تبليغاتX
زيستيكاتور
 

معلم به زخم پایش می اندیشید که مدت طولانی بود، خوب نشده بود . درد ش بدجوری زق زق می کرد .درس کلاس مربوط به باکتریها بود که یکی از  دانش آموزان کلاس  گفت : آقا به نظر من دنیای ما تحت کنترل میکروبهاست . به عبارت دیگه امپراتوری میکروبها شکل گرفته و ما هم جزئی از این سیستم هستیم .

معلم در حالیکه سعی می کرد درد پایش را پنهان کند به سختی خندید و گفت : چرا همچین حرفی می زنی ؟

دانش آموز گفت : خودتان گفتید باکتریها قدیمیترین و ابتدایی ترین موجودات روی زمینند . همه جا هستند . کمترین جایی رو زمین می شه پیدا کرد که اونها آنجا نباشند . گفتید آنها در دهان و روده ما هستند . با ما رابطه همیاری دارند . مارا بیمار می کنند. در تولید مواد غذایی ، تهیه ماست و پنیر وسرکه ، تولید دارو و آنتی بیوتیک نقش دارند . ما اونها را با مهندسی ژنتیک تغییر می دهیم که برای ما کار کنند و مواد مورد نیاز مارو بسازند . من فکر می کنم برعکسه و در واقع آنها هستند که خودشان ونقش خودشان را به ما تحمیل می کنند. آنها از هر خویشاوندی به ما نزدیکترند . آنها در درون ما هستند و بدون تردید تاثیری زیاد و بیش از حد تصور بر ما دارند .

معلم این بار خنده ای از سر رضایت کرد و گفت : در واقع این حرف شما زیاد هم بیراه نیست . یادم نیست کجا و در کدام کتاب خوانده بودم ولی گویا دانشمندی در مورد نقش تک سلولیها در بدن موریانه هم اینطور گفته بود که علت تکامل زندگی اجتماعی واقعی در موریانه آن بوده که تک یاختگان جانوری موریانه ها را وادار به ماندن در خانه کرده اند زیرا به این ترتیب محیط زیست ایده آلی به وجود می آمده تا تک یاختگان در آن رشد کرده تولید مثل کنند .  این حرف شما هم دراین راستا می تواند معنی یابد که بله این ما هستیم که برای تکثیر میکروبها کار می کنیم .

معلم می خواست درس را ادامه دهد که از درد پا نشست روی صندلی و زیر لب گفت : امان از این مرض قند .امان از این زخم و امان از این باکتریها. عرق بر چهره اش نشسته بود  .هنوز پایش درد می کرد  .ودر ذهنش معلم یک پایی را تصور کرد که با عصای زیر بغل در کلاس درس می داد . با صدای بلند گفت : بله امپراتوری باکتریها شکل گرفته و مدتهاست که ما را به خودش مشغول کرده است . 

کلاس غرق در سکوت بود .

 

                                                                                     ع م حجازی  ۲۸/۱/۸۶

                                   ************************  

حرف آخر : مطلب مربوط به موریانه ها از کتاب مقدمه ای بر اکولوژی رفتار ترجمه استاد وهاب زاده است .قبلا هم داستان امپراتوری پاراکیتها اثر فرناندو سورنتینو را خوانده بودم . احساسم این شد که از تلفیق این موضوعات داستان خوبی ایجاد خواهد شد . تا نظر شما چه باشد؟

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 6:24 |
                                                    

 

آن پدرعلم ژنتیک ، آن گذرانده بیشترعمرش به تحقیق وکمترش به پیک نیک ،آن قطب عالم علم و معنا ، آن از تکرارآزمایشات نیافتاده از پا وازنا ، آن کشیش اتریشی ، آن عاشق ترشی ، آن که نبسته به هیچکس دل ، عالمنا و کاشفنا گریگور یوهان مندل ، زاده کشاورز بود و عاشق مترسک .

نقل است که چون از مادر بزاد ، عینکی به چشم داشت و در یک دستش قیچی باغبانی بود و در دست دیگرش بوته نخودفرنگی .

و آورده اند که در طفولیت غیب دانی پیشانی وی دیده ، بگفت: این پسر روزی پدر شود  .

