تبليغاتX
زيستيكاتور
                                    

- هم در سیاره من و هم در سیاره تو زندگی با تکامل موجودات تک سلولی به وجود آمده است .

- همه چیز از اعماق دریا آغاز شد و حالا ما اینجا نشسته ایم و به همان دریا نگاه می کنیم و شاید هدف همین بوده است .

- یکی از شباهتهای مهم ما این است که هردو می توانیم فکر کنیم .هم در سیاره الیو و هم در این سیاره ، طبیعت چند میلیارد سال صرف این ویژگی کرده ، یعنی توانایی فکر کردن .

- امروزه خیلی ها معتقدند که نسل دایناسورها به دلیل برخورد شهابسنگها با کره زمین از بین رفته است . این ماجرا مثل قرعه کشی بخت آزمایی است . اگر این اتفاق رخ نمی داد حتما دایناسورها به تکامل خود ادامه می دادند و شاید هم نسلهای بعدی آنها می توانستند شهر ، سفینه فضایی ، بیمارستان ، کامپیوتر ، دانشگاه و سالنهای ژیمناستیک بسازند .

- فکر نمی کنی باید نیرویی هم وجود داشته باشد که ما را از دریا بیرون کشیده باشد و به ما چشمی برای دیدن و مغزی برای فکر کردن داده باشد ؟ در این فکرم که آیا به نظر تو هم در این میان ، جای یک حس یا چیز خیلی مهم ، خالی نیست .

 

منبع: سلام ، کسی اینجا نیست ./ یاستین گوردر / مهرداد بازیاری / انتشارات کیمیا / 1377

 

-----------------------------------------------------------

حرف آخر :

این عبارات از کتاب انتخاب شده اند که بیانگر مسائل مطرح شده در کتاب باشند .داستان سلام ، کسی اینجا نیست اثر یاستین گوردر شاید یک شازده کوچولو دیگر باشد که با مباحث علمی چگونگی پیدایش حیات بر روی زمین را بررسی می کند .     

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت 4:22 |
                                       

  مورچگان

 

من اشتباه کردم. ما برابر نیستیم ، ما رقیب نیستیم . حضور موجودات انسانی فقط یک واقعه فرعی کوتاه در فرمانروایی مستبدانه آنها بر روی زمین است .

مورچه ها بیشترند ، بی نهایت متعددتر از ما . آنها شهرهای بیشتری دارند ، آنها به مراتب محدوده های اکولوژیکی بیشتری را اشغال می کنند .آنها در مناطق خشک ، منجمد ، گرم یا مرطوب زندگی می کنند ، در جاهایی که هیچ انسانی قادر به زنده ماندن نیست .به هر جا که نگاه کنیم ، مورچگانی را می بینیم .

آنها صد میلیون سال پیش از ما به روی زمین بوده اند و با توجه به اینکه آنها یکی از ارگانیسمهای نادری بوده اند که در برابر بمب اتمی مقاومت کرده اند ، یقینا صد میلیون سال بعد از ما نیزدر روی زمین خواهند بود . ما فقط یک حادثه سه میلیون ساله در تاریخ آنها هستیم . وانگهی اگر موجودات کرات دیگر روزی به روی کره ما بیایند ، آنها دچار اشتباه نخواهند شد .آنها بی هیچ تردیدی سعی خواهند کرد با مورچه ها به گفتگو بپردازند . با مورچه ها ، یعنی با اربابان واقعی کره ی زمین .

 

حرف آخر: ترجیح دادم به جای خلاصه داستان کتاب بخشی از آن را در وبلاگ بیاورم .در بیشتر رمان ،شکل ظاهری نوشته حکایت دو ماجرای موازی است که یکی مربوط به دنیای مورچگان و دیگری مربوط به دنیای انسانهاست .در انتها البته برنارد وربر آنها را به یکدیگر ارتباط می دهد.

اطلاعاتی در مورد زندگی مورچگان از طریق این داستان در اختیار خواننده قرار می گیرد .

 برنارد وربر رمان نویس ، روزنامه نگارو کارگردان متولد 18 سپتامبر1961در تولوزفرانسه،  متخصص در مباحث علمی است و در این عرصه نام آور است . او از بیست و هشت سال پیش تحقیقات خود را درزمینه تمدن مورچگان آغاز کرد .سه گانه او در مورد مورچگان به نامهای امپراتوری مورچگان ، روزمورچگان و انقلاب مورچگان شهرت جهانی دارد .

با خودم می گویم این کتابها در کمال بی خبری و با کیفیتی نامناسب یکبار چاپ می شوند و به دست فراموشی سپرده می شوند .ما فرصت نمی کنیم  که آنها را به دانش آموزانی که به داستان و رمان علاقه دارند، معرفی کنیم .ما این امکان را از خود دریغ می کنیم .ما به نوعی خودمان را نابود می کنیم . از اینکه اینقدر نویسندگان مختلف در زمینه داستان و رمان با موضوع زیست شناسی کار کرده اند خوشحالم .هریک از شما دوستان ممکن است به آگاهی هایی در این زمینه دست یابید . ممنون می شوم اگر مرا بی خبر نگذارید .  با تشکر. 

 

                                                                                              ع م حجازی

 

منبع : مورچگان / برنارد وربر / دکتر عباس آگاهی / دفترنشر فرهنگ اسلامی / ۱۳۷۳

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 8:3 |

یادداشتهای یک معلم مدرسه

 

دیگر شاگرد من نیستی

 

یکی از کسانی که تازه به کلاس من آمده بود ، پسری بنام لوکاریوف بود . اوبزودی با سایرین طرح دوستی ریخت و در مدت کوتاهی کاملا مشهور شد . در زنگ تفریح همیشه مرکز گروهی از بچه های شلوغ و خندان بود . آنها را با انواع داستانها و تقلید ماهرانه صدای حیوانات سرگرم می کرد. گاهی تقلید معلم اش را هم در می آورد .خودش هرگز نمی خندید .

 پای تخته بودم که او با صدای بم و کاملا رسا گفت :مانند یک کنده درخت آنجا می ایستد و انتظار دارد شخص ببیند که روی تخته سیاه چه چیز نوشته اند .

من از مقابل تخته سیاه کنار رفتم و احساس کردم که خون به صورتم هجوم آورد . دستهایم لرزیدند . هیچکس حرفی نزد . چطور کلاس می توانست این بی حرمتی را تحمل کند ؟

بزودی تصمیم خود را گرفتم .

- بسیار خوب . تا امروز من معلمت بودم و شما هم شاگرد من بودی . اما چون تو رعایت احترام مرا نمی کنی ، منهم از این پس تو را شاگرد خودم حساب نمی کنم .

خوشبختانه در همان لحظه زنگ زده شد و من به عجله کلاس را ترک کردم .

وقتی وارد اتاق آناتولی دمتریویچ شدم حدس زد که چه اتفاقی رویداده است و ماجرا را از من پرسید . برایش توضیح دادم..او پس از یک لحظه گفت : زمانی برای ناتالیا آندریونا معلم کلاس دوم این اتفاق افتاد. اسم شاگردش لوکتف بود . یک بارلوکتف رفت زیر میز و گفت که می خواهد همانجا درسش را بخواند . ناتالیا به او خندید و گفت بسیار خوب اگر آنجا راحت هستی اشکال ندارد . لوکتوف بزودی احساس کرد که کار احمقانه ای کرده بود .این استهزا بود که اورا سر عقل آورد . اگر راه دیگری پیدا می کردی بهتر بود .پاسخ دادم : من یک انسانم وحق دارم دل آزرده و عصبانی شوم .

 نزد مادر لوکاریوف رفتم و جریان را با او در میان گذاشتم .او از رفتار لوکاریوف بسیار ناراحت شد و قول داد که به او بدی رفتارش را بفهماند .

بچه ها با لوکاریوف قطع رابطه کرده بودند .دیگر ادا و اصولهایش بچه ها را نمی خنداند .گرچه لوکاریوف به روی خود نمی آورد ولی تنها شده بود .

یک بد گمانی جونده ناشی از این تصور که من بطور اشتباه آمیز عمل کرده بودم ، رفته رفته آرامش خیالی مرا مختل کرد .دیدم که همیشه در فکر لوکاریوف هستم .

اناتولی دمتریویچ تصمیم گرفته بود کلاس لوکاریوف را عوض کند . مخالفت کردم . فریاد زدم : نه بهیچ وجه . یعنی مشکلات خودم را روی دوش کس دیگری بگذارم .

عصر آنروز سراغ یک آشنا رفتم و در آن را دق الباب کرد م . ناتالیونا آندریونا .یک معلم باز نشسته . ولی نبود . در خانه به انتظار او نشستم .در اتاق تابلویی توجهم را جلب کرد .

 زیر تصویری از دانش آموزان نوشته شده بود : من آنها را بالاتر از خود زندگی دوست دارم .

جوابم را گرفته بودم . از فرزندانش خداحافظی کردم . 

