تبليغاتX
زيستيكاتور
                             

 

همه چیز در شهر کوچک  ناگهانی شروع شد .گویی عذاب الهی نازل شده بود  . بعد از یک گرمای طولانی در مدت کوتاهی همه اهالی شهر مریض شدند. بیماریهای مختلف .عجیب اینکه همه چیز در غلو آمیز ترین شکل در یک هفته رخ داد.

دریا که می خواست از شوهرش طلاق بگیرد ، به دلیل افزایش غیر طبیعی هورمونهای اکسی توسین و لاکتوژن علاقه اش به شوهرش بیشتر شده بود و حالا نگاهش به او عوض شده بود .

 آقای شریف که همیشه با هرگونه حرکات موزون و ناموزون مخالف بود ، دچار بیماری کره هانتینگتون شد .هنگام راه رفتن پای خود را بر زمین می زد و تکانهای مخصوصی به بدن خود می داد.

عباس آقا قصاب که همیشه عصبانی و چهره اش گرفته بود، بیماری کزاز گرفته بود و به خاطر انقباض  ماهیچه های صورتش ، خنده از چهره اش محو نمی شد .

حاج آقا نیک بین  که همیشه از صلح و صفا و دوستی صحبت می کرد و زیادی خوش بین بود ، بیماری چشمی گلوکوم گرفته بود . به خاطر افزایش فشار مایع زلالیه بخش جلویی کره چشم انگار از ته لوله تفنگ دنیا را نگاه می کرد . مدام با دست به همه نشانه می گرفت و تیر می انداخت .

اکبرآقا هنرپیشه کمدی بود و همیشه خندان . او دچار بیماری خود ایمنی میاستنی گراویس شده بود . دیگر از ضعف ماهیچه ها بخصوص ماهیچه های صورتش ، دریغ از یک لبخند که روی چهره اکبرآقا بنشیند .

 جالب اینکه کسی هم نمی مرد . گویی مردم فقط باید عذاب می کشیدند . بیمارستانها جای سوزن انداختن نبود . همه متعجب شده بودند. دکترهای مریض اصرار داشتند مردم را مجانی درمان کنند.

ولی مردم همه با هم مهربان شده بودند و با هم ابراز همدردی می کردند. هیچکس به دیگری نامردی نمی کرد .فخر نمی فروخت . دروغ نمی گفت .همه سعی داشتند یک جوری به هم کمک کنند .

غیر از بیمارستانها ، مساجد هم شلوغ شده بود  .مردم  رفته بودند مسجد دست به دعا برداشته بودند .حتی واعظ مشهور شهر که یک عمر احکام نجاسات و پاکی را در موعظه هایش می گفت ،لای جمعیت نشسته بود . او مانند مردم دست به دعا برداشته بود ولی دائم به خودش می پیچید . آخر خدا گویی به او عنایت ویژه داشت .  او پروستاتیت و دیابت را با هم داشت و مدام برای رفع حاجت باید می رفت دستشویی.

 انگار خدا شوخی اش گرفته بود .

تا اینکه در پایان هفته ، یک روز تمام باران آمد و گویی همه مریضیها را شست . همه به طور معجزه آسایی شفا یافتند .باران ، رحمت الهی بود . و دوباره همه چیز به وضعیت سابقش برگشت ولی مردم دیگر تغییر کرده بودند. دریا با شوهرش به زندگی ، عاشقانه ادامه داد .آقای شریف دیگر حرکات موزون و ناموزون را کفر نمی دانست . عباس آقا قصاب دیگر عبوس نبود .حاج آقا نیک بین واقع بین شده بود .اکبرآقا قدر لبخندش را شناخت و بیهوده خرجش نمی کرد .واعظ شهر هم بر روی منبر در موعظه هایش از زندگی و رنجهاو شادیهای مردم گفت . ولی دیگر هیچکس آن اتفاق تلخ و یا شاید شیرین را به یاد نمی آورد .هیچکس .

