تبليغاتX
زيستيكاتور
                                                  

50

 

خیل خب ، به این گوش کنین : یک ستاره دریایی خوشگل صورتی که هیچ آدمی نمی تونست چیزی به ابهت و زنده دلی و افسونگری اون بسازه ، در یه دریای پنهان ، هزارها مایل دور از این سرزمین زشت و کریه شناور بود . در اون دریا بسختی غذا پیدا می شد . بنابراین ستاره دریایی در وجود خودش ، باغ کاملی از گیاهان و نباتات برای سیر کردن شکمش درست کرد .این ستاره دریایی، تمام روز رو زیر نور خورشید می موند تا سبزینه ها ، عمل فتوسنتز رو در گیاهان درونش انجام بدن . بعد ، شبا که نیتروژن زیر آب  فراوون بود ، به اعماق آب می رفت تا برای رشد و نمو خود از اون استفاده کنه . این مخلوق ، فقط یک ستاره دریایی بود . و وقتی همه غریبه ها و عجایب این دنیا بر ضدش بودن ، راهی یافته بود که به زندگی ادامه بده .

این قدرت انطباقه . و من اونو توی درس زیست شناسی یاد گرفتم . و به این فکر می کردم که چه درس خوبی برای یادگیریه .

 

69

 

در مسیرم به بیمارستان کودکان ، ایستادم تا یک سوسک براق رو تماشا کنم. سوسکه با پاهای ریزش ، روی پیاده رو می خزید و جلو می رفت . سر راهش به یه ریگ نسبتا بزرگ برخورد . ایستاد . منتظر چیزی بود . بعد ، شاید با یه انگیزه یا جرات ناگهانی ، مسیرشو عوض کرد و به سمت راست رفت . من اسم این سوسکا رو که به یونانی بود تکرار کردم : کولئوپترا . اینا از نوع تکامل یافته تر سوسکای حمام ان .

سوسکه به راه رفتنش توی پیاده رو ادامه داد .به یکی از اون شکافایی که در پیاده روها زیاده ، رسید .کف زمین شکسته و ترک خورده بود ، مثل یک حفره کوچک . سوسکه رفت توش ، میلیمتر به میلیمتر جلو می رفت و وقتی به جایی رسید که باید بالا می آمد ، یه دقیقه دیگه مکث کرد و بعد بالا اومد .

 به خودم گفتم ، لاوان ، در نظر بگیر تو این سوسکه بودی زیر این همه پاها و دوچرخه ها و اسکیتایی که دارن از پیاده رو رد می شن .... . و در عرض چند دقیقه دیگه ، مثل این سوسکه به خیابون می رسیدی و می خواستی عرض خیابونو رد کنی . حالا اتوبوس شماره 9 هم داره از راه می رسه و در یه چشم بهم زدن ، همه چیز تموم می شد . صدای له شدن سوسکه یا تو ، کف آسفالت خیابون و دیگه هیچ .

تمام تراژدی پیش چشمم رژه رفت . همه چیز ، کامل کامل .

چقدر زندگی سست و شکستنیه . اونقدر که هیچوقت متوجهش نمی شی . یه لحظه اینجایی و لحظه دیگه نیستی . 

 

بخشهایی از کتاب باورهای حقیقی

 

                                ***********************  

 

منبع : باورهای حقیقی / ویرجینیا اور ولف / مامک بهادرزاده / تهران / پیک آوین/ 1382

 

* ویرجینیا اور ولف با ویرجینیا وولف نویسنده معروف تشابه اسمی دارد .

 

حرف آخر:

موضوع اصلی کتاب زیست شناسی است . ویرجینیا اور ولف ، فراز و نشیب های زندگی دختر نوجوانی پانزده ساله به نام لاوان را به تصویر می کشد . سوالات اساسی زندگی ، درک معنای بودن ، پاسخ به چراها و شناخت خود ، از ویژگیهای اثری است که آن را به دریافت جایزه ملی آمریکا نایل کرده است .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 4:45 |
 

یک بچه مثبت در جنگل قدم می زند و با اینکه هیزم لازم ندارد با طمع به درختها نگاه می کند . درختها چون رسم و رسوم بچه مثبت ها را می دانند ، خیلی می ترسند و منتظر بدترین اتفاق ممکن هستند . وسط همه درختها یک اکالیپتوس زیبا هست و بچه مثبت با دیدن آن از خوشحالی فریاد می زند و دور و بر اکالیپتوس وحشت زده ترگوا و کاتالا می رقصد و می خواند : برگهای ضد عفونت ! بهداشت حسابی ! زمستان با سلامت !

یک تبر برمی دارد و بدون هیچ فکری می رود توی شکم درخت . اکالیپتوس ناله می کند . زخمی کاری خورده است و بقیه درختها می شنوند که وسط ناله هایش می گوید : تورا به خدا فکرش را بکنید ! این احمق فقط باید چند تا محلول ضدعفونی می خرید .