صبح روز بعد وقتی پس از اتمام دروس به پایین کریدور رفتم لوکاریوف را دیدم که کنار دیوار ایستاده بود و گریه می کرد .یکی دیگر از معلمان که اتفاقا درآن لحظه رد می شد پرسید: مارینا نیکولایونا ، این پسر یکی از شاگردان شما است ؟ پیش از آنکه فرصت پاسخگویی داشته باشم ، لوکاریوف با ترس فریاد زد : بلی ، بلی، من شاگرد شما هستم ! بگو من شاگرد شما هستم ! سپس هق هق کنان گفت : مارینا نیکولایونا ، من متاسفم ! هر طور دلت می خواهد مرا تنبیه کن ، فقط اجازه بده باز هم شاگرد شما باشم !

پس او هم در این مدت ناراحت بود . گمان می کنم این حقیقت ساده را درباره مناسبات انسانی یاد گرفته بود : اگر می خواهی مورد احترام باشی باید به دیگران احترام بگذاری .

اما من هم درسی یاد گرفته بودم ، تمام شاگردانم هر خطایی که داشته باشند تحت مسئولیت من بودند . خوب یا بد همه شاگردان من بودند . این را فراموش نخواهم کرد .

 

                             ************************************ 

 

* متن فوق از صفحات 167 تا 177 کتاب یادداشتهای یک معلم مدرسه است که برای درج در وبلاگ زیستیکاتورخلاصه و به ناچار قدری تغییرداده شده است .

منبع: یادداشتهای یک معلم مدرسه / ف . ویگدورووا / عزیز یوسفی / انتشارات رز / ۱۳۵۶
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 4:8 |
                                             

 

عطر : داستان یک قاتل . داستان  و نقد علمی آن در شش شماره

 

1- ژان باپتیست گره نوی  نوزاد حرامزاده ای است که در میان زباله ها پیدا می شود ، هیچ دایه ای اورا نمی پذیرد ، چرا که او بو نمی دهد .

بویایی ابتدایی ترین حس در موجودات زنده است. ارتباط با کمک مواد شیمیایی یکی از ابتدایی ترین راه هاست .در بعضی جانوران مواد شیمیایی به نام فرومون ترشح می شود که بر رفتار سایر اعضای گونه اثر می گذارد .

در اینکه هر انسانی بوی مخصوص خود دارد شکی وجود ندارد .

 

2- ژان نوزاد به پدر تریبر سپرده می شود و او هم نوزاد را در نهایت به نوانخانه ی مادام گیارد می سپارد  .مادام گیاردی که در اثر حادثه ای ، حس بویایی خود را از دست داده است .

کسانی که دچار آسیب شدید در ناحیه سر می شوند یا دچار آلودگی ویروسی می شوند، خون در درمجرای بویایی آنها لخته می شود و یا افرادی که دچار اختلالات زائل کننده کارکرد مغز مانند آلزایمر یا پارکینسون می شوند، همگی در معرض خطر از دست دادن حس بویایی هستند. بیماری از دست دادن حس بویایی را آنوسمی گویند.

 

3- این کودک مرموز است به طوریکه هیچ بیماری او را از پا در نمی آورد .کودک یک ویژگی مهم دارد . بینی  او بی اندازه حساس است .او از طریق  بو پی به شخصیت انسانها می برد .

بوهای‌ خوش‌ براي‌ جانوران‌، نماد سه‌ چيز است‌: خوراك‌ خوب‌،آميزش‌ جنسي‌ و آب‌ و هواي‌ سالم‌. جانوران‌، بوي‌ هر آن‌ چه‌ كه‌ يكي‌ ازاين‌ سه‌ را نويد مي‌ دهد دوست‌ مي‌ دارند. خوشبويي‌ِ فرآورده‌هاي‌خوشبوي‌ طبيعي‌، پيوند شرطي‌ِ بوي‌ آنها با سودمندي‌ آنهاست‌. براي ‌نمونه‌، انسان‌ بوي‌ ميوه‌ها و سبزيهاي‌ تازه‌، رسيده‌ و ويتامين‌ دار را خوش‌ مي‌دارد و آنها را خوراک و نوشاک خود می خواهد و خوش می دارد.

بو می تواند بیانگر شخصیت افراد باشد . گرچه گیرنده بسیار حساسی برای اثبات آن لازم است .

 

4- ژان در نوجوانی بوهای مختلف و تمام عطر های پاریس را می شناسد تا اینکه بوی دختر سیزده ساله ای اورا از خود بی خود می کند ودر تمنای به دست آوردن بوی او ، در یک لحظه دختر را خفه می کند .

پاره ای از پژوهش ها نشان داده است که کسانی که با همديگرهمايندی ژنتيک دارند، بوی تن همديگر را خوش می دارند. بوی تن در ميان زن و مردی که همايندی ژنتيک دارند، رسانه ای برای کشيدن آن دو نفر بسوی يکديگر و کارا کردن کنش ها و کوشش های جنسی در ميان آنهاست. واروی اين سخن اين است که هرچه ناهمايندی ژنتيک ميان دونفر بيشتر باشد، آن دو از بوی تن يکديگر بيزارتر و از يکديگر گريزان ترند.در صورت فقدان حس بویایی جذابيت شريک زندگی و يا روابط با وی نيز دستخوش تغيير می شود.

بو می تواند منشا بسیاری از خشونتها باشد، گرچه اثر آن چندان مشهود نباشد .

 

5- ژان پس از آن تصمیم می گیرد که عطری بی مانند بسازد عطری که منجر به قتل بیست و پنج دختر نوجوان دیگر می انجامد .در واقع ژان مسیر آینده خود را مشخص می کند.

انتخاب مسیر می تواند خودآگاه یا ناخودآگاه باشد . انتخاب مسیر مورچگان توسط اسید فرمیکی که از آنها ترشح شده است. نقش پذیری ماهی آزاد جوان از بوی رودخانه ای که در آن از تخم بیرون آمده و به همین دلیل برای تخم ریزی به آن رودخانه باز می گردد. در مورد تاثیر جنسی آن دانشمندان با مطالعه روی میمونهای عنکبوتی وحشی دریافتند که این جانداران برای خوشبو شدن بدن خود را به برگهایی که از عملکرد مشابه عطر برخوردارند می کشند. این میمونها بدن خود را به برگهای سه گونه گیاهی از جمله کرفس وحشی می کشند. این برگها رایحه ای خوشبو از خود تولید می کنند.
دانشمندان برای کشف این نکته که این برگها واقعا به عنوان عطر مورد استفاده قرار می گیرند یا نه، باید عدم کاربرد آنها برای مقاصد مختلف را به اثبات رسانند. حیوانات دیگر همواره از گیاهان برای اهداف پزشکی استفاده کرده اند و در برخی موارد برای دفع حشرات بدن خود را به این برگها می مالند. این در حالی است که تحقیقات اندک، اما رو به رشدی در سالهای اخیر درخصوص استفاده حیوانات از برگ درختان برای خوشبو شدن به هنگام برقراری روابط اجتماعی انجام شده است .گرچه حس بویایی در انسان از اهمیت کمتری برخوردار است ولی بو می تواند برای بسیاری از ما همچنان مشخص کننده مسیر باشد.

6- هیچکس ژان را دوست ندارد چون او از خود هیچ بویی ندارد . در نهایت تصمیم می گیرد بمیرد . او در پاریس در جمع سی نفری گدایان عطری را که تنها چند قطره اش مردم را سرگشته و شیداکرده بود ، به تمامی بر روی خود می ریزد . آن گدایا ن هم از روی عشق به او حمله ور می شوند ودر نهایت اورا قطعه قطعه کرده و می بلعند .

بین بو و مرگ رابطه مستقیمی  وجود دارد .

 حتی گياهان  قادرند بويي از خود منتشر كنند كه باعث جلب شكارگر- هاي حشرات گياه‌خوار شود. به طور مثال، هنگامي كه آفتهايي نظير شته يا كنه بر روي گياه لوبياي سبز قرار مي‌گيرد، گياه از طريق بزاق دهان آنها، متوجه حضورشان شده و از خود بويي متصاعد مي‌كند كه ضمن اطلاع به ديگر گياهان هم نوع، "سن اوريوس" را كه از صيادان اين حشرات هستند به طرف خود جلب مي‌كند.

در زندگی و مرگ ما مواد شیمیایی تاثیر زیادی دارند . یکی از نمونه های این تاثیر عطر بدن ماست .

 

* برمبنای این داستان فیلمی به کارگردانی تام تیکور ساخته شده است که هم اکنون بر پرده سینماهای

 آمریکا است .

منابع:

http://www.nabegheha.ir/animals/meymoon.htm گروه علمی نابغه های ایران

http://harandi1.blogspot.com/2005/08/blog-post.html گوباره

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1355145 روزنامه اعتماد

از واژه تا تصویر/ کوثر آوینی / مجله دنیای تصویر شماره 172 / تیرماه 1386

 

عطر : داستان یک قاتل / پاتریک زوسکیند / رویا منجم / انتشارات علم / 1382

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 6:19 |
                                       

دیوید آلموند و زیست شناسی : اسکلیگ

خلاصه داستان :

مايكل و خانواده اش به خانه اي جديد، ولي كثيف نقل مكان مي كنند. خواهر كوچك مايكل بيمار است، و او از اين مسئله رنج مي برد. مايكل درانبار ويرانه خانه باموجودي عجيب رو به رو مي شود و با كمك دوست جديدش، "مينا"، او را به محل تازه اي مي برند و ضمن پرستاري از او مي فهمند كه روي پشتش دو بال دارد. اسكليگ (موجود ناشناخته ) بهبود مي يابد و به بهبودي خواهر كوچك مايكل كمك مي كند و بعد از آنجا مي رود.

