تبليغاتX
زيستيكاتور
 

دکتر دین همر وجود God gene رو انتخاب طبیعی می دونه!

توصیه می کنم کتاب God gene رو پیدا کنید و بخونید.
نام علمی  ژن: VMAT2 
نام کتاب :
The God Gene: How Faith is Hardwired into our Genes by Dean Hamer. Published by Doubleday, ISBN 0-385-50058-0

  پانته آ

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 6:46 |

 

خوب یادم است . دوازده سالم بود که این اتفاق افتاد.

گنجشک از پنجره به اتاق وارد شد ودیگر خارج نشد . چون من پنجره را بسته بودم . به گنجشک نگاه می کردم که دیوانه وار به این طرف و آن طرف پرواز می کرد و راه گریزی نمی یافت . بدجوری وحشتزده بود . دنبالش کردم و بالاخره در کنار شیشه پنجره او رادر حالیکه به شیشه چسبیده بود گرفتم . نفس نفس می زد . ضربان قلبش را کاملا حس می کردم .سعی می کرد از میان انگشتانم بگریزد.تا اینکه پس از تقلای بسیار ناگهان گنجشک بی حس و بی حرکت شد . دیگر نفس نفس نمی زد . چشمانش بسته بود .اصلا مرده بود. آیا  بادستم زیاد اورا فشار داده بودم ؟ سرش که کاملا شل و بی حرکت شده بود روی انگشت اشاره ام وول می خورد .از اتاق بیرون آمدم  . سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.در حیاط خانه،به قصد دفن کردنش در باغچه دستم را باز کردم . هنوز بی حرکت بود و ثانیه ای بعد روی شاخه نشسته بود . یکباره زنده شده بود و پرواز کرده بود  . ناباورانه نگاهش کردم. دیگر مطمئن شده بودم که فریب خورده ام.

 دوباره سوزشی در پره های بینی ام احساس کردم و اشک در چشمانم حلقه زد.

 

***************           ***************              *********************

 

حرف آخر:یکی از راههای ستیز و گریز از مرگ ، خودرا به مردن زدن است . این شیوه گریز در جانورانی مانند اوپاسوم که یک پستاندار کیسه دار است و در مارها نیز دیده شده است .این داستان نقل یک تجربه شخصی مربوط به سالها پیش بود . تصوری از اینکه بخواهم آن را به صورت داستان بیان کنم نداشتم تا اینکه در کتاب داستان کوتاه قصه ای از ابراهیم گلستان نویسنده نامدار ایرانی خواندم به نام دو طوطی که واقعه ای شبیه این را به طور دلنشینی به داستان کشیده بود . این بود که جسارت کردم و این اتفاق ساده را به این صورت بیان کردم.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 و ساعت 15:53 |

 

به ریش انبوهش نگاه کردم و با غیظ گفتم:

- آمدی وآتش شک به خرمن ایمان ما انداختی و رفتی.

سعی می کردم راست بایستم ولی نمی توانستم. پوزه درازم جلوی چشمانم بود .ظاهرا دست از پا درازتر بودم وسراسر بدنم از مو پوشیده بود. با خشم ساعد دست پشم آلودم را زیر گلوی او قرار دادم . حتی از موی سپیدش هم شرم نکردم و سرش دادکشیدم:

- تو شاید از نسل میمون باشی ولی من نیستم.

داروین ساکت بود ومظلومانه به من می نگریست. گویی صدوبیست سال است که مرده.

 

از خواب پریدم . صدای اذان صبحگاهی به دلم آرامشی انداخت.دستانم را خیره نگاه کردم ، مو نداشت.  وضو گرفتم .در اتاق ، داروین روی طاقچه نشسته بود و به من نگاه می کرد. لحظه ای به فکر فرو رفتم به خود گفتم: آیا عبادت یک رفتار ژنی است ؟ در شرایطی که بسیاری از رفتارها مثل نوعدوستی ، فداکاری ، انتخاب جفت، نوع تغذیه دلایل ژنتیکی دارند چرا تحقیق در مورد این یکی از قلم افتاده؟ شاید دیندار بودن ما انتخاب طبیعی باشد .

اشک در چشمانم جمع شد. لحظه ای احساس تنهایی ویاس کردم و به خود گفتم:

ما ساخته خداییم یا خدا ساخته ما؟  وای اگر تنها باشیم. آیا علم در این مورد کمکی به ما خواهد کرد؟ آیا من حداکثر یک قمارباز پاسکال* خواهم بود؟

عکس داروین در حاشیه عمودی جلد کتاب شور هستی همچنان روی طاقچه خودنمایی می کرد .

رو به قبله ایستادم. دستانم را برای نیت نزدیک گوشهایم بردم و گفتم : الله اکبر.

 

                              ***********************************

 

* قمارباز پاسکال : بِلِز پاسکال، ریاضیدان بزرگ فرانسوی، می اندیشید که هرقدر هم بخت شرط بندی روی وجود خدا اندک باشد، باز جریمه ی اشتباه حدس زدن از آن افزون تر است.  بهتر است به خدا اعتقاد داشته باشید، چون اگر اعتقادتان درست باشد سعادت ابدی نصیب تان می شود، و اگر برخطا باشید هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. از سوی دیگر، اگر به خدا اعتقاد نداشته باشید و از قضا برخطا باشید،  دچار عذاب ابدی می شوید. در حالی که اگر بی اعتقادی تان درست باشد هیچ تفاوتی ایجاد نمی کند. تصمیم گیری در چنین شرایطی جای تأمل ندارد. به خدا اعتقاد داشته باشید.

حرف آخر:

این داستان فقط طرح یک موضوع چالش برانگیز زیست شناسی است.  هنوز که هنوز است حکایت دین و داروین موضوعی تازه است که  دلمشغولی خیلی از ماهاست .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 4:57 |
                 

با تشکر از : محمد صادق شیخی دانش آموز پیش دانشگاهی دبیرستان شاهد معراج

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 8:42 |
                       

-         پدر، مادر . یک چیزهایی هست که شما باید بدانید . من یک پستاندارم .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 و ساعت 2:15 |
                                               

 

- خوب آقای دکتر. زیاد قصه می خوانی ؟ داستانهای جنایی . آگاتا کریستی . ده بومی کوچولو.ده نفر در یک جزیره که یکی یکی می میرند .

