زیستیکاتور

ماجرای زورگیری

سال قبل یعنی دهم شهریور 92 بود . صبح زود از خواب بیدار شدم . چند روزی بود که به خاطر بیماری قندم بعد نماز به دوچرخه سواری صبحگاهی اقدام می کردم. نمی دانم چه حسی بود که مدارکم را که شامل عابربانک و کارت شناسایی بود از جیبم در آوردم . از خانه خداحافظی کردم.. سوار دوچرخه بیرون رفتم .  در خیابان فرعی خلوت هنوز جند کوچه از خانه دور نشده بودم که دیدم دو جوان سوار بر موتوری از دور نمایان شده و آدرس چهاراه ابوطالب را از من گرفتند . گفتم همینطور به راهتان ادامه دهید . خودم نیز به حرکت ادامه دادم. بعداز مدتی دیدم برگشته و می گویند که متوجه نشده اند . احساس خطر کردم سوار بر چرخ  به سمت خانه برگشتم . آنها همراه من با موتور آمده ولی اینبار صورت خود را با شالی که به گردن داشتند پوشانده بودند . فقط چشمهایشان نمایان بود .کسی که ترک موتور بود چیزی شبیه چاقو همرا ه پارچه ای که دور آن پیچیده بود کنار بدنم گرفت و همه خشمش را در چشمان سرخش ریخت و به من گفت کنار بکشم . هیچی همراه نداشتم. برای اینکه وقت تلف کنم و زودتر به خانه برسم گفتم : جان مادرت شوخی نکن . بگذار برم .

هربار که یاد این گفته ام می افتم خنده ام می گیرد زیرا یاد فیلم دختر لر در فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما می افتم . آنجا که گلنار به جعفر که دست او را گرفته می گوید :شوخی نکن . بگذار برم .

ناگهان از روی دوچرخه به زمین می افتم ظاهرا نفر عقب که ترک موتور نشسته بود , لگدی به دوچرخه می زند . زیر پایم خالی می شود و روی زمین قرار می گیرم . درد شدیدی در آرنج و زانویم احساس می کنم .آنها با موتور در اطرافم می گردند. مانند گرگهایی که در اطراف شکارشان می گردند.سبد جلوی چرخ آسیب می بیند.حالم بد است ولی خود را بدحالتر از آنچه هست نشان می دهم شاید دلشان به رحم آید . فایده ندارد . درهمین حال صدای ماشینی می آید و سرنشینان موتور از من قدری دور می شوند خود را به ماشین که حالا ایستاده است می رسانم و با دست ضربه ای به کاپوت جلو می زنم .راننده با تعجب سوال می کند:چه شده . می گویم: زورگیری است. سریع چرخ را از زمین برمی دارم وبه راننده ماشین می گویم دنبالم بیاید.سوار دوچرخه که هنوز سالم بود می شوم و به سمت خانه حرکت می کنم .موتور تعقیبم نمی کند .  به خانه می رسم خود را محکم به در آهنی و بسته خانه می کوبم پشت سرم را نگاه می کنم ;کسی پشت سرم نیست .درباز می شود .نفس عمیقی می کشم و آرنج و زانوام را نگاه می کنم زخمی شده اند .هوا قدری روشنتر شده بود. خدا را شکر می کنم که یک حادثه بزرگ را با کمترین آسیب پشت سر می گذرانم. در صورتیکه هنوز اول ماجراها بود.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 18:37  توسط ع.م.حجازی  |