تبليغاتX
زيستيكاتور
چرا بيشتر طنزپردازان مرد هستند؟

گزارش اشپيگل آنلاين (۲۲ دسامبر) را در اين زمينه بخوانيد:

«سام شوستر» استاد بازنشسته دانشگاه «ايست آنجليا» در انگلستان معتقد است اين امر تصادفی نيست چرا که طنز به هورمون و مقدار «تستوسترون» بستگی دارد که در مردان جوان در بالاترين حد است. از همين روست که مردان بيشتری نسبت به زنان در زمينه طنز و شوخی کار می‌کنند.
«شوستر» از راهی نامعمول به استدلال و اثبات تز خود می‌پردازد. او تجارب و بررسی خود را در دورانی که با يک وسيله يکچرخه در شهر «نيوکاسل» به گشت و گذار می‌پرداخت مورد تدقيق قرار داد و هر بار از بررسی نتايج واکنش‌هايی که رهگذران به وسيله نقليه او نشان می‌دادند، به شدت شگفت‌زده می‌شد. او واکنش چهره چهارصد رهگذر و يا آنچه را که آنها پشت سرش فرياد می‌زدند، يادادشت کرد و خلاصه پژوهش خود را در مجله معتبر «ژورنال پزشکی بريتانيا» به چاپ رساند و در آن تز خود را با اين پرسش که سرچشمه طنز کجاست، مطرح کرد.

هرچه بر سن جوانان افزوده می‌شد، واکنش شفاهی آنها نيز بيشتر می‌شد. مردان جوان او را مسخره می‌کردند. «شوستر» توضيح می‌دهد مردان بزرگسال نکات طنزآميز می‌پراندند، تا به اين ترتيب خشونت پنهان خود را خالی کنند. از نظر «شوستر» تفاوت‌های چشمگير بين دو جنس همانا در هورمونهايی مانند «تستوسترون» نهفته است.

راز طنز مردانه - اشپيگل آنلاي - برگردان از الاهه بقراط

منبع:http://www.ashena.com/news/147/ARTICLE/1422/2008-01-17.html

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:37 |
                                                  

یک روز انتظار  

 ساعت نه صبح وقتی آمدم به طبقه پایین ، لباسش را پوشیده بود . کنار آتش بخاری نشسته بود ، و پسر نه ساله بسیار ناخوش و رقت انگیزی به نظر می رسید .وقتی دستم را روی پیشانی اش گذاشتم فهمیدم تب دارد .

گفتم : برو روی تختت دراز بکش تو مریضی .

گفت: من حالم خوبه .

وقتی دکترآمد درجه حرارت پسر را گرفت .پرسیدم : درجه حرارتش چنده ؟

- صد ودو

در طبقه پایین دکتر سه داروی متفاوت درون کپسولهای رنگی متفاوت به همراه دستورالعمل استفاده از آنها را داد . یکی برای پایین آوردن تب بود .یکی ملین بود ، و سومی هم برای از بین بردن شرایط اسیدی . دکتر توضیح داد که میکروبهای آنفولانزا فقط در شرایط اسیدی به وجود می آیند . و گفت که اگر تب از صد و چهار بالاتر نرود ، جای هیچ نگرانی نیست .در تمام طول روز سعی کردم داروهای او را سر موقع به او بدهم .

هنگام غروب که به اتاق بازگشتم . پسر پرسید : به نظرت کی قراره بمیرم ؟

- چی ؟

- چقدر طول می کشه که بمیرم ؟

- تو قرار نیست بمیری . چه ت شده ؟

- آره خودم شنیدم دکتر گفت صد و دو درجه . تو مدرسه توی فرانسه پسرها به ام گفته بودن آدم با چهل و چهار درجه تب زنده نمی مونه درجه حرارت من صد و دو .

تمام روز منتظر مردن بود . از ساعت نه صبح . 

گفتم : طفلک بیچاره . این مسئله مثل فرق مایل و کیلومتره . تو قرار نیست بمیری . اون دماسنج فرق می کرد . با اون دماسنج سی و هفت درجه طبیعی یه . با این یکی نود و هشت . مثل وقتی که با ماشین هفتاد مایل رفته باشیم بعد بخوایم ببینیم به حساب کیلومتر چقدر رفتیم .

گفت: اوه .