- چرا این را می پرسید؟

- بگذریم . اینجا نوشته شده شما ....

1- شما تنها پزشک گروه و مسئول تدارکات سفر بودید . سفرتفریحی چند ماهه به یک جزیره در آفریقا ، دور از تمدن و پراز باتلاق و مرداب  .یازده نفر بودید.

2- شما ده نفر را انتخاب کرده بودید که با هم هیچ آشنایی نداشتند ولی شما شناخت کاملی از آنها داشتید  .

3- شما تک تک آنهارا به این سفر ترغیب کردید.چطور ؟ نمی دانیم .شاید با برانگیختن حس ماجراجویی .

4- شما می دانستید که سراسر جزیره پراز پشه آنوفله که ناقل بیماری مالاریاست.

5- شما می دانستید منطقه آلوده به پلاسمودیوم فالسی پاروم خطرناکترین نوع  عامل  مالاریا است.

 6- شما می دانستید که  بیماری مالاریا واکسن نداره چون پلاسمودیوم در مراحل مختلف دارای مولکولهای سطحی متفاوت است .  سیستم ایمنی بدن قادر به یافتن پلاسمودیومها نیست چون بیشتر دوره زندگی شان را در کبد و گلبولهای قرمز یعنی در خفا و دور از سیستم ایمنی بدن می گذرانند .

7-  شما می دانستید که به عنوان مسئول تدارکات باید داروهای پیشگیری از مالاریا را با خودتان  میبردید  . داروهایی به تعداد افراد که باید از یک هفته قبل از سفر تا چند هفته پس از سفر مصرف می شدند.

- ولی من اینکار را کردم . به آنها دارو دادم .تازه این من بودم که از آنها پرستاری می کردم. کم خونی و تورم مغز و خرابی کلیه ها . تنها امید آنها من بودم . هیچگاه نگاه آنان از یادم نمی رود  . تمام این چند ماه . تا اینکه کشتی نجات سر موعد رسید ولی دیر رسید.

- البته . استفاده از  قرصهایی شبیه داروی اصلی اما  بی خاصیت  . بله ، مراقبت از ده بیمار مالاریایی تا هنگام مردن .

- انگیزه چی؟ مهمترین عامل در قتل انگیزه است . انگیزه من چه می تواند باشد ؟

- در کتاب قاتل یک قاضی بوده است و تمام مقتولین مجرمینی بوده اند که به دلیل فقدان مدارک کافی ، قاضی مجبور به تبرئه آنان شده بود .من کتاب آگاتا کریستی را چند بار خوانده ام این قضیه بین شما و قصه کمی متفاوته . شما قبل از اینکه یک پزشک باشید یک ایدئولوگ هستید . قتل به خاطر عقیده. که امروزه مد شده .آن ادمها از نظر شما لایق مرگ بودند درست مانند قاضی داستان.شما خود را در مقام قضاوت می دانستید .

- من هم مانند آنها در معرض خطر ابتلا بودم . از همان داروهایی استفاده کردم که آنها استفاده کرده اند . شما می گویید آن داروها بی فایده بوده اند ؟

- تو نیازی به دارو نداشتی .  تو می دانستی که به طور ارثی ناقل بیماری کم خونی داسی شکل هستی  و نسبت به بیماری مالاریا مقاومی  . گلبولهای قرمزت می توانستند پلاسمودیومها را نابود کنند  ولی بدن آنها همچین فابلیتی نداشت .پس تو با برنامه ای دقیق موجب مرگ آنان شده بودی  .ده بومی کوچولو را کامل پیاده کردی .

- ناقل کم خونی داسی شکل بودن ؟!!!  من اسمشو  گذاشته ام موهبت الهی . آنها به مرگ طبیعی مردند . به بیماری مالاریا مبتلا شدند و مردند .مثل همه آدمهای دیگر... . فکر نمی کنم چیزهایی که گفتید جرم مرا اثبات کند. جرم من این است که بیشتر می دانم .البته علاقه  به آثار آگاتا کریستی را قبول دارم . ولی من بیگناهم. بیگناه.

 

                                                                               ع م حجازی

 

حرف آخر: بیشتر این داستان وامدار زیست شناسی و ده بومی کوچولواثر اگاتا کریستی است . خیلی برایم مهم بود که داستان به طور منطقی قابلیت اجرا داشته باشد . بدین وسیله از دوست و همکار عزیزم محمد رضا میرزایی نویسنده وبلاگ آزمون زیست شناسی که نظرش را در مورد داستان گفت تشکر می کنم . موضوع دیگری که خیلی به من کمک کرد مطالعه کتاب درباره مسخ  کافکا نوشته ولادیمیر ناباکوف بود . عین مطلب مورد نظر را از کتاب درباره مسخ اثر ولادیمیر ناباکوف ترجمه فرزانه طاهری نقل می کنم .

 

ادبیات آن روزی زاده شد که پسرکی فریاد زد گرگ آمد ، گرگ آمد و هیچ گرگی پشت سرش نبود . ادبیات یعنی ابداع ، داستان یعنی داستان . اگر داستانی را داستان واقعی بنامیم ،هم به هنر توهین کرده ایم و هم به واقعیت . هر نویسنده بزرگی یک فریب دهنده بزرگ است ، ولی آن متقلب اعظم ، یعنی طبیعت هم چنین است . طبیعت همیشه فریب  می دهد . از آن تولید مثل گرفته تا توهم عظیم و پیچیده رنگهای محافظ بال پروانه ها یا پر پرندگان .  در طبیعت نظام خارق العاده ای از افسون و فریب وجود دارد . نویسنده داستان فقط  پا جای پای طبیعت می گذارد .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت 4:26 |
 

از هر طرف صدای گلوله می آمد . نیروهای عراقی منطقه را محاصره کرده بودند . رفته رفته حلقه محاصره تنگتر می شد . رگبار گلوله ها ، مانند برگ خزان ، یارانش را بر زمین می انداخت .

معلم مقابل تخته ایستاد ورو به دانش آموزان کلاس گفت: غریزه زنده ماندن هر موجودی را وامیدارد که به یک شکل از زندگی اش حفاظت کند . ستیز و گریزبرای زیستن . گاهی معنی گریز این نیست که فرار کنی . گاهی مجبوری بمانی و ...  .