 

                                                                         ع م حجازی  ۳۰/۳/۸۶

 

                           *************************************

 

حرف آخر :  از مطالعه داستانی از کتاب کافه زیر دریا اثر استفانو بننی این داستان که البته از نظر موضوع کاملا با آن متفاوت است به ذهنم رسید.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 8:40 |
                                                  

                                                     

                                                         ایتالو کالوینو                                                      

میتوز

 

 

Qfwfq  ادامه می دهد... و  وقتی می گویم " از عشق مردن " ، چیزی را می گویم که شما کمترین تصوری از آن ندارید ، چون فکر می کنید عاشق شدن باید به معنی عاشق کسی یا چیزی شدن باشد، می خواهید بگویید من اینجا هستم و چیزی که عاشق ام آنجاست، خلاصه رابطه ای است که به زندگی روابط متصل است ، در حالی که من دارم از دورانی می گویم که هنوز رابطه ای بین خودم و چیز دیگری برقرار نکرده بودم ، یک سلول بود و آن سلول من بودم ، همین و بس . لازم نیست از خودمان بپرسیم آیا سلولهای دیگری هم دور وبراین سلول بوده اند یا نه ، مهم نیست ، یک سلول بود و آن سلول من بودم و تا همین جایش دستاورد بزرگی محسوب می شد ، چنین چیزی برای پر کردن عمر یک نفر زیاد هست که کم نیست ، و درباره ی همین احساس پر بودن است که می خواهم برایتان بگویم .منظورم پر از پروتوپلاسم بودن نیست ، چون حتی اگر به درجه قابل ملاحظه ای هم پروتوپلاسمم افزایش پیدا می کرد باز هم چندان استثنایی نبود ، البته که سلول ها پر از پروتوپلاسم اند ، غیر از آن از چه می توانند پر باشند ، نه ، احساس پر بودن گیومه باز روحانی گیومه بسته را می گویم ، یعنی این آگاهی که این سلول من ام ، این حس تمامیت بودن ، این پر بودن از آگاهی چیزی بود که شب ها بیدار نگه ام می داشت ، و چیزی بود که مرا از خود بی خود می کرد ، به بیان دیگر همان طور که قبلا گفتم داشتم از عشق می مردم . ................

  
میوز

 

تعریف کردن وقایع به معنی تعریف کردن آنها از ابتدا است ، و من حتی اگر داستان را از جایی شروع کنم که شخصیتها ارگانیسمهای چند سلولی هستند ، مثلا داستان من با پریسیلا ، اول باید به وضوح مشخص کنم منظورم از من و از پریسیلا چیست و بعد می توانم در ادامه بگویم که این رابطه چه بوده است . پس از اینجا شروع می کنم که پریسیلا فردی هم نوع من و از جنس مخالف من است ، ودر ضمن مثل حالای من چندسلولی است ، ولی با گفتن همه اینها هنوز چیزی نگفته ام ، چون باید تصریح کنم که مقصودم از موجود چندسلولی مجموعه ای از حدود پنجاه میلیارد سلول است که بین خودشان متنوع اند ولی با زنجیره بخصوصی از اسیدهای یکسان در کروموزومهای هر سلول هر شخص مشخص شده اند ، اسیدهایی که فرایندهای مختلفی را در پروتئینهای خود سلولها تعیین می کنند . 

به این ترتیب گفتن قصه من و پریسیلا در درجه اول مستلزم مشخص کردن رابطه ی بین پروتئینهای من و پروتئینهای پریسیلا است ، که هم از طرف من و هم از طرف او ، تحت فرمان زنجیره های اسیدهای نوکلئیکی بودند که در دنباله های یکسان در تک تک سلولهای او و تک تک سلولهای من چیده شده بودند . ........

 

منبع: تی صفر / ایتالوکالوینو / میلاد زکریا / نشر مرکز / تهران / 1385

                                    **************************** 

حرف آخر:

ایتالو کالوینو در سانتیاگو دِلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌گرایی آثار وی مشهود است. وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد. ایتالو کالوینو نویسنده ایست مبدع و نوآور. خلاقیت او در قصه نویسی، از موضوع داستان تا طرح و چگونگی ی پرداخت آن اعجاب آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از او به عنوان نویسنده ای پست مدرن نام می برد. تخیل بی پروای کالوینو در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان نویسی، راه ها و شیوه های کاملا تازه ای پیش چشم هنرمندان قرار داده است.