ولی نگاه خیره اش به انتهای تخت یواش یواش آرام گرفت . آنچه به او فشار می آورد نیز سرانجام جایش را به آرامش داد و روز بعد دیگر خیلی خیالش راحت بود و بابت چیزهای جزئی که اصلا اهمیتی نداشتند خیلی راحت گریه می کرد .

 

 

منبع: یک روز انتظار / ارنست همینگوی / فرشید عطایی / ماهنامه ادبی گلستانه اردیبهشت 79 

 

                                       ***************************  

 

حرف آخر: چند روز گذشته سال روز مرگ ارنست همینگوی نویسنده معروف آمریکایی بود . گرچه با خلاصه کردن داستانها مشکل دارم و برایم از نظر روحی سخت است ولی این داستان را برای درج در وبلاگ ناگزیربا قدری تغییر خلاصه کرده ام . از یک طرف با شاهکار یک نویسنده  مشهور مواجهم که هر کلمه اش برای او ارزش داشته است و از طرف دیگر لزوم کوتاه نویسی در اینترنت . یاد فیلم قیصر وگفتگوی قیصر با خان دایی می افتم که می گوید: دیگه امروز هیچکس حوصله قصه گوش کردن نداره .  می دانم اصلا کار خوبی نیست ولی ناچارم .سعی ام این است که شما را با آثار بزرگان ادبیات  در ارتباط با زیست شناسی آشنا کنم .جرم من این است  . امیدوارم مرا ببخشید .

در ضمن برای تبدیل  درجه سانتی گراد به  فارنهایت می توانید از فرمول زیر استفاده کنید:

F = 1/8 c + 32

برای مطالعه داستان اصلی با ترجمه ای دیگر می توانید به این آدرس مراجعه کنید .

http://www.shafighi.com/forum/archive/index.php/t-506.html

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 9:47 |
                             

 

همه چیز در شهر کوچک  ناگهانی شروع شد .گویی عذاب الهی نازل شده بود  . بعد از یک گرمای طولانی در مدت کوتاهی همه اهالی شهر مریض شدند. بیماریهای مختلف .عجیب اینکه همه چیز در غلو آمیز ترین شکل در یک هفته رخ داد.

دریا که می خواست از شوهرش طلاق بگیرد ، به دلیل افزایش غیر طبیعی هورمونهای اکسی توسین و لاکتوژن علاقه اش به شوهرش بیشتر شده بود و حالا نگاهش به او عوض شده بود .

 آقای شریف که همیشه با هرگونه حرکات موزون و ناموزون مخالف بود ، دچار بیماری کره هانتینگتون شد .هنگام راه رفتن پای خود را بر زمین می زد و تکانهای مخصوصی به بدن خود می داد.

عباس آقا قصاب که همیشه عصبانی و چهره اش گرفته بود، بیماری کزاز گرفته بود و به خاطر انقباض  ماهیچه های صورتش ، خنده از چهره اش محو نمی شد .

حاج آقا نیک بین  که همیشه از صلح و صفا و دوستی صحبت می کرد و زیادی خوش بین بود ، بیماری چشمی گلوکوم گرفته بود . به خاطر افزایش فشار مایع زلالیه بخش جلویی کره چشم انگار از ته لوله تفنگ دنیا را نگاه می کرد . مدام با دست به همه نشانه می گرفت و تیر می انداخت .

اکبرآقا هنرپیشه کمدی بود و همیشه خندان . او دچار بیماری خود ایمنی میاستنی گراویس شده بود . دیگر از ضعف ماهیچه ها بخصوص ماهیچه های صورتش ، دریغ از یک لبخند که روی چهره اکبرآقا بنشیند .

 جالب اینکه کسی هم نمی مرد . گویی مردم فقط باید عذاب می کشیدند . بیمارستانها جای سوزن انداختن نبود . همه متعجب شده بودند. دکترهای مریض اصرار داشتند مردم را مجانی درمان کنند.

ولی مردم همه با هم مهربان شده بودند و با هم ابراز همدردی می کردند. هیچکس به دیگری نامردی نمی کرد .فخر نمی فروخت . دروغ نمی گفت .همه سعی داشتند یک جوری به هم کمک کنند .

