تبليغاتX
زيستيكاتور

 

خوب یادم است . دوازده سالم بود که این اتفاق افتاد.

گنجشک از پنجره به اتاق وارد شد ودیگر خارج نشد . چون من پنجره را بسته بودم . به گنجشک نگاه می کردم که دیوانه وار به این طرف و آن طرف پرواز می کرد و راه گریزی نمی یافت . بدجوری وحشتزده بود . دنبالش کردم و بالاخره در کنار شیشه پنجره او رادر حالیکه به شیشه چسبیده بود گرفتم . نفس نفس می زد . ضربان قلبش را کاملا حس می کردم .سعی می کرد از میان انگشتانم بگریزد.تا اینکه پس از تقلای بسیار ناگهان گنجشک بی حس و بی حرکت شد . دیگر نفس نفس نمی زد . چشمانش بسته بود .اصلا مرده بود. آیا  بادستم زیاد اورا فشار داده بودم ؟ سرش که کاملا شل و بی حرکت شده بود روی انگشت اشاره ام وول می خورد .از اتاق بیرون آمدم  . سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.در حیاط خانه،به قصد دفن کردنش در باغچه دستم را باز کردم . هنوز بی حرکت بود و ثانیه ای بعد روی شاخه نشسته بود . یکباره زنده شده بود و پرواز کرده بود  . ناباورانه نگاهش کردم. دیگر مطمئن شده بودم که فریب خورده ام.

 دوباره سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.

 

***************           ***************              *********************

 

حرف آخر:یکی از راههای ستیز و گریز از مرگ ، خودرا به مردن زدن است . این شیوه گریز در جانورانی مانند اوپاسوم که یک پستاندار کیسه دار است و در مارها نیز دیده شده است .این داستان نقل یک تجربه شخصی مربوط به سالها پیش بود . تصوری از اینکه بخواهم آن را به صورت داستان بیان کنم نداشتم تا اینکه در کتاب داستان کوتاه قصه ای از ابراهیم گلستان نویسنده نامدار ایرانی خواندم به نام دو طوطی که واقعه ای شبیه این را به طور دلنشینی به داستان کشیده بود . این بود که جسارت کردم و این اتفاق ساده را به این صورت بیان کردم.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:53 |

 

به ریش انبوهش نگاه کردم و با غیظ گفتم:

- آمدی وآتش شک به خرمن ایمان ما انداختی و رفتی.

سعی می کردم راست بایستم ولی نمی توانستم. پوزه درازم جلوی چشمانم بود .ظاهرا دست از پا درازتر بودم وسراسر بدنم از مو پوشیده بود. با خشم ساعد دست پشم آلودم را زیر گلوی او قرار دادم . حتی از موی سپیدش هم شرم نکردم و سرش دادکشیدم:

- تو شاید از نسل میمون باشی ولی من نیستم.

داروین ساکت بود ومظلومانه به من می نگریست. گویی صدوبیست سال است که مرده.

 

از خواب پریدم . صدای اذان صبحگاهی به دلم آرامشی انداخت.دستانم را خیره نگاه کردم ، مو نداشت.  وضو گرفتم .در اتاق ، داروین روی طاقچه نشسته بود و به من نگاه می کرد. لحظه ای به فکر فرو رفتم به خود گفتم: آیا عبادت یک رفتار ژنی است ؟ در شرایطی که بسیاری از رفتارها مثل نوعدوستی ، فداکاری ، انتخاب جفت، نوع تغذیه دلایل ژنتیکی دارند چرا تحقیق در مورد این یکی از قلم افتاده؟ شاید دیندار بودن ما انتخاب طبیعی باشد .

اشک در چشمانم جمع شد. لحظه ای احساس تنهایی ویاس کردم و به خود گفتم:

ما ساخته خداییم یا خدا ساخته ما؟  وای اگر تنها باشیم. آیا علم در این مورد کمکی به ما خواهد کرد؟ آیا من حداکثر یک قمارباز پاسکال* خواهم بود؟

عکس داروین در حاشیه عمودی جلد کتاب شور هستی همچنان روی طاقچه خودنمایی می کرد .

رو به قبله ایستادم. دستانم را برای نیت نزدیک گوشهایم بردم و گفتم : الله اکبر.

 

                              ***********************************

 

* قمارباز پاسکال : بِلِز پاسکال، ریاضیدان بزرگ فرانسوی، می اندیشید که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، باز جریمه ی اشتباه حدس زدن از آن افزون تر است.  بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشید، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصیب تان می شود، و اگر برخطا باشید هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. از سوی دیگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید و از قضا برخطا باشید،  دچار عذاب ابدی می شوید. در حالی که اگر بی اعتقادی تان درست باشد هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید.

حرف آخر:

این داستان فقط طرح یک موضوع چالش برانگیز زیست شناسی است.  هنوز که هنوز است حکایت دین و داروین موضوعی تازه است که  دلمشغولی خیلی از ماهاست .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 4:57 |