 

          ******************************************        

منبع : قصه های قروقاطی / خولیو کورتازار / جیران مقدم / نشر مان کتاب / 1386

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 5:25 |
                                                  

یک روز انتظار  

 ساعت نه صبح وقتی آمدم به طبقه پایین ، لباسش را پوشیده بود . کنار آتش بخاری نشسته بود ، و پسر نه ساله بسیار ناخوش و رقت انگیزی به نظر می رسید .وقتی دستم را روی پیشانی اش گذاشتم فهمیدم تب دارد .

گفتم : برو روی تختت دراز بکش تو مریضی .

گفت: من حالم خوبه .

وقتی دکترآمد درجه حرارت پسر را گرفت .پرسیدم : درجه حرارتش چنده ؟

- صد ودو

در طبقه پایین دکتر سه داروی متفاوت درون کپسولهای رنگی متفاوت به همراه دستورالعمل استفاده از آنها را داد . یکی برای پایین آوردن تب بود .یکی ملین بود ، و سومی هم برای از بین بردن شرایط اسیدی . دکتر توضیح داد که میکروبهای آنفولانزا فقط در شرایط اسیدی به وجود می آیند . و گفت که اگر تب از صد و چهار بالاتر نرود ، جای هیچ نگرانی نیست .در تمام طول روز سعی کردم داروهای او را سر موقع به او بدهم .

هنگام غروب که به اتاق بازگشتم . پسر پرسید : به نظرت کی قراره بمیرم ؟

- چی ؟

- چقدر طول می کشه که بمیرم ؟

- تو قرار نیست بمیری . چه ت شده ؟

- آره خودم شنیدم دکتر گفت صد و دو درجه . تو مدرسه توی فرانسه پسرها به ام گفته بودن آدم با چهل و چهار درجه تب زنده نمی مونه درجه حرارت من صد و دو .

تمام روز منتظر مردن بود . از ساعت نه صبح . 

گفتم : طفلک بیچاره . این مسئله مثل فرق مایل و کیلومتره . تو قرار نیست بمیری . اون دماسنج فرق می کرد . با اون دماسنج سی و هفت درجه طبیعی یه . با این یکی نود و هشت . مثل وقتی که با ماشین هفتاد مایل رفته باشیم بعد بخوایم ببینیم به حساب کیلومتر چقدر رفتیم .

گفت: اوه .

ولی نگاه خیره اش به انتهای تخت یواش یواش آرام گرفت . آنچه به او فشار می آورد نیز سرانجام جایش را به آرامش داد و روز بعد دیگر خیلی خیالش راحت بود و بابت چیزهای جزئی که اصلا اهمیتی نداشتند خیلی راحت گریه می کرد .

 

 

منبع: یک روز انتظار / ارنست همینگوی / فرشید عطایی / ماهنامه ادبی گلستانه اردیبهشت 79 

 

                                       ***************************  

 

حرف آخر: چند روز گذشته سال روز مرگ ارنست همینگوی نویسنده معروف آمریکایی بود . گرچه با خلاصه کردن داستانها مشکل دارم و برایم از نظر روحی سخت است ولی این داستان را برای درج در وبلاگ ناگزیربا قدری تغییر خلاصه کرده ام . از یک طرف با شاهکار یک نویسنده  مشهور مواجهم که هر کلمه اش برای او ارزش داشته است و از طرف دیگر لزوم کوتاه نویسی در اینترنت . یاد فیلم قیصر وگفتگوی قیصر با خان دایی می افتم که می گوید: دیگه امروز هیچکس حوصله قصه گوش کردن نداره .  می دانم اصلا کار خوبی نیست ولی ناچارم .سعی ام این است که شما را با آثار بزرگان ادبیات  در ارتباط با زیست شناسی آشنا کنم .جرم من این است  . امیدوارم مرا ببخشید .

در ضمن برای تبدیل  درجه سانتی گراد به  فارنهایت می توانید از فرمول زیر استفاده کنید:

F = 1/8 c + 32

برای مطالعه داستان اصلی با ترجمه ای دیگر می توانید به این آدرس مراجعه کنید .

http://www.shafighi.com/forum/archive/index.php/t-506.html

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 9:47 |
                                                  

نژاد آندرومدا

 

هال قدم زنان به آزمایشگاهش برگشت و از میان پنجره شیشه ای به پیرمرد و نوزاد بستری شده ، نگریست .رفته رفته کوشید تا مغزش را منظم سازد و دوباره به مرور اطلاعاتش پرداخت .

حادثه دردهکده کوچکی به نام پیدمونت در منطقه آریزونا رخ داده بود .یک بیماری مرموز جان عده زیادی را گرفته بود . برخی دراثر یک بیماری باکتریایی با منشا ناشتاخته احتمالا ناشی از سقوط یک شهاب سنگ  در اثر تنفس ، خونشان از ناحیه ششها شروع به لخته شدن کرده بود که بتدریج سراسر بدن را فرامی گرفت و باعث مرگ می شد .  این بیماری برخی دیگررا به خود کشی وادار کرده بود .علت خودکشی می توانست این باشد که بنا به دلایلی تخریب شریانها و وریدها از شش شروع نشده بلکه از مغز شروع شده است .اکنون دهکده کاملا در قرنطینه بود و باکتری مرموز آندرومدا نام گرفته بود .باکتری آندرومدا طبق تحقیقات انجام شده فاقد اندامک و فاقد هرگونه اسید آمینه و پروتئین بود .باکتری بیگانه دارای ساختارهایی شش ضلعی فنلی در درون خود بود .