چند گلوله به شکمش خورد و اورا بر زمین انداخت . قدرت هرگونه حرکت از او سلب شده بود . منطقه کاملا در اختیار نیروهای عراقی افتاده بود . سربازان عراقی مامور زدن تیر خلاص شده بودند . می دید لگدی به شکم دوستانش می زدند و همینکه در اثر ضربه صدای آخ همرزمانش بلند می شد، تیر خلاص زده می شد .باید فکری می کرد.

معلم ادامه داد:خود را بمردن زدن، رفتاری که برای بسیاری از جانوران عادی است . مارها ، پرندگان بخصوص نوعی پستاندار کیسه دار به نام اوپاسوم که در شرایط  احساس خطر خود را به مردن می زنند در واقع نوعی گریز را نشان می دهند .

سرباز عراقی مقابل او ایستاد . چشمانش نیمه باز بود و به خوبی سربازعراقی را می دید . عضلات بدنش را شل کرده بود . وارد حالت جذبه مانندی گشت که در آن نه دردی احساس می کرد و نه ترسی . سرباز عراقی لگدی را حواله شکمش کرد .ولی او بی حرکت بود.گویی مرده بود . حتی آخ هم نگفت .سرباز عراقی از او عبور کرد و تیر خلاص را شلیک نکرد.او هنوز زنده بود واگر شانس می آورد می توانست پس از عقب نشینی نیروهای دشمن برای دیگران چگونگی زنده ماندنش را تعریف کند .شانس اورد.

 پای تخته کلاس شروع به قدم زدن کرد .ادامه داد:گرچه اوپاسوم اینقدر باهوش نیست ولی طبیعت بجای او این زیرکی را بکار می بندد .به خاطر جثه اوپاسوم در واقع اصطلاح خود را به موش مردگی زدن از همینجا می آید.بچه ها خندیدند .

معلم با لبخندی تلخ ، دستی به شکمش کشید. گویی هنوز هم جای ضربه سرباز عراقی درد می کرد .  معلم گفت :همیشه گریز به معنی این نیست که فرار کنی . گاهی مجبوری بمانی و خود را مانند اوپاسوم به موش مردگی بزنی  تا زنده بمانی. بچه ها این بارساکت بودند.

                                                                             ع م حجازی     ۲۸/۵/۸۶

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 3:30 |
                             

- چشمات به رنگ دریا بود . نامت دریا بود و اول بار هم کنار دریا با تو آشنا شدم . از آب آمدی یعنی خودم از آب گرفتمت . دستت به التماس از آب بیرون بود که دل به دریا زدم و ناجی ات شدم . عاشقت شدم و ازدواج کردیم .هردو دانشجوی زیست شناسی بودیم و با هم خوش بودیم .همیشه می گفتی رابطه عاشقانه مثل رابطه صید و صیادیه . تو صیاد بودی و من صید . نکنه خودت را به غرق شدن زده بودی ؟  اما زندگیمان از همان اول یک زندگی انگلی بود . تو انگل بودی و من میزبان . تا خرخره زیر بار قرض رفتم . به خاطر تو . خانه و ماشین را به نام خودت کردی . حقوقت را تمام و کمال برای خودت خرج می کردی.  حقوق من هم آخر ماه دست تو بود  . بامن مثل یک برده رفتار کردی .می گفتم زندگی زناشویی مثل رابطه همیاری می مونه . حتی توی طبیعت دو موجود از دو گونه مختلف می تونن با هم رابطه همیاری داشته باشن ولی من و تو که از یک گونه ایم .خودخواه بودی ومی خندیدی و وقتی می خندیدی چال گوشه لبت تورا صدبرابر زیباتر می کرد . آیا این ضعف من پیشینه تاریخی و ارثی داشت ؟  آیا رفتار تو به دلیل ترس تو از آینده نامطمئن در این جامعه مرد سالار بود؟  به هرحال خرت شده بودم .تحمل می کردم چون دوستت داشتم . تا اینکه مریض شدم .سندروم نفروتیک .کلیه هام پروتئین پس می داد .مدت طولانی به قرص بسته شده بودم . هیدروکلروتیازید ، لوزارتان ، پردنیزولون آر5 . ضعف و ناتوانی همه وجودم را گرفته بود . دیگه مثل سابق نبودم . شاید از خوب شدن من ناامید شده بودی . تو هم دیگه مثل سابق نبودی. به چیزی بدتر از قبل تبدیل شدی .  با غریبه ها بگوبخند می کردی لج مرا در آوری تا اینکه اون مرتیکه پیدایش شد . تقاضای طلاق کردی. و من دیگه مثل تو خودخواه شده بودم .شاید تو حق داشتی ولی دیگه من عاشقت نبودم . گفتم بیا برای آخرین بار بریم جایی که با هم آشنا شدیم .همان دریا . همان ساحل. قبول کردی  .اینجا دوباره به التماس افتادی .حتما از کارات پشیمون شده بودی که اونجور زیر آب دست و پا می زدی .  

همیشه دوست داشتی دریا قبر تو باشد. حالا به آرزوت رسیدی.  خداحافظ .خداحافظ .شاید من هم زیاد زنده نمانم ولی تا اون موقع  قول می دم دیگه عاشق نشم .

                                                                                 ع م  حجازی   12/3/86

                              

                                            ***************************

حرف آخر:  داستان غم انگیزی نوشته ام ولی معتقدم وقتی که خودخواهی همه وجودمان را بگیرد ، زندگی مشترک به جدایی یا مرگ خاتمه می یابد  .در این داستان هیچکس بیگناه نیست .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 6:8 |
 

معلم به زخم پایش می اندیشید که مدت طولانی بود، خوب نشده بود . درد ش بدجوری زق زق می کرد .درس کلاس مربوط به باکتریها بود که یکی از  دانش آموزان کلاس  گفت : آقا به نظر من دنیای ما تحت کنترل میکروبهاست . به عبارت دیگه امپراتوری میکروبها شکل گرفته و ما هم جزئی از این سیستم هستیم .