 کتاب تی صفر  پس از کمدیهای کیهانی دومین مجموعه‌ی کالوینو با موضوع جهان و برگشتن به منشأ آن است. او در ابتدا موضوع علمی را با زبان علمی می‌نویسد؛ و سپس به ساختن داستان از روی همان موضوع اقدام می کند. داستان‌ها در کتاب  سه قسمت شده‌ اند:
۱- باز هم Qfwfq

۲- پریسیلا
۳- تی صفر

 

برگزیده کتابهای ایتالو کالوینو:

 راهی بسوی آشیانه عنکبوتها - 1947. آدم – یک روز بعد اظهر- و داستانهای دیگر - 1949. اشرافی شکافته شده - 1952. فولکلورهای ایتالیایی -  1956. بارون  درخت نشین -  1957.چاقوی ناموجود -  1959نیاکانمان -  1960.مارکو والدو -  1963.غبار برخاسته ازمصائب عاشقی - 1965.کمدی های کیهانی -  1965.صفر -   1967.شهر های  نادیده -   1972.قلعه  تقدیر دوگانه -1973.اگر در شبی زمستانی مسافری -   1979.استفاده های ادبیات -   1980.آقای پالومار - 1983.شش یاداشت برای هزاره بعدی -   1988.چرا کلاسیک میخوانیم -   1991. شرح حال نویسی - 2003

 

 به نظرم تی صفر  کتابی است که سلیقه خاصی می طلبد . نوعی سرگرمی سطح بالا است که در آن آمیزه ای از کمدی و زیست شناسی و ریاضیات عالی به کار رفته است.

فراموش نکنید که پدر و مادر ایتالو کالوینو گیاهشناس بوده اند و سبک او در ارائه داستانهایی با مایه های زیست شناسی خاص خود اوست .مهم این است که این نویسنده مشهور در این راه گام برداشته است .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 4:33 |
                                              

در جنگل ، پرنده نر بال گرزی ماناکین (pipridae ) غمگین روی شاخه درخت نشست .

این پرنده برخلاف دیگر پرنده ها آواز نمی خواند .  با پر پروازش مانند یک ویولون زن ساز می زند . ماناکین های بال گرزی با استفاده از یک ترفند صوتی شبیه جیرجیرکها پرهایشان را روی یکدیگر جلو و عقب می کشند و صدای بلند و آشکاری تولید می کنند . اما این بار پرنده نر بالش زخمی بود . گویی سازش شکسته بود . پرنده نر با نگاهی غمگین به پرنده ماده نگاه کرد . اما پرنده ماده در کمال ناباوری او را  انتخاب کرد . چون خاطره آخرین نغمه ساز پرنده نر که با شکوهی خاص اجرا کرده بود، همچنان در ذهنش باقی مانده بود .

                                                                             ع م حجازی    18/3/1386

 

                                              ************************      

 