فانتزي نو و خلاق كه مضمون عشق و محبت را در ساختاري منطقي و باورپذير ارائه مي دهد. زبان ترجمه روان است.

 

بخشهایی از کتاب :

 

مینا:  ما عقیده داریم مدرسه جلوی رشد کنجکاوی ذاتی ، خلاقیت و هوش بجه ها را می گیره .مغز نیاز داره که به روی جهان باز باشه . نه اینکه در یک کلاس درس تاریک و گرفته محبوس باشه.

مینا: این هم نتیجه تکامل است . استخوان سبک ولی محکم است . طوری تطبیق داده شده که پرنده بتواند پرواز کند . در طول میلیونها سال ، پرندگان دارای اسکلتی شده اند که بتوانند پرواز کنند.

مینا: انسانها عقیده دارند نسل دایناسورها از بین رفته . اما تئوری دیگری نیز هست که بازماندگان انها هنوز روی زمین هستند . آنها در درختان و اتاقهای زیر شیروانی ما لانه می کنند . . هوا پر از آواز آنهاست . آرکئوپتریکس کوچک زنده ماند و سیر تکامل از او به پرندگان رسید .

مینا: چیزی یادت نمی یاد ؟ پدیده تو خالی بودن استخوان . وجود حفره های هوا در استخوان پرندگان . این باعث می شه پرندگان به راحتی پرواز کنند .

مادر مینا: انار . چقدر کلمه قشنگی است . این دانه ها سرشار از از زندگی است . هر دانه می تونه تبدیل به یک درخت بشه ، و هر درخت می تونه صدها انار بده ، و دوباره هر انار می تونه تبدیل به صدها درخت بشه . و همینطور تا ابد ادامه پیدا کنه .

 

لبهایم را لیسیدم . مینا نزدیک من نشسته بود . توکاهای سیاه را دیدم که بارها رفتند و برگشتند تا به جوجه های شان غذا بدهند . به آسمان نگاه کردم و تصور کردم اسکلیگ پرواز کنان دور می شود ، لکه سیاه کوچکی که روی دنیای بی انتها پرواز می کند .

 

 

منبع : اسكليگ . آلموند، ديويد. برگردان مژگان منصوري. تهران: انتشارات خلوص، 1380.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 4:41 |
 

یک بچه مثبت در جنگل قدم می زند و با اینکه هیزم لازم ندارد با طمع به درختها نگاه می کند . درختها چون رسم و رسوم بچه مثبت ها را می دانند ، خیلی می ترسند و منتظر بدترین اتفاق ممکن هستند . وسط همه درختها یک اکالیپتوس زیبا هست و بچه مثبت با دیدن آن از خوشحالی فریاد می زند و دور و بر اکالیپتوس وحشت زده ترگوا و کاتالا می رقصد و می خواند : برگهای ضد عفونت ! بهداشت حسابی ! زمستان با سلامت !

یک تبر برمی دارد و بدون هیچ فکری می رود توی شکم درخت . اکالیپتوس ناله می کند . زخمی کاری خورده است و بقیه درختها می شنوند که وسط ناله هایش می گوید : تورا به خدا فکرش را بکنید ! این احمق فقط باید چند تا محلول ضدعفونی می خرید .

 

          ******************************************        

منبع : قصه های قروقاطی / خولیو کورتازار / جیران مقدم / نشر مان کتاب / 1386

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 5:25 |
                                                  

                                                     

                                                         ایتالو کالوینو                                                      

میتوز

 

 

Qfwfq  ادامه می دهد... و  وقتی می گویم " از عشق مردن " ، چیزی را می گویم که شما کمترین تصوری از آن ندارید ، چون فکر می کنید عاشق شدن باید به معنی عاشق کسی یا چیزی شدن باشد، می خواهید بگویید من اینجا هستم و چیزی که عاشق ام آنجاست، خلاصه رابطه ای است که به زندگی روابط متصل است ، در حالی که من دارم از دورانی می گویم که هنوز رابطه ای بین خودم و چیز دیگری برقرار نکرده بودم ، یک سلول بود و آن سلول من بودم ، همین و بس . لازم نیست از خودمان بپرسیم آیا سلولهای دیگری هم دور وبراین سلول بوده اند یا نه ، مهم نیست ، یک سلول بود و آن سلول من بودم و تا همین جایش دستاورد بزرگی محسوب می شد ، چنین چیزی برای پر کردن عمر یک نفر زیاد هست که کم نیست ، و درباره ی همین احساس پر بودن است که می خواهم برایتان بگویم .منظورم پر از پروتوپلاسم بودن نیست ، چون حتی اگر به درجه قابل ملاحظه ای هم پروتوپلاسمم افزایش پیدا می کرد باز هم چندان استثنایی نبود ، البته که سلول ها پر از پروتوپلاسم اند ، غیر از آن از چه می توانند پر باشند ، نه ، احساس پر بودن گیومه باز روحانی گیومه بسته را می گویم ، یعنی این آگاهی که این سلول من ام ، این حس تمامیت بودن ، این پر بودن از آگاهی چیزی بود که شب ها بیدار نگه ام می داشت ، و چیزی بود که مرا از خود بی خود می کرد ، به بیان دیگر همان طور که قبلا گفتم داشتم از عشق می مردم . ................

  
میوز

 

تعریف کردن وقایع به معنی تعریف کردن آنها از ابتدا است ، و من حتی اگر داستان را از جایی شروع کنم که شخصیتها ارگانیسمهای چند سلولی هستند ، مثلا داستان من با پریسیلا ، اول باید به وضوح مشخص کنم منظورم از من و از پریسیلا چیست و بعد می توانم در ادامه بگویم که این رابطه چه بوده است . پس از اینجا شروع می کنم که پریسیلا فردی هم نوع من و از جنس مخالف من است ، ودر ضمن مثل حالای من چندسلولی است ، ولی با گفتن همه اینها هنوز چیزی نگفته ام ، چون باید تصریح کنم که مقصودم از موجود چندسلولی مجموعه ای از حدود پنجاه میلیارد سلول است که بین خودشان متنوع اند ولی با زنجیره بخصوصی از اسیدهای یکسان در کروموزومهای هر سلول هر شخص مشخص شده اند ، اسیدهایی که فرایندهای مختلفی را در پروتئینهای خود سلولها تعیین می کنند . 

به این ترتیب گفتن قصه من و پریسیلا در درجه اول مستلزم مشخص کردن رابطه ی بین پروتئینهای من و پروتئینهای پریسیلا است ، که هم از طرف من و هم از طرف او ، تحت فرمان زنجیره های اسیدهای نوکلئیکی بودند که در دنباله های یکسان در تک تک سلولهای او و تک تک سلولهای من چیده شده بودند . ........

 

منبع: تی صفر / ایتالوکالوینو / میلاد زکریا / نشر مرکز / تهران / 1385

                                    **************************** 

حرف آخر:

ایتالو کالوینو در سانتیاگو دِلاس وگاس در کوبا به دنیا آمد پدر و مادرش هر دو گیاه‌شناس بودند و تأثیر آن‌ها در طبیعت‌گرایی آثار وی مشهود است. وی تا پنج سالگی در کوبا ماند، سپس به ایتالیا رفت و بیشتر زندگی خود را همان‌جا سپری کرد. ایتالو کالوینو نویسنده ایست مبدع و نوآور. خلاقیت او در قصه نویسی، از موضوع داستان تا طرح و چگونگی ی پرداخت آن اعجاب آور است. رولان بارت او را با بورخس به دو خط موازی تشبیه کرده و از او به عنوان نویسنده ای پست مدرن نام می برد. تخیل بی پروای کالوینو در جمع مباحث علمی و جذابیت داستان نویسی، راه ها و شیوه های کاملا تازه ای پیش چشم هنرمندان قرار داده است.

 کتاب تی صفر  پس از کمدیهای کیهانی دومین مجموعه‌ی کالوینو با موضوع جهان و برگشتن به منشأ آن است. او در ابتدا موضوع علمی را با زبان علمی می‌نویسد؛ و سپس به ساختن داستان از روی همان موضوع اقدام می کند. داستان‌ها در کتاب  سه قسمت شده‌ اند:
۱- باز هم Qfwfq

۲- پریسیلا
۳- تی صفر

 

برگزیده کتابهای ایتالو کالوینو:

 راهی بسوی آشیانه عنکبوتها - 1947. آدم – یک روز بعد اظهر- و داستانهای دیگر - 1949. اشرافی شکافته شده - 1952. فولکلورهای ایتالیایی -  1956. بارون  درخت نشین -  1957.چاقوی ناموجود -  1959نیاکانمان -  1960.مارکو والدو -  1963.غبار برخاسته ازمصائب عاشقی - 1965.کمدی های کیهانی -  1965.صفر -   1967.شهر های  نادیده -   1972.قلعه  تقدیر دوگانه -1973.اگر در شبی زمستانی مسافری -   1979.استفاده های ادبیات -   1980.آقای پالومار - 1983.شش یاداشت برای هزاره بعدی -   1988.چرا کلاسیک میخوانیم -   1991. شرح حال نویسی - 2003

 

 به نظرم تی صفر  کتابی است که سلیقه خاصی می طلبد . نوعی سرگرمی سطح بالا است که در آن آمیزه ای از کمدی و زیست شناسی و ریاضیات عالی به کار رفته است.