معلم در حالیکه سعی می کرد درد پایش را پنهان کند به سختی خندید و گفت : چرا همچین حرفی می زنی ؟

دانش آموز گفت : خودتان گفتید باکتریها قدیمیترین و ابتدایی ترین موجودات روی زمینند . همه جا هستند . کمترین جایی رو زمین می شه پیدا کرد که اونها آنجا نباشند . گفتید آنها در دهان و روده ما هستند . با ما رابطه همیاری دارند . مارا بیمار می کنند. در تولید مواد غذایی ، تهیه ماست و پنیر وسرکه ، تولید دارو و آنتی بیوتیک نقش دارند . ما اونها را با مهندسی ژنتیک تغییر می دهیم که برای ما کار کنند و مواد مورد نیاز مارو بسازند . من فکر می کنم برعکسه و در واقع آنها هستند که خودشان ونقش خودشان را به ما تحمیل می کنند. آنها از هر خویشاوندی به ما نزدیکترند . آنها در درون ما هستند و بدون تردید تاثیری زیاد و بیش از حد تصور بر ما دارند .

معلم این بار خنده ای از سر رضایت کرد و گفت : در واقع این حرف شما زیاد هم بیراه نیست . یادم نیست کجا و در کدام کتاب خوانده بودم ولی گویا دانشمندی در مورد نقش تک سلولیها در بدن موریانه هم اینطور گفته بود که علت تکامل زندگی اجتماعی واقعی در موریانه آن بوده که تک یاختگان جانوری موریانه ها را وادار به ماندن در خانه کرده اند زیرا به این ترتیب محیط زیست ایده آلی به وجود می آمده تا تک یاختگان در آن رشد کرده تولید مثل کنند .  این حرف شما هم دراین راستا می تواند معنی یابد که بله این ما هستیم که برای تکثیر میکروبها کار می کنیم .

معلم می خواست درس را ادامه دهد که از درد پا نشست روی صندلی و زیر لب گفت : امان از این مرض قند .امان از این زخم و امان از این باکتریها. عرق بر چهره اش نشسته بود  .هنوز پایش درد می کرد  .ودر ذهنش معلم یک پایی را تصور کرد که با عصای زیر بغل در کلاس درس می داد . با صدای بلند گفت : بله امپراتوری باکتریها شکل گرفته و مدتهاست که ما را به خودش مشغول کرده است . 

کلاس غرق در سکوت بود .

 

                                                                                     ع م حجازی  ۲۸/۱/۸۶

                                   ************************  

حرف آخر : مطلب مربوط به موریانه ها از کتاب مقدمه ای بر اکولوژی رفتار ترجمه استاد وهاب زاده است .قبلا هم داستان امپراتوری پاراکیتها اثر فرناندو سورنتینو را خوانده بودم . احساسم این شد که از تلفیق این موضوعات داستان خوبی ایجاد خواهد شد . تا نظر شما چه باشد؟

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 6:24 |
                                              

و خدا آدم را آفرید . سپس تمام فرشتگان را امر کرد که: اینست مخلوق شایسته من . اینک اورا سجده کنید.

 و شیطان تکبر ورزید و گفت: چگونه او را سجده کنم ؟ حال آنکه من از آتشم و او از خاک . و خدا شیطان را از درگاه خود راند . شیطان گفت: مرا تا روز قیامت مهلتی ده .هر آینه تا روز قیامت انسان را بفریبم و نشان دهم که انسان بنده شایسته تو نیست.

و خدا شیطان را مهلت داد.

  پس شیطانکی گفت: به شکل مولکول دی ان آ  در آییم و به سلولهای آدم وارد شویم و بین کروموزومهای تمام سلولهایش نهان شویم.شیطان گفت: نه. اودر خود ابزار لازم را برای اینکار دارد . فقط ما باید با وسوسه ژنهای بد اورا فعال کنیم .به عبارتی ما باید در تنظیم تجلی ژنهای او دخالت کنیم .

اینگونه بود که شیطان تا قیام قیامت امکان فریفتن آدم و فرزندان او را یافت.

                                                                                                      

                                                                                                      ع.م.حجازی

                                                                                              *************                                       

 حرفهای آخر:

1- شاید شیطان شیو ه های مختلفی برای فریفتن فرزندان آدم داشته باشد  ولی قطعا یکی از موثرترین راهها همین است.او از درون خود ما به ما ضربه می زند.

2- جیمز واتسون می گوید: ما عادت داشتیم که بخت و طالع خود را در کواکب بنگریم. اما اینک می دانیم که طالع ما در ژنهای ماست.

3- معتقدم ابزار ماوراءالطبیعه برای اثر گذاری بر ما خود طبیعت است.

منظورم این است که معجزه وایمان و امداد الهی در یک بیمار سرطانی باید  به نابودی غده سرطانی که یک ساز و کار مادی است منجر شود.

4- تصویر بیشتر به بحث مهندسی ژنتیک می خورد ولی قبول کنید این کار، چه خوب چه بد نوعی شیطنت انسان در نظام خلقت است .

5- این داستان از مشاهده فیلم جزیره دکتر مورو نسخه جدید با شرکت مارلون براندو به ذهنم رسید .

6- این داستان تخیلی است ودر پاسخ به نظر یکی از دوستان باید بگویم منافاتی با بحث اختیار انسان ندارد زیرا در زیست شناسی بحث تنظیم تجلی ژنها وجود دارد که عملکرد ژنها را با توجه به نیازهای محیطی می داند وشاید افکار و عقاید وروان انسان هم در فعال کردن آنها بی تاثیر نباشد .

7- فراموش نکنید عشق و خشونت دو عامل موثر در ایجاد گناه ژنها و هورمونهای مشخصی در بدن دارند .

 ۸- داستان رااز شکل اولیه کمی تغییر دادم تا معقولتر به نظر برسد .

 

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 5:49 |
                                            

سالها پیش من در خانه خودمان در وین یک سار را از ابتدا بزرگ کرده بودم و به وی هر روز در قفسش غذا می دادم . این مرغک به طور قطع هیچگاه پشه شکار نکرده و پشه شکار کردن مرغهای دیگررا ندیده بود . یک روز او را دیدم که با رفتار عجیبی بر روی یک مجسمه برنزی در اتاق نشیمن نشسته است  و در حالیکه سرش را کج گرفته با نگاهش حرکات خاصی را در نزدیک سقف دنبال می کند.بعد ناگهان به طرف بالا پرید و بعد از گرفتن شیئی که برای من قابل دید نبود پایین آمد وتمام حرکاتی را که پرندگان حشره خوار میکنند انجام داد .یعنی صیدرا کشت وبلعید و آنگاه مثل بقیه پرندگان که بعد از راحت شدن از یک کشش درونی خود را تکان می دهند، خودرا تکان دادو در گوشه ای آرام گرفت.این رفتار بارها انجام شد و من هر بار با صندلی یا نردبان سعی کردم حشره ای را که مرغک من در صدد صید آن بود بیابم ، اما هرگز حشره ای در کار نبود.هرگز!!!