منبع مطلب علمی : بربال موسیقی نوشته کارل زیمر ترجمه کاوه فیض الهی

روزنامه شرق سه شنبه 25 / 2 / 86

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 5:17 |
                             

- چشمات به رنگ دریا بود . نامت دریا بود و اول بار هم کنار دریا با تو آشنا شدم . از آب آمدی یعنی خودم از آب گرفتمت . دستت به التماس از آب بیرون بود که دل به دریا زدم و ناجی ات شدم . عاشقت شدم و ازدواج کردیم .هردو دانشجوی زیست شناسی بودیم و با هم خوش بودیم .همیشه می گفتی رابطه عاشقانه مثل رابطه صید و صیادیه . تو صیاد بودی و من صید . نکنه خودت را به غرق شدن زده بودی ؟  اما زندگیمان از همان اول یک زندگی انگلی بود . تو انگل بودی و من میزبان . تا خرخره زیر بار قرض رفتم . به خاطر تو . خانه و ماشین را به نام خودت کردی . حقوقت را تمام و کمال برای خودت خرج می کردی.  حقوق من هم آخر ماه دست تو بود  . بامن مثل یک برده رفتار کردی .می گفتم زندگی زناشویی مثل رابطه همیاری می مونه . حتی توی طبیعت دو موجود از دو گونه مختلف می تونن با هم رابطه همیاری داشته باشن ولی من و تو که از یک گونه ایم .خودخواه بودی ومی خندیدی و وقتی می خندیدی چال گوشه لبت تورا صدبرابر زیباتر می کرد . آیا این ضعف من پیشینه تاریخی و ارثی داشت ؟  آیا رفتار تو به دلیل ترس تو از آینده نامطمئن در این جامعه مرد سالار بود؟  به هرحال خرت شده بودم .تحمل می کردم چون دوستت داشتم . تا اینکه مریض شدم .سندروم نفروتیک .کلیه هام پروتئین پس می داد .مدت طولانی به قرص بسته شده بودم . هیدروکلروتیازید ، لوزارتان ، پردنیزولون آر5 . ضعف و ناتوانی همه وجودم را گرفته بود . دیگه مثل سابق نبودم . شاید از خوب شدن من ناامید شده بودی . تو هم دیگه مثل سابق نبودی. به چیزی بدتر از قبل تبدیل شدی .  با غریبه ها بگوبخند می کردی لج مرا در آوری تا اینکه اون مرتیکه پیدایش شد . تقاضای طلاق کردی. و من دیگه مثل تو خودخواه شده بودم .شاید تو حق داشتی ولی دیگه من عاشقت نبودم . گفتم بیا برای آخرین بار بریم جایی که با هم آشنا شدیم .همان دریا . همان ساحل. قبول کردی  .اینجا دوباره به التماس افتادی .حتما از کارات پشیمون شده بودی که اونجور زیر آب دست و پا می زدی .  

همیشه دوست داشتی دریا قبر تو باشد. حالا به آرزوت رسیدی.  خداحافظ .خداحافظ .شاید من هم زیاد زنده نمانم ولی تا اون موقع  قول می دم دیگه عاشق نشم .

                                                                                 ع م  حجازی   12/3/86

                              

                                            ***************************

حرف آخر:  داستان غم انگیزی نوشته ام ولی معتقدم وقتی که خودخواهی همه وجودمان را بگیرد ، زندگی مشترک به جدایی یا مرگ خاتمه می یابد  .در این داستان هیچکس بیگناه نیست .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 6:8 |
                                   

ديگه از خودم خسته شده بودم. تصميم گرفته بودم آدم خوبي باشم. دقيقاً يكسال پيش بود كه رفتم توي يكي از بنگاه‌هاي تغيير اخلاق و كاتالوگشون رو ديدم. همه‌جور آدمي مي‌تونستم بشم. خسيس، دست‌ودل‌باز، منظم، بي‌خيال، مهربون، جدي، خشن، خونگرم، راستگو، سياستمدار، ساده، مقتصد، خجالتي، پررو، با اعتماد به نفس و... اما هيچ كدوم اينا نمي‌خواستم بشم. كاتالوگ رو بستم. دستگاه مرتب از من مي‌خواست كه نوع آدمي رو كه مي‌خوام بشم براش وارد كنم. كمي مكث كردم و آخرين بار با خودم تصميمم رو مرور كردم و بعد با تمأنينه حروف رو روي صفحه لمسي دستگاه وارد كردم. م_ س_ ل_ م_ ا_ ن. دستگاه Error داد و پيغامي اومد كه نوع رفتار رو دوباره وارد كنم. اين بار مطمئن‌تر و سريع‌تر نوشتم: مسلمان. و باز هم پيغام خطا رو دريافت كردم. حدس مي‌زدم كه همچين واژه‌اي براش تعريف نشده باشه.