فراموش نکنید که پدر و مادر ایتالو کالوینو گیاهشناس بوده اند و سبک او در ارائه داستانهایی با مایه های زیست شناسی خاص خود اوست .مهم این است که این نویسنده مشهور در این راه گام برداشته است .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 و ساعت 4:33 |
                                   

ديگه از خودم خسته شده بودم. تصميم گرفته بودم آدم خوبي باشم. دقيقاً يكسال پيش بود كه رفتم توي يكي از بنگاه‌هاي تغيير اخلاق و كاتالوگشون رو ديدم. همه‌جور آدمي مي‌تونستم بشم. خسيس، دست‌ودل‌باز، منظم، بي‌خيال، مهربون، جدي، خشن، خونگرم، راستگو، سياستمدار، ساده، مقتصد، خجالتي، پررو، با اعتماد به نفس و... اما هيچ كدوم اينا نمي‌خواستم بشم. كاتالوگ رو بستم. دستگاه مرتب از من مي‌خواست كه نوع آدمي رو كه مي‌خوام بشم براش وارد كنم. كمي مكث كردم و آخرين بار با خودم تصميمم رو مرور كردم و بعد با تمأنينه حروف رو روي صفحه لمسي دستگاه وارد كردم. م_ س_ ل_ م_ ا_ ن. دستگاه Error داد و پيغامي اومد كه نوع رفتار رو دوباره وارد كنم. اين بار مطمئن‌تر و سريع‌تر نوشتم: مسلمان. و باز هم پيغام خطا رو دريافت كردم. حدس مي‌زدم كه همچين واژه‌اي براش تعريف نشده باشه.

 متصدي زيبارو و خوش صحبتي از اتاقي خارج شد و به طرفم اومد و خيلي مؤدب پرسيد: مشكلي پيش آمده آقاي جوان؟ گفتم: می خواستم تغييري در خودم بدم ولي ظاهراً شما نمي‌تونيد. بهتره برم سراغ يه بنگاه ديگه. با اعتماد به نفس خاصي كه معلوم بود در همين بنگاه اونو به دست آورده گفت: امكان نداره شما تغييري خواسته باشيد كه ما نتونيم اونو براي شما انجام بديم. اين بنگاه يكي از پيشرفته‌ترين بنگاه‌هاست. گفتم: بسيار خوب. من مي‌خوام مسلمان شم. شما مي‌تونيد؟ مكث كوتاهي كرد و با همان اعتماد به نفس قبلي گفت: بهتره شما در اين مورد با مدير بنگاه گفتگو كنيد. اين اولين باريه كه كسي براي چنين تغييري به ما مراجعه كرده. و بعد منو به اتاق مدير راهنمايي كرد. مدير كه ظاهراً مرد ميانسالي بود روي صندلي گرداني كه ضخامتش كمتر از يك برگ كاغذ بود لميده بود و پشت به من، داشت به باغ زيبايي كه به صورت مجازي از پس ديوار اتاقش ديده مي‌شد، نگاه مي‌كرد. خيلي وقت بود كه باغ به اين بزرگي نديده بودم. همانطور پشت به من پرسيد: چطور شد كه خواستي مسلمون شي؟ گفتم: با اینکه فکر نمی کنم این موضوع به شما و بنگاه شما ربطی داشته باشه، ولی چندین عامل باعث شد که من این تصمیمو بگیرم. راستش من تا حالا هر چی خواستم بهش رسیدم. انواع امکانات رفاهی و جایگاه های شغلی و مسافرت های فضایی و .... در این راه به هر کاری هم دست زده ام. از همان کارهایی که امروزه همه در انجام دادن اونا از هم سبقت می گیرند و بابت اونا به هم فخر می فروشن. هر کاری رو هم امتحان کرده ام. تمام هنرهای مدرن را آموخته ام.  ولی احساس می کنم چیزی در درونم هست که هنوز کشف نشده باقی مونده. پدرم همیشه می گفت که پدرانش همگی مسلمان بوده اند و همواره از خصوصیات جالب اونا برام تعریف می کرد. خصوصیاتی که من کمتر در اطرافیانم دیده ام. می خوام اونا رو تجربه کنم تا شاید چیزایی رو کشف کنم که تا حالا اونا رو درک نکرده ام. این هم یه نوع تغییره. نمی خواید بگید که به شما مربوط نمی شه؟ اونقدر محكم اين جمله رو بيان كردم كه صندلي را به سمت من چرخاند. تازه تونستم چهره‌اش رو ببينم. چشمان گيرايي داشت. جوري كه سريع نگاهم رو دزديدم و سرم رو پايين انداختم. بعد از لحظاتي گفت: مي‌دوني! چيزي كه مي‌خواي براي ما غير ممكن نیست، ولي بسيار سخت و پيچيده است. يعني ما بايد تعداد زيادي از صفات رو در تو ايجاد كنيم و اين مستلزم صبر و تحمل و هزينه زياديه. سري تكون دادم و گفتم: در مورد هزينه مشكلي نيست هرچی باشه حاضرم بپردازم. از جاش بلند شد و در حالي كه به طرفم مي اومد گفت: پس در اين صورت مي‌تونيم مراحل رو از فردا شروع كنيم. ما سعي مي‌كنيم ليستي از صفاتي كه يك مسلمان نبايد داشته باشه و اونايي رو كه بايد داشته باشه تهيه كنيم.

فردا صبح با صداي Alarm صندوق پستي ديجيتالم از خواب بيدار شدم. ليست تغييرات بود با تعيين وقتي كه براي هر كدوم بايد به بنگاه مراجعه مي‌كردم. هيچ فكر نمي‌كردم به اين سرعت بتونند كار رو شروع كنند.

اول از دروغ شروع كرديم. يه هفته نگذشته بود كه بدنم ديگه كاملاً مي‌تونست لوسيفرين توليد كنه و ژن هام مي‌تونستند با تغيير سيگنال‌هاي مغزي لوسیفراز توليد كنند. حالا هر دروغ كوچك و بزرگي كه مي‌گفتم تمام صورتم رنگ سبز درخشاني مي‌شد. جوري كه همه در جمع برمي‌گشتند و با تعجب منو نگاه مي‌كردند. اونقدر اين صحنه برام آزاردهنده بود كه اصلاً ديگه جرأت دروغ گفتن نداشتم.

براي غيبت و تهمت و خبرچيني و... هم با همين سیستم جاهاي مختلف بدنم رنگارنگ مي‌شد. مثلاً وقتي غيبت مي‌كردم تمام پوست بدنم نور قرمزي از خود ساطع مي‌كرد. جوري كه همه از اطرافم پراكنده مي‌شدند. براي تهمت زبونم زرد مي‌شد. در خبرچيني گوش‌هام سرخ مي‌شدند و....

 مورد بعدي حسد بود. چشمتون روز بد نبينه. دستكاري ژنتيكي اين سخت‌تر بود. به محض اينكه به كسي حسودي‌ام مي‌شد غلظت برادي كينين در عروقم بالا مي‌رفت و بر اثر گشاد شدن اونا و كاهش فشار خون در عروق، اكثر نقاط بدنم دچار ادم مي‌شد. يك هفته هم طول مي‌كشيد تا ورم دست و پاهام كاملاً خوب شه. شما هم به جاي من بوديد هيچ وقت به كسي حسودي‌تون نمي‌شد.

بعد از آن رسيديم به تكبر. تا مي‌خواستم به چيزي مغرور بشم تمام تارهاي صوتي‌ام چنان لرزشي مي‌گرفتند كه دائماً صداي غرغره كردن آب از من به گوش مي‌رسيد و ديگه واقعاً نمي‌تونستم حتي از خونه بيرون برم.

وضع خوردن و آشاميدنم نور علی نور شده بود. معده‌ام رسپتورهايي ساخته بود كه سريع الكل رو تشخيص مي‌دادند. به محض اينكه جرعه‌اي الكل مي‌خوردم با فرستادن پیام انقباض اونو بيرون مي‌ريختند. من هم ترجيح مي‌دادم الكل نخورم تا اينكه بخوام بوي اسيد معده رو تحمل كنم. ولي مشكلم بيشتر اين بود كه گاهي چيزايي مي‌خوردم كه از بخت بد آگونيست الکل بودند و روي همون رسپتورها مي‌نشستند و همون وضع وخيم رو ايجاد مي‌كردند.

 گوشت‌هاي حرام وضعيتشون بهتر بود. چون اونا رو بالا نمي‌آوردم ولي تمام اجزاش، از protein گرفته تا چربي و... بدون اينكه وارد سلولهام بشند دفع مي‌شدند. به همين دليل هم گاهي دچار بيماري پروتئینوري مي‌شدم.

Biological clock ام رو جوري تنظيم كردند كه در سال يه ماه، مطابق با رمضان اصلاً گرسنه نشم!