 

            *****************************

 

منبع: تهاجم . کنراد لورنتس . دکتر هوشنگ دولت آبادی انتشارات امیر کبیر . ۱۳۷۰

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:8 |

 یک روز یک قارچ  با یک سوسک دانشمند و عارفی  ادعای رفاقت و همدلی کرد  .   سوسک گفت : دلیلت چیه  ؟

قارچ چاپلوسانه گفت : خوب ما وجه مشترک داریم. دیواره سلولی ما و اسکلت خارجی شما از جنس پلی ساکاریدی سخت به نام کیتین است .

 سوسک گفت :   مادرون را بنگریم و حال را         نی برون را بنگریم وقال را
+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 5:46 |
 

نویسنده محترم از کتاب اهدایی شما بسیار لذت بردم و انرژی زیادی گرفتم.با پایان هربرگ آن چشمانم را می بستم تا آن را با تمام وجودم حس کنم. خدا را شکر می کنم که متخصصان علم ژنتیک بالاخره توانستند به روئیای دیرینه شان جامه عمل بپوشانند و ژنهای کد کننده آنزیمهای گوارشی که در انسان موجود نیست بوسیله مهندسی ژنتیک به سیستم انسانی وارد نمایند. وجود آنزیم سلولاز در بدنم باعث شد شیرینی کتاب شما را از همان آغاز حس کنم. لذت وافری از کتاب شما بردم . متشکرم.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 5:51 |
                                                 

شاید فیلم تلالو ( درخشش ) ساخته استانلی کوبریک با بازی جک نیکلسون را از تلویزیون  دیده باشید . داستان این فیلم نوشته استفن کینگ است و در آن زندگی نویسنده ای روایت می شود که به دلیل ماموریت شغلی در یک منطقه قطبی با خانواده خود( همسر و پسرش ) مدت 6ماه را در تنهایی بسر می برند و در انتها مرد دچار جنون شده و تصمیم به قتل همسر و فرزندش می گیرد . در کتاب تهاجم اثر کنراد لورنز باترجمه دکتر هوشنگ دولت آبادی در این مورد مطلب جالبی دیدم که کاملا به این داستان و فیلم وجهی علمی می دهد.

 از رفتارهای غریزی جانوران میل به خشونت است که رمز و راز بقا است. چنانچه این غریزه ارضا نشود آستانه تحریک نه تنها پایین می آید بلکه تغییرات دامنه داری در دستگاه بدن ایجاد می کند و اعمال دیگر را تحت تاثیر قرار می دهد و جانور را نا آرام کرده و وادار می کند تا وسیله ای برای ارضا جستجو کند . این حالت را کریگ رفتار تمایل افزا می نامد . مثلا پروانه ماهی در صورت نبودن همنوع برای ابراز خشونت به انواعی که با او خویشاوندی نسبی دارند حمله ور می شود. در میان ماهیها سیکلیدها که در آبسرا نگاهداری می شوند تراکم غریزه تهاجم می تواند تا مرحله کشتن همسر پیش برود در حالی که در زندگی آزاد این غریزه با جنگ با صاحبان محدوده های مجاور کاملا ارضا می گردد.

این رفتار در مورد انسانها هم تعمیم می یابد . در اردوگاه اسرای جنگی و یا در سفر به قطب که هردو باعث می شوند انسان مدت درازی با گروه کوچکی از آدمیان محشور باشد غریزه تهاجم رفته رفته متراکم می گردد. زیرا انسان غریبه ای نمی بیند که خشم خود را براو فرو بریزد .

شاهد این مدعا این است که انسان در مقابل یک کار کوچک دوستان و آشنایانش ممکن است بسیار خشمناک شود . در این گونه مواقع بهتر است این احساس پرتهاجم تخلیه شود مثلا  با شکستن شیئی کم ارزش که در اصطلاح به این رفتار تغییر مسیر گویند .

 حالا بهتر می توان پی برد که چرا آن نویسنده در قطب آن رفتار شیطانی و جنون آمیز را انجام می دهد.

              ***********************  

منبع مطلب علمی : تهاجم . کنراد لورنز . دکتر هوشنگ دولت آبادی . انتشارات امیر کبیر . ۱۳۷۰

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 8:12 |
                                     

هرکدام از اصطلاحات زیر با چه فیلمی تعریف می شوند؟

 

اصطلاح علمی = نام فیلم

 

آنزیم روبیسکو = دکتر جکیل و مستر هاید

 

دلیل: این آنزیم ماهیتی دوگانه دارد وجه دکتر جکیل همان وجه کربوکسیلازی اش در فتوسنتز است یعنی نقش اصلی آن در ترکیب دی اکسیدکربن با ریبولوز بیس فسفات  . وجه آقای هایدش وجه اکسیژنازی آن است که به نظر می رسد ناخواسته در شرایط نوری شدید این آنزیم را به سمت تنفس نوری می کشاند یعنی مخالف فتوسنتز .البته در این ویژگی هم حکمتی است.

 

تیومارگاریتا نامیبین سیس = کینگ کنگ

 

دلیل: نام یک باکتری غول پیکر با اندازه 500 میکرون در حالی که اغلب باکتریها یک میکرون قطر دارند . درست مثل نسبت کینگ کنگ با  ما.

 

ویروس = بازگشت به خانه

 

دلیل: می گویند ویروسها روزی روزگاری جزئی از سلول بوده اند و حالا چون گردنکشی تمکین یافته می خواهند به اصل خود باز گردند به همین دلیل میزبانهای اختصاصی دارند  ولی غافل از اینکه روزی که از سلول اخراج می شدند سلول مادر گفت: ننه،الهی بری که دیگه برنگردی.