 متصدي زيبارو و خوش صحبتي از اتاقي خارج شد و به طرفم اومد و خيلي مؤدب پرسيد: مشكلي پيش آمده آقاي جوان؟ گفتم: می خواستم تغييري در خودم بدم ولي ظاهراً شما نمي‌تونيد. بهتره برم سراغ يه بنگاه ديگه. با اعتماد به نفس خاصي كه معلوم بود در همين بنگاه اونو به دست آورده گفت: امكان نداره شما تغييري خواسته باشيد كه ما نتونيم اونو براي شما انجام بديم. اين بنگاه يكي از پيشرفته‌ترين بنگاه‌هاست. گفتم: بسيار خوب. من مي‌خوام مسلمان شم. شما مي‌تونيد؟ مكث كوتاهي كرد و با همان اعتماد به نفس قبلي گفت: بهتره شما در اين مورد با مدير بنگاه گفتگو كنيد. اين اولين باريه كه كسي براي چنين تغييري به ما مراجعه كرده. و بعد منو به اتاق مدير راهنمايي كرد. مدير كه ظاهراً مرد ميانسالي بود روي صندلي گرداني كه ضخامتش كمتر از يك برگ كاغذ بود لميده بود و پشت به من، داشت به باغ زيبايي كه به صورت مجازي از پس ديوار اتاقش ديده مي‌شد، نگاه مي‌كرد. خيلي وقت بود كه باغ به اين بزرگي نديده بودم. همانطور پشت به من پرسيد: چطور شد كه خواستي مسلمون شي؟ گفتم: با اینکه فکر نمی کنم این موضوع به شما و بنگاه شما ربطی داشته باشه، ولی چندین عامل باعث شد که من این تصمیمو بگیرم. راستش من تا حالا هر چی خواستم بهش رسیدم. انواع امکانات رفاهی و جایگاه های شغلی و مسافرت های فضایی و .... در این راه به هر کاری هم دست زده ام. از همان کارهایی که امروزه همه در انجام دادن اونا از هم سبقت می گیرند و بابت اونا به هم فخر می فروشن. هر کاری رو هم امتحان کرده ام. تمام هنرهای مدرن را آموخته ام.  ولی احساس می کنم چیزی در درونم هست که هنوز کشف نشده باقی مونده. پدرم همیشه می گفت که پدرانش همگی مسلمان بوده اند و همواره از خصوصیات جالب اونا برام تعریف می کرد. خصوصیاتی که من کمتر در اطرافیانم دیده ام. می خوام اونا رو تجربه کنم تا شاید چیزایی رو کشف کنم که تا حالا اونا رو درک نکرده ام. این هم یه نوع تغییره. نمی خواید بگید که به شما مربوط نمی شه؟ اونقدر محكم اين جمله رو بيان كردم كه صندلي را به سمت من چرخاند. تازه تونستم چهره‌اش رو ببينم. چشمان گيرايي داشت. جوري كه سريع نگاهم رو دزديدم و سرم رو پايين انداختم. بعد از لحظاتي گفت: مي‌دوني! چيزي كه مي‌خواي براي ما غير ممكن نیست، ولي بسيار سخت و پيچيده است. يعني ما بايد تعداد زيادي از صفات رو در تو ايجاد كنيم و اين مستلزم صبر و تحمل و هزينه زياديه. سري تكون دادم و گفتم: در مورد هزينه مشكلي نيست هرچی باشه حاضرم بپردازم. از جاش بلند شد و در حالي كه به طرفم مي اومد گفت: پس در اين صورت مي‌تونيم مراحل رو از فردا شروع كنيم. ما سعي مي‌كنيم ليستي از صفاتي كه يك مسلمان نبايد داشته باشه و اونايي رو كه بايد داشته باشه تهيه كنيم.

فردا صبح با صداي Alarm صندوق پستي ديجيتالم از خواب بيدار شدم. ليست تغييرات بود با تعيين وقتي كه براي هر كدوم بايد به بنگاه مراجعه مي‌كردم. هيچ فكر نمي‌كردم به اين سرعت بتونند كار رو شروع كنند.

اول از دروغ شروع كرديم. يه هفته نگذشته بود كه بدنم ديگه كاملاً مي‌تونست لوسيفرين توليد كنه و ژن هام مي‌تونستند با تغيير سيگنال‌هاي مغزي لوسیفراز توليد كنند. حالا هر دروغ كوچك و بزرگي كه مي‌گفتم تمام صورتم رنگ سبز درخشاني مي‌شد. جوري كه همه در جمع برمي‌گشتند و با تعجب منو نگاه مي‌كردند. اونقدر اين صحنه برام آزاردهنده بود كه اصلاً ديگه جرأت دروغ گفتن نداشتم.