نقل است که در ایام نوجوانی سخت دست تنگ بود آنچنانکه از بهر سد جوع ، نان خشک در آب می زدی و می خوردی و دائم بگفتی : ما نه اینیم .

گویند در انیستیتوی اولموتس و دانشگاه  وین به تحصیل علوم فیزیک و ریاضی مشغول بود ودر کار کشاورزی با گیاه نخود فرنگی محشور بود و از کاربرد ریاضی در علوم بس کیفور بود ودائم بگفتی: ما اینیم .

مدتی را به معلمی مشغول بود و نقل است که شیرین کردار و شیرین گفتار بود ودانش آموزان از تدریس وی حظ وافر بردندی .

نقل است مدت هشت سال به تحقیق در باغچه صومعه برنو در باب صفات نخود فرنگی پرداختی و مدام تیپ های مختلف گیاه نخود فرنگی را از بهر یکدیگر خطبه خواندی و به زوربه عقد وازدواج در آوردی.

از او پرسیدند : از چه روی این گیاه را برگزیدی  گفت:  نخود فرنگی گیاهی است که دارای صفات چندگانه است  که هر صفت به دو حالت عیان است  . وچون گیاهی نرماده است  از اینرو آمیزش آن آسان است .فرق است میان آنکه یارش در بر / با آنکه دو چشم انتظارش بر در   . اندازه آن کوچک است و دانه های آن بس فراوان است  . از این روست که تا هستم و است دارمش دوست .

وگفت :هرصفتی را دو عامل است که از والدین به فرزند رسد که ممکن است یکی غالب و دیگری مغلوب باشد که هرگاه که این عوامل در کنار یکدیگر قرار گیرند الگوهای وراثتی قابل پیش بینی ظاهر کنند .

وگفت: هرگاه گیاه نخودفرنگی خالص دانه صاف و دانه چروکیده را آمیزش دهید از آن رو که عامل دانه صافی غالب است  نسل اول جملگی دانه صاف باشند و در نسل دوم سه ربع آنها دانه صاف و یک ربع مانده دانه چروکیده گردند.

گویند بیشتر عمر به کشت و زرع و تحقیق مشغول بود و هرازگاهی اگر وقت می کرد به دعا مشغول بود که : ای خدای مهربان، خالق هفت آسمان، ممنون که خوش شانسم گردانیدی و از هفت صفت نخودفرنگی آزمایشهای من ، همه را مستقل گردانیدی .

او نتایج حاصله را به فرمول دقیق ریاضی تبدیل کردی ولی اورا درک نکردندی، تحویل نگرفتندی فقط دشنامش ندادندی تا آنکه چهل سال بعد از انتشار کارهایش فهمیدند که چه پدری را از دست بدادند.

نقل است به هنگام مرگ ، تخم جنی برمندل ظاهر گشت و گفت: ژن چیست ؟ مندل پاسخ داد :

به نام پدر و پسر و روح القدس      تورا خدا این یکی را دیگه از من نپرس

رحمت خدا بر او باد .روحش شاد .

                                                                                       ع م حجازی .   20/ 1 / 86

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 6:2 |
 

هنگامی که در سال 5000 موش کوری سر از خاک بیرون آورد ، به سادگی پی برد که :

درختها هنوز درختند.

کلاغها هنوز قار قار می کنند .

سگها هنوز یک پایشان را بالا می گیرند .

ماهی ها و ستاره ها ،

خزه ها و دریا

و پشه های کور

همه همانند که قبلا بوده اند و

 و گاهی ...

گاهی هم می توان با انسانی روبه رو شد .

 

* بخشی از داستان قصه های خواندنی اثر فلفگانگ برشرت از کتاب مجموعه قصه های آلمانی بنام چهره غمگین من با ترجمه تورج رهنما

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 6:23 |
                                               

غیر ممکن

آن روز صبح آقا معلم نتوانست زود برخیزد . شب پیش تا صبح روی ورقه ها ص و غ گذاشته بود . شیطان ولگردانه و بیخیال وارد اتاق آقا معلم شد و جامه خاکستری رنگ معلم را پوشید و گفت : خب ! حالا دیگر من خود آقا معلم هستم .