 

باکتری ترموفیل = بعضی ها داغشو دوست دارند.

 

دلیل: این باکتریها آبهای داغ 60 تا 80 درجه ای را می پسندند.در ضمن این باکتریها آنزیم لازم برای همانندسازی سلولها در جهنم را هم می توانند تامین کنند.

 

ریزوبیومها = اجاره نشینها

 

دلیل: باکتریهای تثبیت کننده ازت که در ریشه گیاهان تیره نخود جای گرفته درواقع آنجا را به ازای تولید آمونیوم برای گیاه اجاره کرده اند و مواد غذایی هم دریافت می کنند.

 

آندوسپور = می خواهم زنده بمانم

دلیل: آندوسپور ( هاگ درونی )باکتری نسبت به تنشهای محیطی مقاوم است و راهی است برای زنده ماندن ، نه روشی برای تولید مثل.

منبع مطالب علمی: زیست شناسی پیش دانشگاهی

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384 و ساعت 4:51 |
                                              

دو دشمن خونخوار مقابل هم بودند و چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند. اسکندرمقدونی ولی دراز کشیده بود و پشه آنوفل ماده روی فرودگاه بینی او نشسته بود . اسکندر پشه را با دست پراند .

پشه آنوفل که قبلا یک شکم سیر خون اسکندر را نوشیده بود ، رفت. اسکندر نمی دانست که پشه آنوفل ماده در آن اتاق  نیمه تاریک با او چه کرده بود. پشه ، پلاسمودیوم ها عامل بیماری مالاریا را که در این حال  اسپروزوئیت گفته می شدند ،از طریق بزاقش  به اوتزریق کرده بود .

اسپروزوئیتها مدام آدرس جگر را از هم می پرسیدند. در کبد آنها مدام تقسیم شده و مروزوئیتها را ایجاد کردند.این بار مروزوئیتها به درون گلبولهای قرمز رفتند. تقسیم شدند و ترکاندند. تقسیم شدند و ترکاندند.

اسکندر هر سه روز یکبار دچار تب ولرز می شد وبعد خوب می شد. و این چرخه ادامه داشت. اطرافیانش که اورا درشت می دیدند فکر می کردند حرکات موزون انجام می دهد.این بود که به نوازندگان امر کردند برایش بنوازند.

بعضی مروزوئیتها به گامت تبدیل شدند و خدا خدا می کردند که توسط یک پشه آنوفل ماده مکیده شوند تادر بدن پشه مراسم لقاح را انجام داده و به زیگوت (تخم ) تبدیل شوند.

اسکندر تشنه، لب بسته  در هذیان گرم تب ولرز، عرق می ریخت آهسته.

اسکندرکه در اثر کم خونی رنگش پریده بود دچار نارسائی کلیه و کبد شده بود و مغزش دیگر کار نمی کرد.شنید که کسی گفت: از اول هم مغز درست و حسابی نداشت.

پشه  آنوفل ماده دیگری آمد . از گرمترین قسمت بدن اسکندر خون نوشید . مراسم عقد و عروسی گامتها در بدن پشه انجام می شد و قرار بود از تخمها در روده  تعداد زیادی اسپروزوئیت تشکیل شود و به غدد بزاقی پشه بروند .در آن صورت قربانی دیگری نیاز بود. پشه آنوفل روی باند فرودگاه بینی اسکندرنشست.  اسکندر دیگرمی دانست که به بیماری مالاریا دچار شده است.

اسکندر لحظات آخر عمر را در حالی گذراند که تصویر پشه آنوفل در مردمک چشمش خندان نقش بسته بود . اسکندردر آخرین کلام قبل از مرگ به پشه گفت: حقا که تو قویتر بودی. حقا که از بزرگان بودی ولی ما ریز می دیدیمت.

 

منبع مطلب علمی : کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی

              *********************************

 

حرف آخر: داستان طنز زندگی اسکندررا از  کتاب " چنین کنند بزرگان " اثر ویل کاپی با ترجمه خوب نجف دریابندری  می خواندم و یادم آمد که در کتابی دیگربه نام " مرگ مردان نامی"  مرگ اسکندر رامحققان در اثر بیماری مالاریا می دانستند با توجه به مطلب زیست پیش دانشگاهی در مجموع این حس به من دست داد که می شود داستان مرگ اسکندر را هم اینگونه نوشت.امیدوارم داستان قابل قبولی از آب در آمده باشد.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه هشتم اسفند 1384 و ساعت 5:51 |
                                

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

منبع: کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس . گزیده و ترجمه : سارا طهرانیان. انتشارات کتاب خورشید.1381

                                  *************************

حرف آخر: فکر می کنم  این داستان مثال خوبی برای نقش پذیری است .

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه یکم اسفند 1384 و ساعت 5:17 |
 

نقش پذیری نوعی یادگیری مرتبط با رفتار غریزی است و در دوره مشخصی از زندگی ( دو سه روز اول تولد)  روی می دهد که معمولا برگشت ناپذیر است. اهمیت آن در همراه بودن جوجه ها با مادر برای تامین غذا و محافظت از خطرها است. دانشمند محقق کنراد لورنز مشاهده کرد که جوجه های غاز و اردک که در شرایط مصنوعی از تخم خارج شده اند و مادر خود را ندیده اند به دنبال او راه می افتند و اورا مادر خود می پندارند.

مثالهای دیگر برای نقش پذیری:

1-      ماهی آزاد از بوی رودخانه محل تولد خود نقش می پذیرد به طوریکه برای تخمریزی به همان رودخانه بازمی گردند.

- شاید هم فکر می کند چون آزاد است باید خلاف جریان شنا کند. راستش ما را هم آزاد بگذارند راه راست را چپ می رویم.

2-      دوستی انسان باسگ . اگر سگی بدون خصوصیات صوتی و تصویری و بویایی انسان رشد کند هرگز به انسان اعتماد نکرده و دوست نمی شود .

 - ولی اگر نقش پذیری رخ دهد و رفیق شود هیچ دوستی در صداقت به گردش هم نمی رسد . این را بوریس سرگیو از قول ماکسیم گورکی گفته نه من .