غلظت LH بدنم هم به كمك هيپوتالاموس، جوري تنظيم شد كه به جاي هر 3 ساعت هر 24 ساعت يكبار، پالس داشته باشه. فقط در اين مورد بود كه خيلي راحت بودم و كلي فكرم آزادتر شده بود.

 چندين سيستم هشدار و... هم بهم وصل کردن كه با نحوه تپش قلبم تنظيم مي‌شد و خوشبختانه جوري اخطار مي‌داد كه فقط خودم مي‌فهميدم.

بعد از چندين ماه كه اين اقدامات صورت گرفت مدير بنگاه خواست تا منو ببينه. طبق وقت تعيين شده در اتاقش حاضر شدم. اين بار صندلي‌اش رو به من بود و از باغ مجازي‌اش هم خبري نبود. چشماش هم به روي ميز نانويي‌اش كه هر لحظه به رنگي درمي اومد دوخته شده بود. پرسيدم: با من كاري داشتيد؟ مشكلي پيش اومده؟ گفت: مرد جوان! همون اول هم گفتم كه مورد شما مورد بسيار پيچيده‌ايه. محققان ما هرچه تلاش كردند نتونستند سيستمي رو طراحي كنند كه شما را وادار به نماز خواندن كنه. بايد بگم كه ما در اين مورد كاري از دستمون برنمي یاد و حاضريم بابت این قضیه خسارتی هم بپردازيم. گفتم: شما كه مي‌دونيد مسلمانی که نماز نخونه كه مسلمان نيست. شما تمام اين بلاها رو سر من آورديد، حالا كه به نقطه مهم قضيه رسيده‌ايد مي‌گيد متاسفم؟ من با اين همه صفات رنگارنگي كه پيدا كرده ام و از دست داده ام اصلاً احساس مسلماني نمي‌كنم. هرچند كه ديگران مي‌گند این اواخر خيلي بهتر شده اي. اما به نظر خودم من هيچ فرقي نكرده‌ام. من از شما و بنگاهتان شكايت مي‌كنم.

 مدير سرش رو بلند كرد و تو چشمام خيره شد. دوباره سعی کردم نگاهمو از چشاش بدزدم. خیلی آروم و شمرده شمرده گفت: باور كنيد كاري از دست ما ساخته نيست. هنوز شايد علم اونقدر پيشرفته نكرده که بتونه بین شما و خدا سیم اتصال بکشه. این فرایند در عین اینکه ساده به نظر می رسه ولی خیلی پیچیده ست. این یه امر درونیه. سیستمای ما جوابگوی این فرایند عظیم نیستند. باور کنید هر بنگاه دیگه ای هم برید نمی تونند کاری کنند که شما به اجبار با خدا ملاقات داشته باشید. این کاملا برمی گرده به خواست شما والبته خدا!

 با عصبانيت تمام از اتاق خارج شدم. تمام بدنم خارش شديدي گرفته بود. يادم نبود كه اين هم سيستم جديديه كه هفته پيش نصبش كرده‌اند و هر وقت عصباني مي‌شوم شروع به كار مي‌كنه.

از بنگاه تا خونه رو پياده اومدم. نااميد و خسته روي تخت دراز كشيدم. اين همه زحمت کشیدم تا مسلمان شم، ولی حالا هیچی به هیچی؟ نمی تونستم باور کنم. یعنی نمی خواستم که باور کنم. از بچگی یاد گرفته بودم که کاری رو شروع نکنم اما اگه شروع کردم حتما تمام و کمال اونو به پایان برسونم. تا عصر روي اين مسئله فكر كردم. من نبايد مي‌ذاشتم كه همه چی خراب بشه. بالاخره اواخر شب بود كه تصميمم رو گرفتم. مجبور بودم نمازم رو خودم بخونم. فوق‌العاده برام سخت بود. صبح‌ها وقتي كه هنوز همه شهر تو خواب بودند و من براي نماز بيدار مي‌شدم از تصميمم پشيمون می شدم. ولي به محض اينكه نماز رو مي‌خوندم چنان آرامشي وجودمو مي‌گرفت كه منو وادار می کرد فردا صبح هم نماز رو امتحان كنم. و فردا احساس آرامش، لطيف‌تر از ديروز تمام زندگیمو فرا مي‌گرفت. گويي با هر نماز يك سرنگ سرتونين و مورفين به من تزريق مي‌كردند.

انرژي عجيبي كه از خواندن نماز مي‌گرفتم در كار روزانه‌ام تاثير شگرفي مي‌ذاشت. چنان كه در مدت كوتاهي شدم مدیر یه شرکتی که همیشه آرزوشو داشتم. راهي كه ديگران براي رسيدن به اون بايد چندين سال تلاش كنند. براي ديگران هم سئوال بود كه من از كدام بنگاه انرژي زایي براي اين كار استفاده مي‌كنم؟ و من تو دلم به اونا مي‌خنديدم.

كم كم، خودم دوست نداشتم كه الكل بخورم. يادم نمي اومد آخرين دروغي كه گفته بودم چی بود؟ حتي فراموش كرده بودم وقتي غيبت كنم كجاي بدنم چه رنگي مي‌شه؟ ادم نيز هرگز به سراغم نیومد. ديگه کسي از من صداي غرغره كردن آب نمي‌شنيد. ديگه بعد از اون روز هم اتفاق نيفتاده بود كه بدنم خارش بگيره. توي اين مدت تنها اتفاقي كه افتاده بود اين بود كه من مسلمان شده بودم.

 

                          *****************************

 

نویسنده : خانم ف حدادی . دانشجوی کارشناسی ارشد زیست دریا دانشگاه شهید بهشتی تهران

 

حرف آخر:  از خانم حدادی برای ارسال این داستان زیبا بسیار تشکر می کنم و برای ایشان آرزوی موفقیت می کنم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه یکم خرداد 1386 و ساعت 19:8 |
 

هنگامی که در سال 5000 موش کوری سر از خاک بیرون آورد ، به سادگی پی برد که :

درختها هنوز درختند.

کلاغها هنوز قار قار می کنند .

سگها هنوز یک پایشان را بالا می گیرند .

ماهی ها و ستاره ها ،

خزه ها و دریا

و پشه های کور

همه همانند که قبلا بوده اند و

 و گاهی ...

گاهی هم می توان با انسانی روبه رو شد .

 

* بخشی از داستان قصه های خواندنی اثر فلفگانگ برشرت از کتاب مجموعه قصه های آلمانی بنام چهره غمگین من با ترجمه تورج رهنما

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 6:23 |
                                               

غیر ممکن

آن روز صبح آقا معلم نتوانست زود برخیزد . شب پیش تا صبح روی ورقه ها ص و غ گذاشته بود . شیطان ولگردانه و بیخیال وارد اتاق آقا معلم شد و جامه خاکستری رنگ معلم را پوشید و گفت : خب ! حالا دیگر من خود آقا معلم هستم .

شیطان در کلاس را باز کرد .مبصر برپا داد . همه برخاستند . شیطان حضور و غیاب کرد .شیطان موذیانه به همه نگاهی کرد وسپس به پسرک موسیاه اشاره ای کرد و گفت : تو آقا پسر فعل ترکیبی بدبخت بودن رادر هر سه زمان گذشته ، حال ساده و آینده  صرف کن !

 پسرک موسیاه آهسته برخاست . پسرک گفت: من بدبخت بودم ، توبدبخت بودی ، .........  . من بدبخت هستم ، تو بدبخت هستی ...... . و ساکت شد . شیطان لبخندی زد و گفت : ادامه بده . بدبخت بودن را ببر به زمان آینده .

پسرک گفت : نمی توانم . شیطان گفت : خیلی آسان است .پسرک جواب داد: نمی توانم . شیطان گفت : صفر . بنشین . حالا تو پسر جان . و اشاره کرد به دیگری . تو بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کن .

پسر گفت : آقا این را هیچوقت به ما یاد نداده اند .  شیطان برافروخته شد . یکی از شاگردان ته کلاس گفت : آقا این فعل اصلا در زمان آینده صرف نمی شود .شیطان لرزید. باصدایی گرفته گفت: همه شما را فلک می کنم . یا بگویید یا می گویم ترکه تر بیاورند.به طرف در کلاس رفت .دوباره به پسرک موسیاه گفت : فقط یک بار . پسرک گفت : غیر ممکن است .

آقا معلم یعنی خود آقا معلم بیدار شد . آیینه موجدار ناصاف به او گفت : شیطان به بالینت آمده بود ولباس تورا پوشید و ..... . دل معلم لرزید . تمام مسیر را دوید .بجه ها یکباره دیدند که آقا معلم جلوی در نیمه باز کلاس ایستاده است .و دیگر از شیطان خبری نبود .ولی شیطان پنهان از دید دانش آموزان به آقا معلم لبخندی زد . معلم با هراس پرسید : با بچه های من چه کردی ؟ شیطان گفت : وادارشان می کردم بدبخت بودن را در زمان آینده صرف کنند . معلم گفت : شکست خوردی ، نه ؟ من به آنها یاد داده ام که هرگز این کار را نکنند . برای زمان آینده افعال بهتری وجود دارد .حالا دیگر از دانش آموزانم مطمئن هستم که بی شک ، آینده را با افعالی که دوست دارند پر خواهند کرد . .... کلاس مرا ترک کن .برو بیرون .....  . شیطان با صدای بلند خندید و بیرون رفت .