شیطان در کلاس را باز کرد .مبصر برپا داد . همه برخاستند . شیطان حضور و غیاب کرد .شیطان موذیانه به همه نگاهی کرد وسپس به پسرک موسیاه اشاره ای کرد و گفت : تو آقا پسر فعل ترکیبی بدبخت بودن رادر هر سه زمان گذشته ، حال ساده و آینده  صرف کن !

 پسرک موسیاه آهسته برخاست . پسرک گفت: من بدبخت بودم ، توبدبخت بودی ، .........  . من بدبخت هستم ، تو بدبخت هستی ...... . و ساکت شد . شیطان لبخندی زد و گفت : ادامه بده . بدبخت بودن را ببر به زمان آینده .

پسرک گفت : نمی توانم . شیطان گفت : خیلی آسان است .پسرک جواب داد: نمی توانم . شیطان گفت : صفر . بنشین . حالا تو پسر جان . و اشاره کرد به دیگری . تو بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کن .

پسر گفت : آقا این را هیچوقت به ما یاد نداده اند .  شیطان برافروخته شد . یکی از شاگردان ته کلاس گفت : آقا این فعل اصلا در زمان آینده صرف نمی شود .شیطان لرزید. باصدایی گرفته گفت: همه شما را فلک می کنم . یا بگویید یا می گویم ترکه تر بیاورند.به طرف در کلاس رفت .دوباره به پسرک موسیاه گفت : فقط یک بار . پسرک گفت : غیر ممکن است .

آقا معلم یعنی خود آقا معلم بیدار شد . آیینه موجدار ناصاف به او گفت : شیطان به بالینت آمده بود ولباس تورا پوشید و ..... . دل معلم لرزید . تمام مسیر را دوید .بجه ها یکباره دیدند که آقا معلم جلوی در نیمه باز کلاس ایستاده است .و دیگر از شیطان خبری نبود .ولی شیطان پنهان از دید دانش آموزان به آقا معلم لبخندی زد . معلم با هراس پرسید : با بچه های من چه کردی ؟ شیطان گفت : وادارشان می کردم بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کنند . معلم گفت : شکست خوردی ، نه ؟ من به آنها یاد داده ام که هرگز این کار را نکنند . برای زمان آینده افعال بهتری وجود دارد .حالا دیگر از دانش آموزانم مطمئن هستم که بی شک ، آینده را با افعالی که دوست دارند پر خواهند کرد . .... کلاس مرا ترک کن .برو بیرون .....  . شیطان با صدای بلند خندید و بیرون رفت .

اما ماجرا از چشم بچه ها که شیطان را نمی دیدند اینطور اتفاق افتاد . آقا معلم در را باز کرد .مبصر تصور کرد باید برود و ترکه تر را بیاورد . معلم تشکر سردی کرد و زیر لب گفت : با بچه های من چه کردی ؟ سپس آرام شد خیلی آرام . لبخندی زد و زیر لب ادامه داد: بله شیطان من به آنها یاد داده ام که .....  .

معلم آهسته به سوی میز برگشت وگفت: خب . بچه های من این فقط برای امتحان کردن شما بود . می ترسیدم یک بار شما را وادار به کاری کنند که دوست ندارید . من از همه شما متشکرم ، خیلی متشکرم .زنگ خورد و بچه ها برای آقا معلم کف زدند.

معلم ، شیشه عینکش را پاک کرد . دفتر را گشود و روی نمره صفر پسرک سیاه مو قلم قرمز کشید .

 

      *************************************************  

حرف آخر : داستان بسیار زیبایی بود از استاد نادر ابراهیمی نویسنده معاصر در کتاب پاسخ ناپذیر چاپ انتشارات آگاه 1356 . داستان  7 صفحه ای کتاب را من بنا به ضرورت برای وبلاگ خلاصه کردم  .آقای نادر ابراهیمی رااولین و آخرین بارحدود ده سال قبل در جلسه نقد فیلم دیوانه از قفس پرید اثر میلوش فورمن در خانه فیلم مشهد دیدم . از همان زمان شیفته نگاه تیزهوشانه ایشان شدم.  امیدوارم داستان کامل را از کتاب بخوانید  .برای ایشان آرزوی سلامتی می کنم .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 5:1 |
                    

بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر   (احمد شاملو )

سال نو را به همه شما دوستان گرامی تبریک می گویم .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 4:14 |