3-      نقش پذیری بره ها از مادر خود به طوری که اگر این اتفاق نیافتد و بره ها در زمان مناسبی تعلیم نگیرند بقیه زندگیشان به هدر می رود و از گله تبعیت نمی کنند .  پرورش دهندگان گوسفنددر استرالیا با اگاهی از این حقیقت ، بی رحمانه بره هایی که اولیاء خود را گم کرده اند به قتل می رسانند.

-  برای همین است که می گویند آدم بی پدر و مادر به درد لای جرز می خورد و بره بی پدر و مادر به درد لای چلو.

4-      استعدادخواندن در پرندگان ژنی است اما برای اینکه پرنده ای نغمه سرای خوبی باشد حداقل یک بار باید صدای هم نوع خود را شنیده باشد. آواز یاد گرفتن هم جنبه دیگری از نقش پذیری است.

- فکر می کنم پرنده بهترین آوازش را در قفس می خواند شاید برای اینکه می داند تنها چیزی از اوست که از میله های قفس رد می شود.

5-      مثال دیگر برای نقش پذیری یادگیری زبان است.اگر بچه ها ی انسان جدا از اولیاء خود و بدون برقرار کردن ارتباط زبانی پرورش یابند ، یاد گیری زبان برای آنان بعدها بسیار دشوار خواهدبود.

 - سیاستمداری فرانسوی می گوید : زبان برای این به انسان داده شد تا افکار خود را از دیگران پنهان کند.

 

منبع مطالب علمی: شگردهای طبیعت . بوریس سرگیف . ترجمه: شهلا صدیقیان.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در شنبه بیست و نهم بهمن 1384 و ساعت 5:38 |
 

 

                                                    

 

صدف کوچولو که از گرسنگی پوستش به صدفش چسبیده بود به مادرش گفت: چرا باید اینقدر گرسنه باشیم.

صدف مادر گفت: به علت زیاد شدن رقابت. روزگاری وضع ما خوب بود.غذا و امید برای همه مابود. صدفهای باریک اینقدر زیاد نبودند.  یک دشمنی وجود داشت به اسم ستاره دریایی که با تغذیه از صدفهای باریک جمعیتشان را متعادل نگه می داشت.روزی غریبه ای آمد و همه ستاره ها رو جمع کرد.نتیجه این شد که دراثر زیاد شدن صدفها رقابت برای بدست آوردن غذا بالا گرفت و از 15 گونه ما 7  گونه به علت انتخاب طبیعی منقرض شدند. یعنی وجود اون صیاد غیر مستقیم باعث می شد رقابت بین ما کم بشه؟

صدف کوچولو گفت: یعنی ما باید آرزو کنیم که دشمن ما برگرده؟

صدف مادرگفت: آره عزیزم. خیلی ها آرزو می کنن که سایه یه دشمن بالای سرشون باشه تا از وجودش بهره ها  ببرند.برای از بین بردن رقابت وجود یک دشمن ضروریه.

در این هنگام در آسمان دریا غواصی غریبه پیدا شد و با خود مقدار زیادی ستاره دریایی آورد .آسمان دریا پراز ستاره شده بود. غریبه رابرت پاین دانشمند زیست شناس بود.

صدف مادر که حس شعر گفتنش گل کرده بود با خود گفت:

اینک من بلعیده می شوم 

واین رنج را به گشاده رویی تن در می دهم

چراکه می پندارم بدین گونه ، فرزندان و یاران گرسنه را در قحط سالی چنین

گویی از گوشت تن خویش طعامی می دهم

من بدین رنج سرخوشم

 

 

                  ***********************************

 

حرف آخر: منبع مطلب علمی کتاب زیست شناسی پیش دانشگاهی است و  شعر صدف مادر داستان ما، قسمتی  از شعر پشت دیوار در کتاب هوای تازه اثر زنده یاد احمد شاملو است که بنا به ضرورت در این داستان قدری تغییر یافته است.وقتی داستان را نوشتم به خودم گفتم حتما در کتاب شاملو مطلبی برای آن پیدا می کنم.گشتم و یافتم.

  البته لازم به ذکر است که شاملو اینچنین مرگی را نمی پسندد.زیرا در ادامه می گوید:

واین سرخوشی فریبی بیش نبود.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 4:56 |
 

یک روز بین یک روباه گرسنه با خرگوشی که گیر انداخته بود  بحثی علمی در گرفت.

روباه گفت : توی تکامل همراه و مسابقه تسلیحاتی بین من و تو کی جلوتره؟ من صیاد یا توی صید؟

خرگوش گفت: من از تو یک گام جلوترم.روباه گفت: چرا؟ خرگوش گفت: اساس با ثبات بودن سیستم صید و صیاد در طبیعت همینه. من اگه یک اشتباه بکنم اخرین اشتباهمه ولی اگه تو اشتباه بکنی خانه فوقش امشب را گرسنه می مانی.

روباه گفت: آخه چطور ممکنه. من که از تو قویترم.

خرگوش با آرامش گامی به جلو برداشت و گفت: این طوری . و دیگر نبود.

 روباه هاج وواج مانده بود . آب از چشمانش و دهانش می چکید.

 

                         *************************************

منبع مطلب علمی: مقدمه ای بر اکولوژی رفتار . کربز و دیویس . ترجمه : عبدالحسین وهابزاده. انتشارات جهاددانشگاهی مشهد.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه هفتم بهمن 1384 و ساعت 14:16 |
       

وال دریایی شدم ودر آبهای سرد وتیره روان گشتم

یاد اجداد خشکی زی ام گرامی

مزونکیدها ، آمبولوستوس ناتانس ، رودوستوس کاسرانی

افسوس خوردم و به خود گفتم

کاش یاد بگیرند

کاش این آدمها زندگی در آب را پیش از آنکه غرق شوند یاد بگیرند.

 

            **************************************

 

حرف آخر : بانگاهی به شعر سرگذشت اثر زنده یاد احمد شاملو در کتاب هوای تازه  این قالب شعری را برای گفتن حرفهایی اینچنین مناسب یافتم.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 7:21 |
 

نزدیک ظهر بود وایوان پاولوف فیزیولوژیست روسی در آزمایشگاهی نزدیک خانه ییلاقی اش آخرین روز آزمایش شرطی شدن کلاسیک را می گذراند . چند وقت بود که هنگام غذا دادن به سگی زنگی را به صدا در می آورد . حالا منتظر نتیجه بود . در دهان سگ لوله ای برای جمع آوری بزاق  قرار داده بود و داشت به سگ چپ چپ نگاه می کرد .