اما ماجرا از چشم بچه ها که شیطان را نمی دیدند اینطور اتفاق افتاد . آقا معلم در را باز کرد .مبصر تصور کرد باید برود و ترکه تر را بیاورد . معلم تشکر سردی کرد و زیر لب گفت : با بچه های من چه کردی ؟ سپس آرام شد خیلی آرام . لبخندی زد و زیر لب ادامه داد: بله شیطان من به آنها یاد داده ام که .....  .

معلم آهسته به سوی میز برگشت وگفت: خب . بچه های من این فقط برای امتحان کردن شما بود . می ترسیدم یک بار شما را وادار به کاری کنند که دوست ندارید . من از همه شما متشکرم ، خیلی متشکرم .زنگ خورد و بچه ها برای آقا معلم کف زدند.

معلم ، شیشه عینکش را پاک کرد . دفتر را گشود و روی نمره صفر پسرک سیاه مو قلم قرمز کشید .

 

      *************************************************  

حرف آخر : داستان بسیار زیبایی بود از استاد نادر ابراهیمی نویسنده معاصر در کتاب پاسخ ناپذیر چاپ انتشارات آگاه 1356 . داستان  7 صفحه ای کتاب را من بنا به ضرورت برای وبلاگ خلاصه کردم  .آقای نادر ابراهیمی رااولین و آخرین بارحدود ده سال قبل در جلسه نقد فیلم دیوانه از قفس پرید اثر میلوش فورمن در خانه فیلم مشهد دیدم . از همان زمان شیفته نگاه تیزهوشانه ایشان شدم.  امیدوارم داستان کامل را از کتاب بخوانید  .برای ایشان آرزوی سلامتی می کنم .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 5:1 |
                                                

امپراتوری پاراکیت

 

نام مستعار پاراکیت غالبا به موجودات سبز و کوچکی داده می شود که آزادی ندارند و عمرشان کوتاه است . و شبهای تابستان پیوسته در اطراف چراغها پرواز می کنند . به نظر نمی رسد حرکت آنها از روی اندیشه و آگاهانه باشد . از آنجا که این موجود فاقد دید و قدرت واکنش سریع مگس است می توان به راحتی با فشردن او بین دو انگشت شست و سبابه مزاحمت آن را از بین برد .

پاراکیتها نیش نمی زنند با این حال برای هرکسی که سعی دارد مطالعه کند یا چیزی بخورد شکنجه آور هستند.آنها خود را به صورت یا چشم افراد پرتاب می کنند یا در گوش و بینی و حتی ظرف غذا می پرند .

 چرا این حشرات کوچک باید اینقدر ضعیف مغز باشند ؟ هیچکس نمی داند آنها چه می کنند ؟ دکتر بویتس در یکی از مقالاتش می گوید: اعمال تمام موجودات زنده در جهت بقا و ماندگاری گونه شان است .

چرا رفتار پاراکیتها باید استثنا باشد ؟ یک محقق باید تلاش کند تا استدلال حقیقی را در ورای این رفتار به ظاهر نامعقول و غیر منطقی بیابد . دکتر بویتس واقعیتی را متذکر می شود که نادیده گرفته می شود .

گرچه پاراکیتها فاقد هرگونه سلاح دفاعی هستند پانصد تا هزار پاراکیت با ایجاد مزاحمت دائمی برای انسان ، باعث توقف اندیشه ، مطالعه ، نوشتن یا خوابیدن وی می شوند و می توانند انسان را به مرز جنون برسانند در این حالت در واقع آن فرد است که نمی داند چه می کند و نه آن پاراکیت ! در این حالت فرد تسلیم شرایط می شود و تحت سلطه پاراکیتها در می آید . علاوه برآن دیگر نمی تواند بدون حضور پاراکیتها در گوش و چشم و دهانش زندگی کند . آنچه در این حالت رخ می دهد معمولا در حوزه اعتیاد به مواد مخدر به وابستگی معروف است .و این هدف حقیقی پاراکیتهاست .

پاراکیتها اینگونه بی رحمانه قلمرو خود را گسترش می دهند . تاکنون آنها هر کشور متمدنی را تسخیر کرده اند ....  هرچه تکنولوژی یک کشورپیشرفته تر باشد تسلط آنها بیشتر است .

اشتباه نکنیم این تسلط یک تسلط سیاسی نیست پاراکیتها برذهن ما حاکمند . وقتی افراد پاراکیت زده می شوند بدنشان پاراکیتی می شود و رفتاری چون پاراکیتها از خود نشان می دهند .

 دکتر بویتس چنین نتیجه گیری می کند : تنها جوامع بدوی و فقیرترین کشورها تقریبا خالی از پاراکیت هستند یعنی کشورهایی که از پیشرفت در رسانه ها برخوردار نشده اند .

                     *********************************************

منبع: مجله آزما مرداد 85 شماره 45 .

  امپراتوری پاراکیت اثر فرناندو سورنتینو ترجمه : میترا کیوانمهر

* متن کمی خلاصه شده است .

 

فرناندو سورنتینو متولد 1942 در بوئنوس آیرس داستانهایش معمولا حاوی نکات طنز آمیز است . به مطالعه بیشتر از نوشتن علاقه دارد به همین دلیل پس از سی و دو سال کار کتابهای منتشر شده زیادی ندارد . او چند جایزه ادبی نیز کسب کرده است .

حرف آخر :

نام پاراکیت استعاره است .به هر حال آنچه مسلم است این است که پاراکیت در این داستان سمبل رسانه یا به تعبیری مطبوعات ، رادیو، تلویزیون و سینما است . اینها هستند که در کشورهای پیشرفته در تارو پود زندگی ما ریشه دوانده اند و ما بدون آنها نمی توانیم زندگی کنیم . رسانه ها هستند که برما حکومت می کنند . ما به حضور آنها معتاد شده ایم .بدن ما رسانه ای شده و رفتاری چون آنها از خود نشان می دهیم . فکر می کنم فرناندو سورنتینو با تیز هوشی از مسائل علمی در مورد گوشزد کردن خطر امپراطوری رسانه ها،  بهره برده است .

 در خاتمه نظر استاد  دکتر عطامهر نویسنده وبلاگ حشره شناسی  درباره این داستان را می نویسم . بدین وسیله از این استاد بزرگوار تشکر می کنم .

 - سلام ممنون از اینکه به وبلاگم سر زده و ابراز محبت نموده اید. در جواب سوالتون باید بگم حشراتی زیادی وجود دارند که شبها به طرف نور جلب میشوند. به عنوان مثال گونه های مختلف جنس کریزوپا که نوعی بالتوری است به رنگ سبز بوده و از حشرات دیگر شکار میکند. معمولاَ اغلب این داستانها تخیلی بوده و مستند نیستند. بنابر این شما آن را در حد داستان تصور کنید.

* دوستان گرامی برای مشاهده متن اصلی داستان می توانند به اینجا مراجعه کنند . باتشکر   حجازی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 4:1 |
                                          

من همیشه به فکر رودخانه یخ زده چارلز هستم / واژه گزندگی سرمایش / ورد زبان سالها بود / کاهلانه در آنجا گردش می کردم . واقعه ای بزرگ / یک میلیون بچه ماهی مرده / علفزار کنار راه را آلوده کرده بود. / روزگار نو جان آنها را گرفته بود / در عمق سدها / عمرشان کوتاه بود و قد نمی داد /در هوای سرد این آهن پوسیده از کمبریج / به صدا در آمد / دوستم گفت: نقد ادبی و سموم شیمیایی کشاورزی / دوقلوهای سیامی هستند . چی ؟ با من بودی / هنگامی که صحنه جالبی آن جا در کنار رود چارلز دیدم ؟ / ماهیگیری امیدوار نمی دانم به چه چیز/ با توکل به خدا ماهی قرمزی گرفته بود. / از میان شاخه و برگ قهوه ای در آب / از عمق صدها مایل و هزاران شکل کاذب / رودخانه چارلز ./ که مطمئن بودم آن شکار صد در صد سمی است. / ماهی قرمز چاق و درشت نه اینچ درازا داشت / یقینا در آپارتمانی عزیز رشد کرده بود / و از آن رها شده بود در رود. / که دوباره به دام افتاد . پیشنهادی تازه و خوب / آزادش کن شنا کنان برود ./درون لجن حل می شود / در همان نقطه ما - من و تو - موجهای کوچک را / تماشا کردیم که تلاطم داشت .

                    **************************  

منبع: بخشی از شعر گزندگی از کتاب عاشقانه هایی برای سیلویا پلات اثر تد هیوز ترجمه اسدالله امرایی و سایر محمدی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 6:51 |
 

اصلا چیزی در مورد موشهای کور می دانید ؟ انها حیواناتی کم رو شگفت انگیز و بی آزارند . آنها ترجیح می دهند تنها زندگی کنند .در تونلهایی پیچ در پیچ در عمق زمین در مجموع به طول 90 متر . هر روز به اندازه نصف وزن  بدنشان از کرمها لارو حشرات و هزار پاها تغذیه می کنند . موش کور شوهر چندان مهربانی نیست در فصل جفت گیری نقبی به تونل موش کور ماده همسایه می زند و پس از جفت گیری اورا ترک می گوید تا موش ماده خود بچه ها را به دنیا آورد و بزرگ کند.