براي غيبت و تهمت و خبرچيني و... هم با همين سیستم جاهاي مختلف بدنم رنگارنگ مي‌شد. مثلاً وقتي غيبت مي‌كردم تمام پوست بدنم نور قرمزي از خود ساطع مي‌كرد. جوري كه همه از اطرافم پراكنده مي‌شدند. براي تهمت زبونم زرد مي‌شد. در خبرچيني گوش‌هام سرخ مي‌شدند و....

 مورد بعدي حسد بود. چشمتون روز بد نبينه. دستكاري ژنتيكي اين سخت‌تر بود. به محض اينكه به كسي حسودي‌ام مي‌شد غلظت برادي كينين در عروقم بالا مي‌رفت و بر اثر گشاد شدن اونا و كاهش فشار خون در عروق، اكثر نقاط بدنم دچار ادم مي‌شد. يك هفته هم طول مي‌كشيد تا ورم دست و پاهام كاملاً خوب شه. شما هم به جاي من بوديد هيچ وقت به كسي حسودي‌تون نمي‌شد.

بعد از آن رسيديم به تكبر. تا مي‌خواستم به چيزي مغرور بشم تمام تارهاي صوتي‌ام چنان لرزشي مي‌گرفتند كه دائماً صداي غرغره كردن آب از من به گوش مي‌رسيد و ديگه واقعاً نمي‌تونستم حتي از خونه بيرون برم.

وضع خوردن و آشاميدنم نور علی نور شده بود. معده‌ام رسپتورهايي ساخته بود كه سريع الكل رو تشخيص مي‌دادند. به محض اينكه جرعه‌اي الكل مي‌خوردم با فرستادن پیام انقباض اونو بيرون مي‌ريختند. من هم ترجيح مي‌دادم الكل نخورم تا اينكه بخوام بوي اسيد معده رو تحمل كنم. ولي مشكلم بيشتر اين بود كه گاهي چيزايي مي‌خوردم كه از بخت بد آگونيست الکل بودند و روي همون رسپتورها مي‌نشستند و همون وضع وخيم رو ايجاد مي‌كردند.

 گوشت‌هاي حرام وضعيتشون بهتر بود. چون اونا رو بالا نمي‌آوردم ولي تمام اجزاش، از protein گرفته تا چربي و... بدون اينكه وارد سلولهام بشند دفع مي‌شدند. به همين دليل هم گاهي دچار بيماري پروتئینوري مي‌شدم.

Biological clock ام رو جوري تنظيم كردند كه در سال يه ماه، مطابق با رمضان اصلاً گرسنه نشم!

غلظت LH بدنم هم به كمك هيپوتالاموس، جوري تنظيم شد كه به جاي هر 3 ساعت هر 24 ساعت يكبار، پالس داشته باشه. فقط در اين مورد بود كه خيلي راحت بودم و كلي فكرم آزادتر شده بود.

 چندين سيستم هشدار و... هم بهم وصل کردن كه با نحوه تپش قلبم تنظيم مي‌شد و خوشبختانه جوري اخطار مي‌داد كه فقط خودم مي‌فهميدم.

بعد از چندين ماه كه اين اقدامات صورت گرفت مدير بنگاه خواست تا منو ببينه. طبق وقت تعيين شده در اتاقش حاضر شدم. اين بار صندلي‌اش رو به من بود و از باغ مجازي‌اش هم خبري نبود. چشماش هم به روي ميز نانويي‌اش كه هر لحظه به رنگي درمي اومد دوخته شده بود. پرسيدم: با من كاري داشتيد؟ مشكلي پيش اومده؟ گفت: مرد جوان! همون اول هم گفتم كه مورد شما مورد بسيار پيچيده‌ايه. محققان ما هرچه تلاش كردند نتونستند سيستمي رو طراحي كنند كه شما را وادار به نماز خواندن كنه. بايد بگم كه ما در اين مورد كاري از دستمون برنمي یاد و حاضريم بابت این قضیه خسارتی هم بپردازيم. گفتم: شما كه مي‌دونيد مسلمانی که نماز نخونه كه مسلمان نيست. شما تمام اين بلاها رو سر من آورديد، حالا كه به نقطه مهم قضيه رسيده‌ايد مي‌گيد متاسفم؟ من با اين همه صفات رنگارنگي كه پيدا كرده ام و از دست داده ام اصلاً احساس مسلماني نمي‌كنم. هرچند كه ديگران مي‌گند این اواخر خيلي بهتر شده اي. اما به نظر خودم من هيچ فرقي نكرده‌ام. من از شما و بنگاهتان شكايت مي‌كنم.