- باید به این محرک جواب بدی آقا سگه.

زنگ را به صدا در آورد و منتظر ماند . ماهیچه های چهره اش از خوشحالی منقبض شدند وقتی دید بدون اینکه غذایی در کار باشد بزاق سگ ترشح می شد . سگ داشت دم تکان می داد. پاولوف در دفترش وقایع آنروز را نوشت.

در این هنگام صدای زنگی دیگر به گوش رسید که برای پاولوف آشنا بود. پاولوف آب دهانش را که ترشح شده بود قورت داد .

پس از مدتی صدای زن پاولوف بلند شد : ایوان . ایوان . زود باش بیا غذات سرد شد.

پاولوف خودش هم شرطی شده بود. اینبار این آقا سگه بود که داشت پاولوف را چپ چپ نگاه می کرد.

 

                    ********************************

 

حرف آخر: ایده این داستان از مشاهده یک کاریکاتور در یکی از کتابهای قدم اول به ذهنم رسید که متاسفانه نام کتاب خاطرم نیست.

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه یکم مهر 1384 و ساعت 5:41 |
                                    

پنگوئن1: به نظر تو چرا شکم ما سفیده و پشتمون  سیاست؟

پنگوئن 2: خوب طبیعیه

پنگوئن1: چی طبیعیه؟

پنگوئن2: انتخاب طبیعیه.

پنگوئن 1: یعنی چی؟

پنگوئن 2: یعنی اینکه ما از اول تمام مشکی بودیم. و شیرهای دریایی به راحتی از زیر آب مارو شناسایی می کردند و شکار می کردند. بعضی از مابه دلیل وراثت شکمشان سفید بود و نجات پیدا می کردند. این بود که نسل اونا زیاد شد و ما همه شکم سفید شدیم.به این می گن انتخاب طبیعی.

پنگوئن 1: با این حساب اگه ما نوع شنامونو به کرال پشت تغییر بدیم به نظر تو چقدر طول می کشه که همه پنگوئنا کاملا سفید بشن؟؟؟؟؟!!!!!

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه دهم شهریور 1384 و ساعت 6:48 |

مرغ نوروزی مادر ، کرم به دهان به لانه می آید.

نوزادان مرغ مادر نمی دانند غذایی در کار هست.آنها لکه قرمزی در زمینه زرد منقار  مادرمی بینند و به این محرک پاسخ می دهند. دهانشان باز ،  باز  و بازتر می شود.

مرغ نوروزی مادر بزرگترین و ارغوانی ترین حفره را انتخاب می کند و کرم را در آن می گذارد.

اگر نوزاد جغدی در لانه باشد چون دهانش بازتر وارغوانی تر است، کرم سهم او می شود. حتی نوزادان مرغ نوروزی ممکن است از گرسنگی بمیرند ولی غذا سهم جغد می شود.

نوزادان مرغ نوروزی که گرفتار این وضع شده بودند، قبل از مرگ می گفتند : لعنت به دهانی که بیش از اندازه باز شود .

زیر بال یکی از جوجه ها کاغذ لوله شده ای بود که مادر آن را باز کرد و خواند:

 - پس مهر مادری کجاست؟

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384 و ساعت 5:48 |
 

     ابوالفضل زرويي نصرآباد از طنز نويسان معاصر  اولين كسي بود كه در هفته نامه   گل آقا تذكره نويسي به شيوه ي طنز را بر مبناي شيوه ي نگارش  تذكره الاولياء شيخ فريدالدين  عطار نيشابوري آغاز كرد بعدها سيد ابراهيم نبوي اين شيوه را براي هنرمندان سينما ادامه داد . غرض اينكه اين شيوه را از مطالعه آثار اين طنز نويسان آموخته ام و گرچه طنز نويس حرفه اي نيستم  ولي تا دلتان بخواهد رو دارم . لذا اين بخش را با نام تذكره المقامات زيستي آغاز مي كنم و باز هم اگر به خوبي نتوانستم از عهده آن برآيم از همه ي شما بزرگواران عذر خواهم.

 

     تذكره المقامات ويروس

 

آن تنها مشكل بشر . آن هيچ چي ندار در بدر  .  آن موجود دردسر ساز برنده  .آن آويزان ميان مرده و زنده .   آن موجود لوس. مسمي به ويروس لعنت ا.. عليه . موجودي بس عجيب بود و فاقد ساختار سلولي بود .

 

گويند روزي از ويروس در مورد منشا تشكيلش سوال كردندي پاسخي داد كه همه در آن متعجب ماندي . گفتا  : كه منقول است از اجدادمان  DNA  يا RNA  اي بوديم كه از سلولها برون افتاديم  خودمان را لخت و عور ديديم اين بود كه جامه ي  پروتئيني به دور خود پيچيديم . زماني ديگر گفت  شايد از شهاب سنگها وياديگر اجزاي اتمسفر شديم پديد. هرچه بود مطمئن بعد از تشكيل سلول آمديم پديد .كي ديد؟  هيچ كس نديد.

 

گويند پيوسته طي طريق كردي و از جايي به جاي ديگر رفتي و به هر سلولي رسيدي فرمودي خوب جايي است اين سلول . بدين جهت انگل درون سلولي اش مي گفتند.

 

از ويژگييهاي موجودات زنده فقط يكي اورا بود وآن توليد مثل بود. به عبارتي نفس از آنان بر نيايد. نان به نرخ روز نخورند و رشد نكنند  . فقط به فكر تكثير بود و از اين فكر او را خلاصي نبود.

 

پس DNA  يا RNA خود را به سلول بيمار آينده تزريق كردي و از امكانات سلول استفاده كردي و خود تكثير يافتي و در نهايت بي معرفتي سلول بتركاندي.

.

گويند پيوسته به دعا بودي كه خدايا مرا اندامكي بخش تا اينقدر منت سلول نكشم و از براي اين خود خواهي سلول نكشم و از اين فعل كثيف پاي در كشم.

   اين قول مسجل گشته كه از كثرت گناه و جنايت دعايش تاكنون مستجاب نگشته.

                                          والسلام

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1384 و ساعت 5:3 |