خیلی از مردم روستا با تله و سم آنها را از بین می برند ولی راه ساده تری هم وجود دارد . بطری  های خالی شیشه ای را تا گردن در خاک فروبرید باد که در آنها می پیچد صدای زوزه وحشتناکی تولید می کند که باعث آزار موش کورها می شود و آنها مزرعه را ترک می کنند.

 

 منبع : کتاب سال من اثر روالد دال ترجمه میر علی غروی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 5:40 |
                                                  

 

هوا تاریک شده بود که دکترفیلپپس جوان کوله پشتی اش را به شانه انداخت و برکه ماهیگیری را ترک گفت.

وقتی به آزمایشگاه تجارتی اش رسیداز پله های چوبی بالا رفت و در را گشود . موشهای سفید در قفسها، گربه های زندانی ،قفسهای شیشه ای مارهای زنگی، مردنگی های انباشته از نمونه حیوانات دریایی را از نظر گذراند.

کوله پشتی اش را روی میز برابر نور سفید رنگ چراغ گذاشت و ده بیست تا ستاره معمولی از آن در آورد .آنها را پهلوی هم روی میز چید.از قفسه یک میکروسکوپ و یکدسته ظرفهای شیشه ای کوچک در آورد.ظرفها را از آب دریا پرکرد.از کشو قطره چکانی در آورد و روی ستاره های دریایی خم شد.در این هنگام در را کوبیدند.

 دکتر جوان دررا که باز کرد در آستانه در زن بلند قد ، لاغرو سیاهپوشی را دیدکه با صدایی نرم گفت: اجازه هست بیایم تو؟ می خواهم با شما حرف بزنم.

مو های صافش را انگار باد آشفته کرده بود.سیاهی چشمش درست همرنگ مردمک چشمش بود و در آن نوری می درخشید.

دکتر با بی میلی گفت: الان سرم شلوغه. زن گفت: صبر می کنم کارتان تمام شود.

دکتر تعارفی زد وزن داخل شد. مرد به سراغ ستاره های دریایی رفت . با قطره چکان مایعی را که از میان شیارهای ستاره دریایی تراوش میکرد جمع آورد و در کاسه آب ریخت . بعد مایع سفید رنگی را هم در همان کاسه ریخت و با قطره چکان آبرا به آرامی بهم زد و توضیح داد: وقتی ستاره دریایی به سن بلوغ می رسد اگر در آب آرامی قرار گیرد نطفه های نر یا ماده را از خود خارج می کنند. من اکنون نطفه ها را به هم آمیخته ام بعد قدری از این مایع را در ده گیلاس مدرج می ریزم و به فاصله بیست دقیقه با جوهر نعناع یک دسته آنها را می کشم و در زیر میکروسکوپ آنها را مطالعه می کنم. می خواهید ببینید.

زن گفت: نه . من از شما می خواهم یک مار زنگی نر بخرم و یک موش سفید . آنها را با خودم نمی برم . می خواهم ببینم چگونه مار موش را می بلعد . از یک نقطه نظر از جنگ گاو وحشی دیدنی تر است.

دکتر یک طبیعیدان بود . می توانست هزارها حیوان را به خاطر علم بکشد اما برای لذت شخصی نه!

نفهمید چه شد که تسلیم حرف زن شد.بی اعتنایی زن نسبت به کاری که می کرد خاطرش را رنجاند.

دکترموش سفیدی را انتخاب کرد و در قفس مارزنگی نر انداخت.مار آرام و آهسته تکان خورد . زبانش را مدام بیرون می آورد و در هوا می لرزاند. موش نگاه کرد ، مار را دید ولی بی خیال سینه اش را می لیسید. ضربه نیش وارد شد . مثل برق بود .دیدنش ممکن نبود. موش ناگهان به هوا پرید و به پهلو به خاک افتاد . پاهایش متشنج شد و مرد . زن نفس راحتی کشید.مرد گفت: ارضاء احساسات بود نه ؟

زن گفت: حالا می خوردش؟ می خواهم ببینم چطوری می خوردش؟

مردگفت: شما باعث شدید آزمایشات مربوط به ستاره دریایی ام به هم بخورد.قهوه میل دارید.

زن در حالیکه بلعیده شدن موش را توسط مار نگاه می کرد گفت: نه ! من خواهم رفت ولی باز خواهم گشت. زود به زود مارم را غذا می دهم البته پول موشها را می دهم.یادتان باشد او مال من است زهرش را نگیرید.شب بخیر. و رفت .

مرد اندیشید: خیلی چیزها راجع به علامت و رموزجنسی از نظر روانشناسی خوانده ام . اما چیزی دستگیرم نمی شود. شاید خیلی تنها هستم. کاش مار را می کشتم.اگر می دانستم ......... نه دستم به کاری نمی رود.

مرد هفته ها منتظر ماند . اما او هرگز نیامد. بارها دکتر وقتی از شهر می گذشت دنبال او هم گشت . چند بار زنهای بلند قامتی دید و دنبالشان رفت به خیال آنکه شاید او باشد . اما او را دوباره هرگز ندید . هرگز!!

 

                          ************************************

 

 حرف آخر : این داستان 15 صفحه ای از کتاب مجموعه داستان ماه عسل آفتابی ترجمه سیمین دانشوررا برای وبلاگ خلاصه کرده ام .شاید خلاصه تر هم می شد ولی حس و حال داستان از بین می رفت.اصلا فکر نمی کردم جان اشتاین بک داستانی به این زیبایی در مورد زیست شناسی داشته باشد. از اینکه حوصله کردید و آنرا خواندید از شما متشکرم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه بیستم اسفند 1384 و ساعت 5:1 |
                                     

معلم می رود بالای میز می ایستد و از بچه ها سوال می کند: کی می تونه بگه من چرا اینجا ایستادم. یکی از  بچه ها می گوید: برای اینکه قدتان بلندتر بشه.همه می خندند.

معلم می گوید: برای اینه که به خودم بگم میشه با دید متفاوت و تازه ای به کلاس نگاه کنم.

 

 این صحنه کلیدی فیلم انجمن شاعران مرده ساخته پیتر ویر است . ضرورت طرح آن در اینجا این است که این فیلم در مورد آموزش و پرورش است. این فیلم می خواهد ضرورت نگاه خلاقانه و نوآوری را در سیستم سنتی تدریس بیان کند . چقدر با روحیات دانش آموزانمان آشنا هستیم ؟ چقدر آنها را دعوت می کنیم که به تفاوتهایشان توجه داشته باشند ؟ آیا می دانیم که در میان دانش آموزانمان غیر از دکتر و مهندس، شاعر و نویسنده و هنرمند هم داریم ؟ اصلا سعی کرده ایم از این تفاوت استعدادها در جهت تدریسمان استفاده کنیم.

**دم را غنیمت بشماریم.بچه ها نظر بدید. از شرکتتان در بحث متشکرم . زندگیتان را خارق العاده کنید.

می دانید که دانش آموزانمان با شعر ، ادبیات ، نقاشی و حتی طنز بیگانه اند . فکر می کنند اگر بخندند جرمی مرتکب شده اند. گاهی می پرسند : آقا اگه ما توی دفترمان لطیفه حتی علمی بنویسیم و کسی دفترمان را ببیند چه بگوییم؟ فایده این جزوه ها که شبیه کتابند چیه؟

** پاره اش کنید بچه ها انجیل که نیست. پاره اش کنید.این یک نبرد است. تلفات آن روح و روان شماست.زبان تنها برای ارتباط برقرار کردن نیست برای ابراز علاقه هم هست.

فکر نمی کنید شعر ، احساسات ، علایق و سلیقه های فردی  این وسط جایی بین تستها و امتحانات مکرر گم شده است.ما خود نخستین قربانیان سیستم آموزش سنتی هستیم.فرسودگی و پیری زودرس ، افسردگی ، عصبانیت ، سکته ها حکایت آینده ماست.

ما با عدد و رقم سر و کار داریم . آمار قبولی ، میانگین نمرات بالا ، تعداد تشویقیها، اینها تمام ذهن مارا به خود مشغول کرده است. متفاوت بودن اما جرم است .دردسر دارد. بدنامی دارد.

پایان فیلم انجمن شاعران مرده غمبار است. یکی از دانش آموزان به دلیل عدم درک  از سوی خانواده و سیستم آموزشی خودکشی می کند. سیستم آموزشی برای گریز از این وضعیت معلم را مقصر دانسته و با استفاده از خود دانش آموزان، او را قربانی می کند.

معلم پس از اخراج برای بردن وسایل شخصی اش به کلاس می آید.برخی از دانش آموزان در جدال با وجدان خوددر حضور مدیر مدرسه پیش معلم اعتراف می کنند که مجبور به این کار شده اند.سپس در حرکتی نمادین بر روی میزها می روند و می ایستند.

معلم از آنها تشکر می کند و می رود.

