تبليغاتX
زيستيكاتور
                                       

  مورچگان

 

من اشتباه کردم. ما برابر نیستیم ، ما رقیب نیستیم . حضور موجودات انسانی فقط یک واقعه فرعی کوتاه در فرمانروایی مستبدانه آنها بر روی زمین است .

مورچه ها بیشترند ، بی نهایت متعددتر از ما . آنها شهرهای بیشتری دارند ، آنها به مراتب محدوده های اکولوژیکی بیشتری را اشغال می کنند .آنها در مناطق خشک ، منجمد ، گرم یا مرطوب زندگی می کنند ، در جاهایی که هیچ انسانی قادر به زنده ماندن نیست .به هر جا که نگاه کنیم ، مورچگانی را می بینیم .

آنها صد میلیون سال پیش از ما به روی زمین بوده اند و با توجه به اینکه آنها یکی از ارگانیسمهای نادری بوده اند که در برابر بمب اتمی مقاومت کرده اند ، یقینا صد میلیون سال بعد از ما نیزدر روی زمین خواهند بود . ما فقط یک حادثه سه میلیون ساله در تاریخ آنها هستیم . وانگهی اگر موجودات کرات دیگر روزی به روی کره ما بیایند ، آنها دچار اشتباه نخواهند شد .آنها بی هیچ تردیدی سعی خواهند کرد با مورچه ها به گفتگو بپردازند . با مورچه ها ، یعنی با اربابان واقعی کره ی زمین .

 

حرف آخر: ترجیح دادم به جای خلاصه داستان کتاب بخشی از آن را در وبلاگ بیاورم .در بیشتر رمان ،شکل ظاهری نوشته حکایت دو ماجرای موازی است که یکی مربوط به دنیای مورچگان و دیگری مربوط به دنیای انسانهاست .در انتها البته برنارد وربر آنها را به یکدیگر ارتباط می دهد.

اطلاعاتی در مورد زندگی مورچگان از طریق این داستان در اختیار خواننده قرار می گیرد .

 برنارد وربر رمان نویس ، روزنامه نگارو کارگردان متولد 18 سپتامبر1961در تولوزفرانسه،  متخصص در مباحث علمی است و در این عرصه نام آور است . او از بیست و هشت سال پیش تحقیقات خود را درزمینه تمدن مورچگان آغاز کرد .سه گانه او در مورد مورچگان به نامهای امپراتوری مورچگان ، روزمورچگان و انقلاب مورچگان شهرت جهانی دارد .

با خودم می گویم این کتابها در کمال بی خبری و با کیفیتی نامناسب یکبار چاپ می شوند و به دست فراموشی سپرده می شوند .ما فرصت نمی کنیم  که آنها را به دانش آموزانی که به داستان و رمان علاقه دارند، معرفی کنیم .ما این امکان را از خود دریغ می کنیم .ما به نوعی خودمان را نابود می کنیم . از اینکه اینقدر نویسندگان مختلف در زمینه داستان و رمان با موضوع زیست شناسی کار کرده اند خوشحالم .هریک از شما دوستان ممکن است به آگاهی هایی در این زمینه دست یابید . ممنون می شوم اگر مرا بی خبر نگذارید .  با تشکر. 

 

                                                                                              ع م حجازی

 

منبع : مورچگان / برنارد وربر / دکتر عباس آگاهی / دفترنشر فرهنگ اسلامی / ۱۳۷۳

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 8:3 |
                                                      

 

 

- بچه هایت را به دایناسور می سپاری و می روی ؟ وای! فکر نمی کنی بچه ها گزندی به او برسانند ؟

 

 

منبع: ادیسه 3001 / آرتور سی کلارک / رضا فاضل / تهران : نشر مرکز

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 5:46 |

یادداشتهای یک معلم مدرسه

 

دیگر شاگرد من نیستی

 

یکی از کسانی که تازه به کلاس من آمده بود ، پسری بنام لوکاریوف بود . اوبزودی با سایرین طرح دوستی ریخت و در مدت کوتاهی کاملا مشهور شد . در زنگ تفریح همیشه مرکز گروهی از بچه های شلوغ و خندان بود . آنها را با انواع داستانها و تقلید ماهرانه صدای حیوانات سرگرم می کرد. گاهی تقلید معلم اش را هم در می آورد .خودش هرگز نمی خندید .

 پای تخته بودم که او با صدای بم و کاملا رسا گفت :مانند یک کنده درخت آنجا می ایستد و انتظار دارد شخص ببیند که روی تخته سیاه چه چیز نوشته اند .