 مدير سرش رو بلند كرد و تو چشمام خيره شد. دوباره سعی کردم نگاهمو از چشاش بدزدم. خیلی آروم و شمرده شمرده گفت: باور كنيد كاري از دست ما ساخته نيست. هنوز شايد علم اونقدر پيشرفته نكرده که بتونه بین شما و خدا سیم اتصال بکشه. این فرایند در عین اینکه ساده به نظر می رسه ولی خیلی پیچیده ست. این یه امر درونیه. سیستمای ما جوابگوی این فرایند عظیم نیستند. باور کنید هر بنگاه دیگه ای هم برید نمی تونند کاری کنند که شما به اجبار با خدا ملاقات داشته باشید. این کاملا برمی گرده به خواست شما والبته خدا!

 با عصبانيت تمام از اتاق خارج شدم. تمام بدنم خارش شديدي گرفته بود. يادم نبود كه اين هم سيستم جديديه كه هفته پيش نصبش كرده‌اند و هر وقت عصباني مي‌شوم شروع به كار مي‌كنه.

از بنگاه تا خونه رو پياده اومدم. نااميد و خسته روي تخت دراز كشيدم. اين همه زحمت کشیدم تا مسلمان شم، ولی حالا هیچی به هیچی؟ نمی تونستم باور کنم. یعنی نمی خواستم که باور کنم. از بچگی یاد گرفته بودم که کاری رو شروع نکنم اما اگه شروع کردم حتما تمام و کمال اونو به پایان برسونم. تا عصر روي اين مسئله فكر كردم. من نبايد مي‌ذاشتم كه همه چی خراب بشه. بالاخره اواخر شب بود كه تصميمم رو گرفتم. مجبور بودم نمازم رو خودم بخونم. فوق‌العاده برام سخت بود. صبح‌ها وقتي كه هنوز همه شهر تو خواب بودند و من براي نماز بيدار مي‌شدم از تصميمم پشيمون می شدم. ولي به محض اينكه نماز رو مي‌خوندم چنان آرامشي وجودمو مي‌گرفت كه منو وادار می کرد فردا صبح هم نماز رو امتحان كنم. و فردا احساس آرامش، لطيف‌تر از ديروز تمام زندگیمو فرا مي‌گرفت. گويي با هر نماز يك سرنگ سرتونين و مورفين به من تزريق مي‌كردند.

انرژي عجيبي كه از خواندن نماز مي‌گرفتم در كار روزانه‌ام تاثير شگرفي مي‌ذاشت. چنان كه در مدت كوتاهي شدم مدیر یه شرکتی که همیشه آرزوشو داشتم. راهي كه ديگران براي رسيدن به اون بايد چندين سال تلاش كنند. براي ديگران هم سئوال بود كه من از كدام بنگاه انرژي زایي براي اين كار استفاده مي‌كنم؟ و من تو دلم به اونا مي‌خنديدم.

كم كم، خودم دوست نداشتم كه الكل بخورم. يادم نمي اومد آخرين دروغي كه گفته بودم چی بود؟ حتي فراموش كرده بودم وقتي غيبت كنم كجاي بدنم چه رنگي مي‌شه؟ ادم نيز هرگز به سراغم نیومد. ديگه کسي از من صداي غرغره كردن آب نمي‌شنيد. ديگه بعد از اون روز هم اتفاق نيفتاده بود كه بدنم خارش بگيره. توي اين مدت تنها اتفاقي كه افتاده بود اين بود كه من مسلمان شده بودم.

 

                          *****************************

 

نویسنده : خانم ف حدادی . دانشجوی کارشناسی ارشد زیست دریا دانشگاه شهید بهشتی تهران

 

حرف آخر:  از خانم حدادی برای ارسال این داستان زیبا بسیار تشکر می کنم و برای ایشان آرزوی موفقیت می کنم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 19:8 |