زیستیکاتور

و من می اندیشم که ..... . 1

ماه پیش رخ داد . سر کلاس دانش آموز ( ن ) که مبصر کلاس هم بود به دانش آموز (ح) نزدیک شد و در گوش او صحبتی کرد . زمان نیمه کلاس بود و برای اینکه خستگی در کنند پنج دقیقه ای استراحت داده بودم . زاویه ام در کلاس طوری بود که دیدم دانش آموز (ن) با دست پشت دانش آموز دیگر برگه ای زرد رنگ چسباند. روی کاغذ کاریکاتور یک خر کشیده بود و روی آن نوشته بود: من خرم.

 

نشست سر جایش . با نگاه اورا تعقیب کردم و سعی کردم به چشمانش نگاه کنم . چشمانش را از من می دزدید و لبخند می زد . به او نزدیک شدم و گفتم : از تو بعید است . ناسلامتی تو نماینده کلاس هستی .نباید مظلوم کشی کنی . دانش آموز (ح) که متوجه شده بود برگه را از پشت لباسش کند .

ومن می اندیشم که ما مثلا بزرگترها هم همینکارهای بچگانه را می کنیم .یکی که می دانیم مظلومتر است دوره می کنیم . مسخره می کنیم . دسیسه می چینیم که قدری شیطان وجودمان را ارضا کنیم.در آخر گویی اتفاقی نیافتاده هیچکس حاضر نیست مسئولیتی را قبول کند . قبح مظلوم کشی را نریزیم .مسلمانی اذیت و آزار دیگران نیست.مسلمانی به این است که دست افتاده ای را بگیری.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:30  توسط ع.م.حجازی  | 

یادم می آید......

یادم می آید کلاس پنجم دبستان بودم . پنهانی در زیر میز مشقهای عیدم را می نوشتم . هنوز عید نرسیده دوست داشتم مشقهای عیدم را تمام کنم تا ایام عید راحت باشم . همان چیزی که الان می گویند قورباغه را قورت بده آن موقع ندانسته انجام می دادم .

 

معلم کلاس آقای م فهمید . مرا از نیمکت خارج کرد و به باد کتک گرفت. با شدت هرچه تمامتر می زد. گفت دستهایم را بالا نگه دارم و همجنین یکی از پاهایم را بالا نگه داشته و گوشه کلاس بایستم . به شدت ناراحت بودم . مثل گنجشک می لرزیدم . افکار مغشوشی در مغزم موج می زد . دلم می خواست او را که پیر ومسن بود زیر کتک بگیرم و حسابی عصبانیتم را خالی کنم . دو سه بار پایم را زمین گذاشتم و آماده حمله شدم ولی هر بار به خودم نهیب زدم که این کار درستی نیست . با این کار آینده خودت را خراب نکن .نمی دانم اگر آن کار را می کردم چه آینده ای برایم رقم می خورد .

حالا درک می کنم که چقدر اعمال معلم می تواند آینده دانش آموزان را تحت تاثیر قرار دهد . برای همین اگر کاری یا اشتباهی از نظر رفتاری از من سر بزند حسابی به هم میریزم .سعی می کنم دانش آموزی به خاطر نوع رفتار من نرنجد و نگران سر به بالین نگذارد . همان موقع تصمیم گرفتم اگر معلم شدم دانش آموزی را کتک نزنم . سریع تصمیم گیری نکنم .کسی را نرنجانم. تا بعد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 19:1  توسط ع.م.حجازی  | 

در ستایش آزادی

دیروز اتفاق افتاد. در کلاس اول دبیرستان دانش آموزی با جثه ای کوچک دست بلند کرد و گفت: آقا اجازه هست یک سوال غیر درسی بپرسم . چون احتمال به یقین می دادم که سوال بدی نخواهد بود گفتم : بپرس .

گفت: در محله ما بچه گربه ای هست که هرکار می کنم اورا بگیرم نمی شود . شما بگویید چه کار کنم ؟

گفتم: اگر واقعا اورا دوست داری هیچ کار . بگذار آزاد باشد . مهربانیها و لطف تو به ضررش تمام خواهد شد . تو مهربانی می کنی و  روی این حساب  ممکن است به کس دیگری اعتماد کند و این آدم ممکن است یک گربه خور باشد .پس بگذار آزاد باشد.

گربه خور را برای خنده اش گفتم . دانش آموزان خندیدند. خودم فکر نمی کردم اینچنین جواب رومانتیکی بدهم .

فکر می کنم درست ترین جواب را به او گفتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 19:11  توسط ع.م.حجازی  | 

پول

مثل اکثر معلمها که روز اول از دانش آموزان علاوه بر مشخصات فردی سوالات دیگری هم می پرسند از دانش آموزان خواستم بگویند اوقات غیر درسی را چگونه می گذرانند . در واقع بگویند به چه چیزهایی علاقمند هستند. هرکسی چیزی گفت . برخی ورزش برخی موسیقی برخی بازی کامپیوتری را اشاره کردند . یکی از دانش آموزان که آخر کلاس نشسته بود با دست اشاره کرد که یعنی پول . گفت: علاقه مندم که پول جمع کنم. برایم جالب بود که یک دانش آموز متفاوت می اندیشد. برای اینکه قدری از نظر کلمه هم ارزش کار او را بالا ببرم گفتم: اقتصاد

و او را تشویق کردم . به نظرم خیلی خوب است که مسیر زندگی اش را از حالا مشخص کرده است و اینکه متفاوت از بقیه فکر می کند .