غیر از بیمارستانها ، مساجد هم شلوغ شده بود  .مردم  رفته بودند مسجد دست به دعا برداشته بودند .حتی واعظ مشهور شهر که یک عمر احکام نجاسات و پاکی را در موعظه هایش می گفت ،لای جمعیت نشسته بود . او مانند مردم دست به دعا برداشته بود ولی دائم به خودش می پیچید . آخر خدا گویی به او عنایت ویژه داشت .  او پروستاتیت و دیابت را با هم داشت و مدام برای رفع حاجت باید می رفت دستشویی.

 انگار خدا شوخی اش گرفته بود .

تا اینکه در پایان هفته ، یک روز تمام باران آمد و گویی همه مریضیها را شست . همه به طور معجزه آسایی شفا یافتند .باران ، رحمت الهی بود . و دوباره همه چیز به وضعیت سابقش برگشت ولی مردم دیگر تغییر کرده بودند. دریا با شوهرش به زندگی ، عاشقانه ادامه داد .آقای شریف دیگر حرکات موزون و ناموزون را کفر نمی دانست . عباس آقا قصاب دیگر عبوس نبود .حاج آقا نیک بین واقع بین شده بود .اکبرآقا قدر لبخندش را شناخت و بیهوده خرجش نمی کرد .واعظ شهر هم بر روی منبر در موعظه هایش از زندگی و رنجهاو شادیهای مردم گفت . ولی دیگر هیچکس آن اتفاق تلخ و یا شاید شیرین را به یاد نمی آورد .هیچکس .

 

                                                                         ع م حجازی  ۳۰/۳/۸۶

 

                           *************************************

 

حرف آخر :  از مطالعه داستانی از کتاب کافه زیر دریا اثر استفانو بننی این داستان که البته از نظر موضوع کاملا با آن متفاوت است به ذهنم رسید.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 8:40 |
                                                    

 

آن پدرعلم ژنتیک ، آن گذرانده بیشترعمرش به تحقیق وکمترش به پیک نیک ،آن قطب عالم علم و معنا ، آن از تکرارآزمایشات نیافتاده از پا وازنا ، آن کشیش اتریشی ، آن عاشق ترشی ، آن که نبسته به هیچکس دل ، عالمنا و کاشفنا گریگور یوهان مندل ، زاده کشاورز بود و عاشق مترسک .

نقل است که چون از مادر بزاد ، عینکی به چشم داشت و در یک دستش قیچی باغبانی بود و در دست دیگرش بوته نخودفرنگی .

و آورده اند که در طفولیت غیب دانی پیشانی وی دیده ، بگفت: این پسر روزی پدر شود  .

نقل است که در ایام نوجوانی سخت دست تنگ بود آنچنانکه از بهر سد جوع ، نان خشک در آب می زدی و می خوردی و دائم بگفتی : ما نه اینیم .

گویند در انیستیتوی اولموتس و دانشگاه  وین به تحصیل علوم فیزیک و ریاضی مشغول بود ودر کار کشاورزی با گیاه نخود فرنگی محشور بود و از کاربرد ریاضی در علوم بس کیفور بود ودائم بگفتی: ما اینیم .

مدتی را به معلمی مشغول بود و نقل است که شیرین کردار و شیرین گفتار بود ودانش آموزان از تدریس وی حظ وافر بردندی .

نقل است مدت هشت سال به تحقیق در باغچه صومعه برنو در باب صفات نخود فرنگی پرداختی و مدام تیپ های مختلف گیاه نخود فرنگی را از بهر یکدیگر خطبه خواندی و به زوربه عقد وازدواج در آوردی.

از او پرسیدند : از چه روی این گیاه را برگزیدی  گفت:  نخود فرنگی گیاهی است که دارای صفات چندگانه است  که هر صفت به دو حالت عیان است  . وچون گیاهی نرماده است  از اینرو آمیزش آن آسان است .فرق است میان آنکه یارش در بر / با آنکه دو چشم انتظارش بر در   . اندازه آن کوچک است و دانه های آن بس فراوان است  . از این روست که تا هستم و است دارمش دوست .

وگفت :هرصفتی را دو عامل است که از والدین به فرزند رسد که ممکن است یکی غالب و دیگری مغلوب باشد که هرگاه که این عوامل در کنار یکدیگر قرار گیرند الگوهای وراثتی قابل پیش بینی ظاهر کنند .