بازماندگان عبارت بودند از : 1-  پلیسی مبتلا به دیابت که انسولینش را تزریق نکرده بود و بدلیل مصرف ذخایرچربی سلولها خونش از حد طبیعی اسیدی تر شده بود .

2- یک پیرمرد ، که استرنو ( نوعی الکل ) می نوشید و مقدار زیادی آسپرین می خورد  که مجموعا باعث اسیدی شدن خونش می شد .

3-  یک نوزاد !!!!!

نوزاد چه؟ نوزاد چرا زنده مانده بود؟ !!! هیچ نشانه ای از اسیدوز در او دیده نمی شود .آلکالوز چه؟

به خاطر آورد پرندگان منطقه نیز زنده مانده بودند . پرندگان ، با آهنگ سوخت وساز سریع بدن ، ضربان قلب تند ، تنفس سریع زنده مانده بودند . با خود تکرار کرد : تنفس سریع . تنفس سریع .

به جواب رسیده بود .  چون کودک به دلیل اضطراب و گریه شدید با تنفس سریع خود و دفع دی اکسید کربن باعث کاهش اسیدکربنیک خون و در نتیجه  ایجاد حالت قلیایی در خون می شد. پس در پیرمرد و پلیس بازمانده اسیدوز و در کودک الکالوز باعث زنده ماندن شده بود. بنابراین جاندار آندرومدا باید موجودی باشد که در محدوده کوچکی از PH    فعالیت می کند.در محدوده ای کوچک  از 7 تا 8/7 .

هال اینک به راه نجات فکر می کرد . فقط یک چیز می توانست جهان را از این باکتری نجات دهد . جلوی تکثیرش را که نمی شود گرفت پس باید بی خطر شود .یعنی باید امیدوار بود که باکتری به طریقی جهش یابد .وبا خود تکرار کرد : جهش . جهش .

 

                  ************************************************************ 

منبع: نژاد آندرومدا / مایکل کرایتون / فائزه دینی / انتشارات روزنه / 1381

 

 زندگینامه مایکل کرایتون :

نویسنده‌ و کارگردان آمریکایی (1942 - تاکنون) او مدرک پزشکی‌اش را از کالج پزشکی هاروارد گرفت. انتشار داستان‌های علمی تخیلی را تحت نام مستعار جان لانگ آغاز کرد. اولین کتابش «دارو خوراندن به انتخاب» در سال 1968 به چاپ رسید. بیشتر کتاب‌های او هیجان‌انگیز بودند؛ «پرونده‌ی نیاز» که در سال 1968 توسط انتشارات جفری هودسن به چاپ رسید، جایزه‌ی ادگار را برای بهترین رمان رمزآلود سال از آن خورد کرد. بعضی از کتاب‌های لانگِ کرایتون، مثل «صفر سرد» (1969) و «دودویی» (1972)، استفاده از ابزارهای علمی-تخیلی را در داستان‌های هیجان انگیز جیمز باند مدرن نشان داد.

از آثار او :

1-«نژاد آندرومدا» (1969) 2-  «مرد نهایی»(1972) 3- «مرده‌خوارها» (1976) 4- کنگو (1980) 5- کره (1987) 6- پارک ژوراسیک (1990)

داستان "دگردیسی آندرومدا" نوشته مایکل کرایتون در سال 1969، بر مبنای موضوعی نوشته شده است که در آن زمان موجب وحشت دانشمندان شده بود؛ هم زمان با اولین سفر انسان به کره ماه، این ترس وجود داشت که فضانوردان در بازگشت از کره ماه، همراه با خود، ترکیباتی از موجودات زنده سطح ماه را به زمین بیاورند که موجب بروز بیماری و مرگ و میر در انسان ها شود. کرایتون این ایده را تبدیل به داستانی قابل باور و ملموس برای خوانندگانش نمود، به طوری که حتی کسانی که کوچک ترین اطلاعاتی راجع به این گونه موارد نداشتند نیز می توانستند به راحتی با داستان او ارتباط برقرار نمایند.

حرف آخر: رمان نژاد آندرومدا  را با استفاده از فصل 27 کتاب و مقداری اضافات خودم ،برای استفاده در کلاس  اینگونه خلاصه کرده ام .امیدوارم رمان را بخوانید و ازآن لذت ببرید . فکر می کنم مطرح کردن این داستان برای سال دوم تجربی پس از مبحث نقش کلیه ها در تنظیم اسیدیته خون  مناسب باشد .

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 8:56 |