین نکرد. مرا اخراج نکرد .با لبخند گفت این حرف من به خاطر عصبانیتمه .گفت فرصت برای جبران نمره ام را دارم . گفت در شرایط عادی از این رفتارم پشیمان می شوم. راست می گفت . حالا من دچار عذاب وجدان شده ام که چرا اینکارو کردم .

پدر گفت :از این کار تو تعجب می کنم !!! شاید به خاطر اینکه من هم معلم هستم این حس به تو دست داده که هر کاری دلت می خواهد می توانی بکنی .شاید این از مقتضیات سن بلوغ باشد ولی من فکر می کردم به تو انصاف را آموخته ام  .این رفتار معلم تو از سر ضعف نبوده . اون معلم بهترین رفتار را با تو داشته . معلم ها مثل درختان مناطق سردسیر می مانند . درختان سردسیری برای جلوگیری از شکستن شاخه هایشان به واسطه نشستن برف ، دارای شاخه های شیب دار به سمت پایین هستند : این شاخه ها ، خاصیت ارتجاعی دارند و قادرند به واسطه وزن اعمال شده بر آنها مقداری خم شوند تا توده برف ریزش کند.معلم تو هم با انعطاف پذیری که نشان داد از ایجاد یک موقعیت پر تنش جلوگیری کرد.چه بسا با توهین متقابل به تو، خودش هم  درهم می شکست . او موقعیت تو را درک کرده و رفتار تو را ناشی از قرار گرفتن در این وضعیت می داند نه شخصیت خودت . تو باید عذر خواهی کنی . حتی اگر شده با یک لبخند  .

 پسرقدری فکر کرد . سپس  مقابل آینه ایستاد و لبخندهای مختلف را تمرین کرد .

 

                                                                                          ع م حجازی 17/12/1385

      

                  *************************

 منابع :1-  المپیاد زیست شناسی تالیف محمد کرام الدینی ، زهرا زارع- تهران: محراب قلم ، 1383

2- روابط معلم و دانش آموز/ هایم گینات ترجمه سیاوش سرتیپی  - تهران : نشر فاخته 1371

3- الفبای مدیریت کلاس / روبرت تی . تابر / دکتر محمد رضا سرکار آرانی- تهران: انتشارات مدرسه 

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 7:49 |

                             Alexander Fleming 

                                          

His name was Fleming, and he was a poor Scottish farmer. One day, while trying to eke out a living for his family, he heard a cry for help coming from a nearby bog. He dropped his tools and ran to the bog. There, mired to his waist in black muck, was a terrified boy, screaming and struggling to free himself. Farmer Fleming saved the lad from what could have been a slow and terrifying death.
The next day, a fancy carriage pulled up to the Scotsman's sparse surroundings. An elegantly dressed nobleman stepped out and introduced himself as the father of the boy Farmer Fleming had saved.
"I want to repay you," said the nobleman. "You saved my son's life."
"No, I can't accept payment for what I did," the Scottish farmer replied, waving off the offer. At that moment, the farmer's own son came to the door of the family hovel.
"Is that your son?" the nobleman asked. "Yes," the farmer replied proudly.
"I'll make you a deal. Let me take him and give him a good education.
If the lad is anything like his father, he'll grow to a man you can be proud of."
And that he did. In time, Farmer Fleming's son graduated from St. Mary's Hospital Medical School in London , and went on to become known throughout the world as the noted Sir Alexander Fleming, the discoverer of Penicillin.
Years afterward, the nobleman's son was stricken with pneumonia.
What saved him? Penicillin.

The name of the nobleman: Lord Randolph Churchill.
His son's name: Sir Winston Churchill.

الكساندر فلمينگ

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت. يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید.  پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.

روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.

 اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم ". "شما زندگي پسرم را نجات دادی".

کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توان براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". پيشنهادش را نمی پذیرد. در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.

اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"

كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"

با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد. پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد. همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد.

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.

چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين.

منبع: SHORT STORIES

  ترجمه از : سعید ضروری  نویسنده  وبلاگ اتوپیا                                                                                                                                                

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 6:23 |