وگفت: هرگاه گیاه نخودفرنگی خالص دانه صاف و دانه چروکیده را آمیزش دهید از آن رو که عامل دانه صافی غالب است  نسل اول جملگی دانه صاف باشند و در نسل دوم سه ربع آنها دانه صاف و یک ربع مانده دانه چروکیده گردند.

گویند بیشتر عمر به کشت و زرع و تحقیق مشغول بود و هرازگاهی اگر وقت می کرد به دعا مشغول بود که : ای خدای مهربان، خالق هفت آسمان، ممنون که خوش شانسم گردانیدی و از هفت صفت نخودفرنگی آزمایشهای من ، همه را مستقل گردانیدی .

او نتایج حاصله را به فرمول دقیق ریاضی تبدیل کردی ولی اورا درک نکردندی، تحویل نگرفتندی فقط دشنامش ندادندی تا آنکه چهل سال بعد از انتشار کارهایش فهمیدند که چه پدری را از دست بدادند.

نقل است به هنگام مرگ ، تخم جنی برمندل ظاهر گشت و گفت: ژن چیست ؟ مندل پاسخ داد :

به نام پدر و پسر و روح القدس      تورا خدا این یکی را دیگه از من نپرس

رحمت خدا بر او باد .روحش شاد .

                                                                                       ع م حجازی .   20/ 1 / 86

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 6:2 |
                                         

معلم گفت: خوب بچه ها . حالا متن کوتاهی برمبنای یک داستان علمی تخیلی می خوانم و بعد سوالی مطرح می کنم . هرکس نظری دارد بگوید.

نه کسی اورا می دید ، نه او کسی را می دید . در عجیب ترین حالت از موجود بودن . با خود گفت : کاش هرگز آن کار را نکرده بودم.

سوال این است که جرا این مرد نابیناست؟

چند لحظه در سکوت گذشت.

یکی از دانش آموزان: شاید روح است.

یکی دیگر دانش آموزان: یا یک جن .

معلم گفت : یک راهنمایی می کنم .فیلمش را چند وقت قبل تلویزیون پخش کرد . مرد نامرئی .

 حسین دانش آموز عقب کلاس که معمولا ساکت بود گفت: مرد نامرئی نابیناست چون شفافه و نور ازش رد می شه در صورتیکه تصویر باید روی شبکیه چشم تشکیل بشه؟

معلم گفت: آفرین . اگر دید ما دید تجربی باشد این قضیه فقط در مورد مرد نامرئی صدق می کند .این مرد نامرئی است که نابینا است . دلیل آن این است که برای دیدن ، باید نور در اتاق تاریک چشم که به کمک لایه ملانین دار بوجود آمده ، به دام افتد. نقش این لایه جلوگیری از بازتابش نور درون کره چشم است به طوریکه در افراد زال به دلیل فقدان ملانین وبازتابشهای حاصل از آن قدرت بینایی کاسته می شود .  مرد نامرئی اگر واقعا نامرئی باشد باید این لایه هم شفاف شده باشد که در این صورت به دلیل اختلالات نوری و عدم تشکیل تصویر نابینا می شود .در واقع هربرت جورج ولز نویسنده داستان ، این قضیه را نادیده گرفته است.

چند لحظه در سکوت گذشت .

حسین گفت: ولی آقا آدم اگه کور باشه بهتر از اینه که دیده نشه؟

حسین دانش آموز با استعدادی بود که همیشه قبل از دیگران محاسبات یک مسئله را ذهنی حل می کرد و به برخی پرسشها تیزهوشانه پاسخ می داد ولی تقریبا همیشه نمره پایینی می گرفت .او همیشه نادیده گرفته می شد. غمی پنهان در نگاه حسین موج می زد.

معلم به فکر فرو رفت وهمچون حسین از پنجره کلاس به دوردستها نگاه کرد.   

 

                                 ********************************************* 

 

حرف آخر: بیشتر رویدادهای این داستان واقعی است و من حتی از دانش آموز گرامی حسین ع برای قرار دادن این داستان در وبلاگ اجازه گرفتم .  این داستان را چند ماه پیش به صورت کاملا خیالی نوشته بودم ولی پایان آن به گونه دیگری بود که اصلا به دلم نمی چسبید تا اینکه تصمیم گرفتم در کلاس برای تنوع ، قضیه مرد نامرئی را مطرح کنم در نتیجه این موقعیت در کلاس پیش آمد . فقط جمله آخر حسین را من با توجه به خصوصیات حسی او به داستان اضافه کردم .گمان می کنم اصولا سیستم آموزشی ما با این شیوه ارزش گذاری استعدادهای متفاوت بسیاری از دانش آموزان را نادیده می گیرد .