 

************

 حرف آخر: دیشب تلویزیون شبکه 3 فیلم انجمن شاعران مرده را نشان داد.این نوشته واکنشی است به تاثیرات این فیلم و بهانه ای برای تکرار حرفهایی که قبلا هم نوشته ام.قسمتهایی که پررنگ شده اند از گفتگوهای فیلم نقل شده اند.فکر می کنم همه ما باید با این معلم همذات پنداری کنیم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 6:3 |
             

 

بهترین چیز

 

در مرغزاری پر از گل پروانه های زیادی بازی می کردند و از گلی به گلی می پریدند. در همین حین سر و کله گاوی پیدا شد که از سراشیب بالا می آمد. پروانه ها به همدیگر گفتند: هرچه سریعتر شهدها را بنوشیم ، تا گاو به اینجا برسد بهترین چیز را با خودمان می بریم.

وقتی گاو به نزدیکشان رسید و دید پروانه ها فرار کردند، با خشنودی ماغ کشید: آخی ، بهترین چیزها را برای من جا گذاشتند!. و رفت روی گلها و گیاهان.

بالاخره او هم سراسیمه دور شد. سرگین غلطانی از کپه فضله ای که جا گذاشته بود بالا رفت و پیروزمندانه فریاد زد: در هر صورت همیشه بهترین چیز برای من می ماند!

 

       ************************************************

رودولف کرستن از نویسندگان اوایل قرن بیستم آلمان است. او در کوئرزای گروسهایم در سال 1886 متولد شد . افسانه های او شکل امروزی تر و متکامل تر افسانه های کهن آلمانی زبان است.مهمترین ویژگی آثارش گزین گویی و شسته رفتگی حکایتهای اوست.برخی از آثار این نویسنده در کتابهای درسی آلمان گنجانده شده است.

منبع: 43 داستان .داستانهایی از : ولف وندراچک . ریلکه . کافکا و .......

ترجمه علی عبداللهی . نشر مرکز.1383

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه نهم آبان 1384 و ساعت 12:22 |
 

 

(ننه بابا) یک بار علی پلویی را نجات داده بود . کسی به علی پلویی کفته بود  " دهاتی گدا " و او هم جوابش را داده بود : من هرسال هرسال شبهای عید پلو می خورم ، گدا نیستم .  واین دهان به دهان گشته بود و اسمش شده بود ٌ " علی پلویی" . آدم زحمتکشی بود . از بیابان خار می کند و کول می کرد و می آورد به آبادی و می فروخت . علی پلویی در زمستانی سخت که برف کوهها را پوشانده بود کاری نداشت . نصرالله خان صدایش می کند و میش مرده مان را نشانش می دهد و می گوید : علی چاله ای بکن واین رو بذار توش و روشو خاک بریز که بو نکنه .

 علی دور از چشم آغ بابا ، میش را پوست می کند . پوست را می برد تو اتاقش ، که نزدیک رودخانه زیر درخت بلند و قدیمی چنار بود . بقیه اش را هم می ریزد توی چاله .

شب پوست را تکه تکه می کند . می اندازد روی آتش . پشم ها که می سوزد و پوست گرم و نیمه پخته می شود می خورد . تا صبح نصف پوست را می خورد از گرسنگی . روز بعد دلش درد می گیرد وبه خود می پیچد. می آورنش پیش ننه بابا که خوبش کند.

-شکمش دم کرده بود ، مثل طبل شده بود ، داشت می ترکید. مثل مار به خودش می پیچید. سرش را به زمین می زد ، از زور درد . به زمین چنگ می زد . پوستهای نیمه پخته تو روده ها و معده اش جمع شده بود دلم به حالش می سوخت . اما نمی دانستم چه کار کنم . یکهو به فکرم رسید که چکار کنم . به نوکرمان گفتم ، دست و پاهاش رو با ریسمون ببند که تکون نخوره ، آغ بابات هم یک شیشه ی بزرگ روغن کرچک آورد ، روغن کرچک  را کم کم ریختیم تو حلقش ، آغ بابات رفت و ساچمه هایی که مال تفنگش بود ، آورد . گلوله های سربی ساچمه ها رو می انداخت تو گلوش ومن به زور روعن کرچک می ریختم تو حلقش. وقتی همه ساچمه ها و شیشه روغن کرچک تموم شد شکمش رو حسابی مالش دادن .

ریسمون دست ها و پاهاش رو وا کردیم. نوکرمون زیر بغلشو گرفت و بلندش کرد و آغ بابات گفت: راه برو . علی گفت: نمی تونم خان ، دارم می میرم. گفتم: باید راه بری ، بدوی . آغ بابات رفت و شلاق آورد . به من که نمی تونستم ببینم گفت: برو تو اتاق .

پیراهن بلندی کردن تن علی و شلوارشو در آوردن. با شلاق علی رو دور حیاط خونه دواندن . دواندن ، دواندن ، علی ناله می کرد ، داد می کشید ، نعره می زد ، التماس می کرد و می دوید . بالا و پایین می پریدوبا دست شکمش را می مالید.وچنگ می زد.گلاب به روت ،یکهو بنا کرد به پس دادن پوستهای خام و نیمه پخته از پایین.ساچمه ها و روغنهای کرچک کار خودشونو کرده بودن.تو حیاط، زیر درخت، پر از ساچمه و روغن کرچک وتکه تکه پوست بود. کم کم آروم شد.بالاخره افتاد تو باغچه کنار حیاط.زیر بغلشو گرفتن و آوردن دراز به دراز  کنار جو. بیهوش شد .ناله کرد تا بیهوش شد. همه گفتن  " علی پلویی مرد "  ولی نمرد.روز بعد حالش خوب خوب شد .

ننه بابا از معالجاتش در آبادی ، حکایت ها داشت.

 

از کتاب : شما که غریبه نیستید  اثر : هوشنگ مرادی کرمانی

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و هفتم خرداد 1384 و ساعت 5:26 |
 

شل سیلوراستاین در سال 1932 در شیکاگوی آمریکا به دنیا آمد. او درزمینه ی  اشعار کودکانه و عاشقانه  کاریکاتور  آهنگسازی و ترانه سرایی   آواز ونمایشنامه نویسی فعالیت داشته است . مشهورترین اثر وی داستان کوتاه درخت بخشنده است . داستان  درختی که با کودکی دوست می شود و در طول عمر خود همه چیزش یعنی میوه و سایه و حتی تنه اش را  به کودک می بخشد و درانتها کودک که  حالا دیگر پیر مردی شده باز هم از او برای استراحت استفاده می کند. ما همه به نوعی با این قصه بزرگ شده ایم. شل در سال 1999 در اثر حمله قلبی در گذشت. 

 

 

 

شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی

 

شب به خیر گیاه کوچولوی خونگی

گیاه کوچولوی خونگی  شب به خیر

لیوان آبتو گذاشتم بالای سرت

می خوای چراغو روشن بذارم؟

فردا صبح

برای صبحونه

همبرگروتخم مرغ برای من

نیتروژن برای تو

 

شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی

توی گلدون سفالی ت لم بده

مواظب باش قارچ ریشه نگیری

یادت باشه گیاه کوچولو

مواظب زنبورا باشی

شنیدم که اونا

بیماریها رو منتقل می کنن

 

 

شب بخیر گیاه کوچولوی خونگی

که جلوی پنجره خوابت گرفته

من پرده ها رو می کشم

تا سردت نشه

فردا بازم با هم صحبت می کنیم

از کارهایی که کردیم حرف می زنیم

دوستت دارم گیاه کوچولوی خونگی

که به زنها و بچه ها احتیاج داری 

 

 

از کتاب : به این میگم عشق واقعی

 نوشته : شل سیلوراستاین  ترجمه : کیان فروزش

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه دهم اردیبهشت 1384 و ساعت 4:4 |
 

                                                            

   

     صادق هدايت نويسنده تنها و مظلوم ايران  ( 1329- 1281) شايد اولين كسي بود كه طنز علمي را پايه گذاري كرد او دركتاب وغ وغ صاحاب چند طنز علمي نوشته است كه در اينجا برخي بخشهاي آن  انتخاب شده و بدون تغيير درج مي شود . قبر او در گورستان پرلاشزدر قطعه 85 ميان شمشادهاي سبز قرار گرفته و روي سنگ تيره ي قبر ش تصويري از بوف كور نقش بسته است.

 
-  قضيه ويتامين

-  مهمترين عنصر اندر حيات

كه جلوگيري مي كند اندر ممات

نامش ويتامين باشد تو بدان

اين دلايل را هم تا آخر تو بخوان

باعث صحت چو ويتامين بود

هر كه خورد آن را حياتش تامين بود

آن را بيشتر يابي تو اندر سبزيجات

باشد سبزيجات كليد نجات

 

-   با غذا بايد بسي سبزيها خوريد

 تره و ترتيزك و نعناع وشويد

 

- آدمها وقتي كه شلتوك مي خورند

از مرض بري بري جان در مي برند

ولي اگر برنج بي شلتوك مي خوردند

قطعا ناخوشي بري بري گرفته و به زودي مي مردند

  

         -    اگرخوراكي ها را زياد بپزند

           ويتامينها مرده و مرخص مي شوند

                بنابراين آدميزاد هم بايد

مثل اجدادش غذا را خام بخورد

                همچنان كه ميمونها در جنگلات

                كه تغذيه مي كنند دائما از ميوه جات

                همه شان گردن كلفت و سالمند

                غصه پخت وپزرا هم نمي خورند

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384 و ساعت 5:38 |