با خودم فکرمی کنم خدا کند برای بدست آوردن پول دست به هر کاری نزند . ظلم نکند . آدم نکشد. دروغ نگوید .دین و اسلام را بازیچه امیال شیطانی خودش نکند .حوصله نصیحت کردن ندارم . می گذارم بعدا سر فرصت حرفم را بزنم .

پدرم خدا بیامرز می گفت: پدر پول است و مادر پول است و برادر پول      غلط نکنم لطف کردگار است پول

حالا می فهمم که درست می گفت . خیلیها برای بدست آوردن پول دست به هر کاری می زنند .هرکاری.هرکاری.هرکاری.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مهر 1393ساعت 18:2  توسط ع.م.حجازی  | 

روز اول

امروز روز اول مدارس بود .امروز مدرسه اصلی ام نبودم . یک مدرسه غیر انتتفاعی بودم . روز خوبی بود . در ساعت تفریح همکاران در دفتر مدرسه با هم صحبت می کردند . یکی از همکاران بنام آقای م بحث جالبی در مورد اینکه چرا اروپائیان از اشعار خیام بیشتر از اشعار حافظ لذت می برند مطرح  کرد . می گفت بیشتر شعرا ی ما از کنایه استفاده می کردند اشعار حافظ چون منظور خود را در لفافه و به صورت کنایی مطرح می کرد مورد پسند اروپائیان نیست . اشعار خیام چون مستقیم حرف خود را زده اروپائیان بیشتر می فهمند . اصلا اصطلاح باطنی و باطنی ها از همینجا می آید.

اخیرا با کسانی سرو کار پیدا کرده ام که خیلی زیاد و به طور افراطی و بسیار هنرمندانه از این شیوه برای بیان حرف خود استفاده می کنند . به طوریکه من مقابل آنها کم می آورم .در صورتی که این نوع سخن گفتن چون تاویل بردار است خطرات خاص خود را دارد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 17:13  توسط ع.م.حجازی  | 

ماجرای زورگیری

سال قبل یعنی دهم شهریور 92 بود . صبح زود از خواب بیدار شدم . چند روزی بود که به خاطر بیماری قندم بعد نماز به دوچرخه سواری صبحگاهی اقدام می کردم. نمی دانم چه حسی بود که مدارکم را که شامل عابربانک و کارت شناسایی بود از جیبم در آوردم . از خانه خداحافظی کردم.. سوار دوچرخه بیرون رفتم .  در خیابان فرعی خلوت هنوز جند کوچه از خانه دور نشده بودم که دیدم دو جوان سوار بر موتوری از دور نمایان شده و آدرس چهاراه ابوطالب را از من گرفتند . گفتم همینطور به راهتان ادامه دهید . خودم نیز به حرکت ادامه دادم. بعداز مدتی دیدم برگشته و می گویند که متوجه نشده اند . احساس خطر کردم سوار بر چرخ  به سمت خانه برگشتم . آنها همراه من با موتور آمده ولی اینبار صورت خود را با شالی که به گردن داشتند پوشانده بودند . فقط چشمهایشان نمایان بود .کسی که ترک موتور بود چیزی شبیه چاقو همرا ه پارچه ای که دور آن پیچیده بود کنار بدنم گرفت و همه خشمش را در چشمان سرخش ریخت و به من گفت کنار بکشم . هیچی همراه نداشتم. برای اینکه وقت تلف کنم و زودتر به خانه برسم گفتم : جان مادرت شوخی نکن . بگذار برم .

هربار که یاد این گفته ام می افتم خنده ام می گیرد زیرا یاد فیلم دختر لر در فیلم ناصرالدین شاه اکتور سینما می افتم . آنجا که گلنار به جعفر که دست او را گرفته می گوید :شوخی نکن . بگذار برم .

ناگهان از روی دوچرخه به زمین می افتم ظاهرا نفر عقب که ترک موتور نشسته بود , لگدی به دوچرخه می زند . زیر پایم خالی می شود و روی زمین قرار می گیرم . درد شدیدی در آرنج و زانویم احساس می کنم .آنها با موتور در اطرافم می گردند. مانند گرگهایی که در اطراف شکارشان می گردند.سبد جلوی چرخ آسیب می بیند.حالم بد است ولی خود را بدحالتر از آنچه هست نشان می دهم شاید دلشان به رحم آید . فایده ندارد . درهمین حال صدای ماشینی می آید و سرنشینان موتور از من قدری دور می شوند خود را به ماشین که حالا ایستاده است می رسانم و با دست ضربه ای به کاپوت جلو می زنم .راننده با تعجب سوال می کند:چه شده . می گویم: زورگیری است. سریع چرخ را از زمین برمی دارم وبه راننده ماشین می گویم دنبالم بیاید.سوار دوچرخه که هنوز سالم بود می شوم و به سمت خانه حرکت می کنم .موتور تعقیبم نمی کند .  به خانه می رسم خود را محکم به در آهنی و بسته خانه می کوبم پشت سرم را نگاه می کنم ;کسی پشت سرم نیست .درباز می شود .نفس عمیقی می کشم و آرنج و زانوام را نگاه می کنم زخمی شده اند .هوا قدری روشنتر شده بود. خدا را شکر می کنم که یک حادثه بزرگ را با کمترین آسیب پشت سر می گذرانم. در صورتیکه هنوز اول ماجراها بود.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 18:37  توسط ع.م.حجازی  |