این داستان را تقدیم می کنم به همه حسین ها .                        

                                                                                           ع م حجازی  ۶/۱۰/۸۵

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 15:52 |
 

در جریان المپیک معلولین سیاتل ، نه نفر از شرکت کنندگان دو سرعت صد یاردی که همه از نظر ذهنی عقب مانده بودند ، با صدای شلیک گاوله شروع به حرکت کردند .

در بین راه یک نفرار آنها روی آسفالت سکندری خورد و افتاد . گریه اش گرفت . هشت نفر دیگر مسابقه را رها کردند و همه به سوی او باز گشتند . در این میان دختری قد کوتاه ، با چین خوردگی پرده گوشه چشم ، شانه های کوتاه و پهن ، سوراخ بینی گشاد ، زبان بزرگ با شیارهای مخصوص و دستهای کوتاه که مبتلا به بیماری سندروم داون بود ، خم شد ،  اورا بوسید وگفت : این درد تو را تسکین می ده .

 سپس هر نه نفر بازو در بازو انداختند و با هم قدم زنان به خط پایان رسیدند.

همه در ورزشگاه بپا خاستند و ده دقیقه تمام برای آنان کف زدند.                          

                                

                                  ************************ 

 

 - این داستان اثر باب فرنچ برگرفته از کتاب سوپ جوجه برای روح است که  برای استفاده در وبلاگ  خلاصه و قدری علمی شده است  .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 5:51 |
                             

به درس گوش نمی کرد ولی کسی در درونش گویی می گفت حالا زمان آن رسیده است که خوب گوش فرا دهی.

معلم ادامه داد : بنابراین هر فرد برای هرصفت دارای دو آلل است که یکی از آنها را از پدر و دیگری را از مادر دریافت می کند .فردی که گروه خونی اش   AB است یکی از آللها را از پدر و دیگری را از مادر دریافت کرده است واین آللها را نیز به فرزندانش منتقل خواهد کرد. . به همین دلیل می شود گفت فردی که گروه خونی اش   AB است نمی تواند پدر یا مادری با گروه خونی O  داشته باشد و نیز نمی تواند فرزندی با گروه خونی O  داشته باشد.

گویی بر سرش آب یخ ریخته باشند . یک لحظه چشمانش سیاهی رفت . نفهمید کی زنگ مدرسه را زدند و نفهمید چطور با سرعت به خانه رسید. بی درنگ رفت سراغ کارت انتقال خون که به خانه شان پست شده بود  . نه اشتباه نکرده بود .  مادرش گروه خونی O  داشت در صورتی که می دانست گروه خونی خودش  AB  است .تک پسر خانواده ای بود که شباهت چندانی با پدر و مادرش نداشت .نه عمویی نه خاله ای . گویی در جزیره ای تنها زندگی می کردند.او دیگر همه چیز را دریافته بود . حالا مقابل مادرش بود که با نگرانی به او نگاه می کرد. به خود گفت: این زن کیه؟

با یک دنیا سوال به چشمان مادرش نگریست .مادر با مهربانی گفت : چی شده پسرم ؟

هیچ نگفت. برای لحظه ای چشمانش را بست و خود را بدون مادر تصور کرد .بی هویت و تنها. کسی گویی در درونش می گفت:ولی تو هیچگاه از مهر مادری محروم نبوده ای.تاریکی وتنهایی را تاب نیاورد وحشتزده چشمانش را باز کرد .پیش رفت، خم شد و دست مادرش را بوسید . قطره اشکی از گوشه چشمش بر روی دست مادر چکید. مادر حرارت این اشک را روی دستش حس کرد .

پسر آهسته گفت :چیزی نشده  ، باشه برای بعد . فعلا فقط می خوام بگم دوستت دارم مادر .