من از مقابل تخته سیاه کنار رفتم و احساس کردم که خون به صورتم هجوم آورد . دستهایم لرزیدند . هیچکس حرفی نزد . چطور کلاس می توانست این بی حرمتی را تحمل کند ؟

بزودی تصمیم خود را گرفتم .

- بسیار خوب . تا امروز من معلمت بودم و شما هم شاگرد من بودی . اما چون تو رعایت احترام مرا نمی کنی ، منهم از این پس تو را شاگرد خودم حساب نمی کنم .

خوشبختانه در همان لحظه زنگ زده شد و من به عجله کلاس را ترک کردم .

وقتی وارد اتاق آناتولی دمتریویچ شدم حدس زد که چه اتفاقی رویداده است و ماجرا را از من پرسید . برایش توضیح دادم..او پس از یک لحظه گفت : زمانی برای ناتالیا آندریونا معلم کلاس دوم این اتفاق افتاد. اسم شاگردش لوکتف بود . یک بارلوکتف رفت زیر میز و گفت که می خواهد همانجا درسش را بخواند . ناتالیا به او خندید و گفت بسیار خوب اگر آنجا راحت هستی اشکال ندارد . لوکتوف بزودی احساس کرد که کار احمقانه ای کرده بود .این استهزا بود که اورا سر عقل آورد . اگر راه دیگری پیدا می کردی بهتر بود .پاسخ دادم : من یک انسانم وحق دارم دل آزرده و عصبانی شوم .

 نزد مادر لوکاریوف رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم .او از رفتار لوکاریوف بسیار ناراحت شد و قول داد که به او بدی رفتارش را بفهماند .

بچه ها با لوکاریوف قطع رابطه کرده بودند .دیگر ادا و اصولهایش بچه ها را نمی خنداند .گرچه لوکاریوف به روی خود نمی آورد ولی تنها شده بود .

یک بد گمانی جونده ناشی از این تصور که من بطور اشتباه آمیز عمل کرده بودم ، رفته رفته آرامش خیالی مرا مختل کرد .دیدم که همیشه در فکر لوکاریوف هستم .

اناتولی دمتریویچ تصمیم گرفته بود کلاس لوکاریوف را عوض کند . مخالفت کردم . فریاد زدم : نه بهیچ وجه . یعنی مشکلات خودم را روی دوش کس دیگری بگذارم .

عصر آنروز سراغ یک آشنا رفتم و در آن را دق الباب کرد م . ناتالیونا آندریونا .یک معلم باز نشسته . ولی نبود . در خانه به انتظار او نشستم .در اتاق تابلویی توجهم را جلب کرد .

 زیر تصویری از دانش آموزان نوشته شده بود : من آنها را بالاتر از خود زندگی دوست دارم .

جوابم را گرفته بودم . از فرزندانش خداحافظی کردم . 

صبح روز بعد وقتی پس از اتمام دروس به پایین کریدور رفتم لوکاریوف را دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد .یکی دیگر از معلمان که اتفاقا درآن لحظه رد می شد پرسید: مارینا نیکولایونا ، این پسر یکی از شاگردان شما است ؟ پیش از آنکه فرصت پاسخگویی داشته باشم ، لوکاریوف با ترس فریاد زد : بلی ، بلی، من شاگرد شما هستم ! بگو من شاگرد شما هستم ! سپس هق هق کنان گفت : مارینا نیکولایونا ، من متاسفم ! هر طور دلت می خواهد مرا تنبیه کن ، فقط اجازه بده باز هم شاگرد شما باشم !

پس او هم در این مدت ناراحت بود . گمان می کنم این حقیقت ساده را درباره مناسبات انسانی یاد گرفته بود : اگر می خواهی مورد احترام باشی باید به دیگران احترام بگذاری .

اما من هم درسی یاد گرفته بودم ، تمام شاگردانم هر خطایی که داشته باشند تحت مسئولیت من بودند . خوب یا بد همه شاگردان من بودند . این را فراموش نخواهم کرد .

 

                             ************************************ 

 

* متن فوق از صفحات 167 تا 177 کتاب یادداشتهای یک معلم مدرسه است که برای درج در وبلاگ زیستیکاتورخلاصه و به ناچار قدری تغییرداده شده است .

منبع: یادداشتهای یک معلم مدرسه / ف . ویگدورووا / عزیز یوسفی / انتشارات رز / ۱۳۵۶
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 4:8 |