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:51 |
 

 

- واتسون عزیز ، من یک مغزم و مابقی جسمم زایده ای بیش نیست.  شرلوک هولمز

 

سلام من یک مغزم و مابقی جسمم را بنا به پیشنهاد خودم از دست دادم . الان در یک خمره قرار دارم و تحت نظر دکتر فرانکشتین در آزمایشگاه تجارتی او زندگی راحتی دارم . راستش من از زندگی خودم راضی نبودم. باید نارساییهای جسمی و دردهایم را تحمل می کردم .سرطان در همه جای بدنم ریشه دوانده بود .تا اینکه متوجه شدم ما چیزی نیستیم مگر انبوهی از نورونها . حتی اندیشه ها و آمال متعالی ما صرفا محصولات فرعی فعالیتهای نورونی است . وقتی فهمیدم می توانم از دردسر جسمم خلاص بشم و تحت نظر دکتر فرانکشتین قرار بگیرم که مغز مرا درون خمره ای از مواد غذایی قرار دهد و از طریق سیمها و الکترودها زندگی مجازی برایم درست بکند بسیار خوشحال شدم . یک زندگی راحت ، بدون درد و روئیایی .من پول آن را برای مدت طولانی پرداخت کرده ام .  اعتراف می کنم که به هیچ خدایی معتقد نبودم و از این بابت دچار عذاب وجدان شده ام . چون  تازگی ها مشکل عجیبی برایم پیش آمده است.همین دیروز بود که دکتر فرانکشتین به من گفت:

 

من خدای تو هستم مرا عبادت کن  وگرنه عذابت می دهم .

 

                                      * * * * * * * * * * * 

 

ایده و منبع مطلب علمی : فیلم ماتریکس و مقاله نورونهای آینه ای و مغز درون خمره اثر ویلایانور راماچاندران ترجمه طاهره رنجبر چاپ شده در سالنامه روزنامه شرق .اسفند 84

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه دوم فروردین 1385 و ساعت 8:27 |

1-     از وقتی غده های اشکی ام خشکید ، چشمم آب نخورد.

2-     از ترس آب معده ام خشک شد..

3-     از وقتی ترشح هورمون آلدوسترون بدنم کم شده ، بی نمک شدم.

4-     هورمون اکسی توسین کلید نجات جنین از زندان رحم است.

5-     لوزالمعده زیر خم دوازدهه را گرفته بود.

6-     اگرقبل از دوران بلوغ  هورمون رشد بدنم بیش از حد ترشح می کرد ، بهتر می توانستم  گزارش وضع هوا را بگویم.

۷- آنقدر غده ی تیروئیدم اضافه کاری کرد که در کلاس ، معلم برای درس استخوانها از من به جای اسکلت استفاده می کرد.

     ۸- زنبور عسل برای اینکه آفتاب چشم مرکبش را نزند مجبور شد عینک دودی مرکب بزند.

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در جمعه چهاردهم مرداد 1384 و ساعت 5:37 |

آلزایمر

بیماری آلزایمر یک بیماری پیش رونده زوال حافظه ، به خصوص حافظه نزدیک و سایر اعمال شناختی است . اولین بار این بیماری در سال 1970 توسط آلویس آلزایمر توصیف شد. انواع خاصی از آلزایمر به صورت ارثی منتقل می شوند.بررسی بافت مغز افراد مبتلا ، تخریب سلولهای عصبی و تشکیل رسوبات شبه نشاسته ای ( آمیلوئید) را در نواحی گوناگون مغز به خصوص در هیپوکامپ (مرکز حافظه) نشان می دهد.این بیماری قطعا عوارض خطرناک و مرگباری به دنبال دارد . اما حالا از زاویه دیگر به این بیماری می پردازیم. 

 

منافع ابتلا به آلزایمر

 

1-     همیشه با افراد جدیدی مواجه می شوید.

2-       غرولندها و شکایتهای همسرتان را هیچگاه به خاطر نمی آورید.

3-  شنیدن    اسراردیگران  برای شما همیشه تازگی دارند .

4-     دوست و دشمن برای شما فرقی ندارد ، بنابراین نگران سخنان خود نیستید.

5-     مفت و مجانی دوران طفولیت  را مجددا زندگی می کنید.

6-     برنامه های تکراری تلویزیون همیشه برای شما جدید و جالب خواهد بود.

 

منبع مطالب علمی: مجله رشد زیست شناسی شماره ۵۳

 

+ نوشته شده توسط : ع م حجازی. در چهارشنبه پنجم مرداد 1384 و ساعت 5:57 |